مرآت الاكوان تحرير شرح هدايه ملا صدرا - حسينى اردكانى، احمد بن محمد - الصفحة ٥٠٣
حواس آن را ادراك نمىتواند نمود، و متفطّن اين معنى نشدهاند كه معنى مثل «الكلّ أعظم من الجزء»، شىء است، و جسم جسمانى نيست.
دوم: آنكه هر چه جسم نباشد نه متّصل به عالم و نه منفصل است از آن.
و ندانستهاند كه خروج شىء از امرى و از عدمش در صورتى كه تقابل به ايجاب و سلب محض نباشد محال نيست. و گاهى در ميان دو سلب به حسب لفظ نيز فرق يافت مىشود، مانند لا عالم و جاهل، و لا بصير و أعمى. و موضوع گاهى از اين سلب و ملكهاش بيرون مىرود، مانند حجر كه نه عالم است و نه جاهل. و انفصال نيز چنين است، هر گاه به معنى عدم اتّصال عمّا من شأنه الاتّصال بوده باشد، و اگر به معنى عدم اتّصال مطلق باشد نفس از عالم به اين معنى منفصل است.
سوم: آنكه اگر نفس صاحب جهت و وضع و مكان نباشد بايد كه بارى تعالى شأنه باشد. و اين قول اشاعره و اكثرى از متكلّمين است، يعنى آن گروه از ايشان كه به وجود مجرّد قائلند، لكن محال مىدانند كه غير واجب مجرّدى باشد، به دليل آنكه وجود مجرّد غير واجب، مستلزم [٤٥١] اشتراك ميان واجب و ممكن است.
و دفعش: آن است كه تجرّد مفهوم عدمى است، و شركت در امر عدمى موجب اشتراك در خواص و ذاتيّات نمىگردد، و سلوب و اضافات مشتركه در ميان واجب و ممكن بسيار است، و واجب تعالى واحد است، و نفوس بسيار، و در واجب هيچ جهت انفعاليّه نيست، و نفوس از ابدان و غير ابدان منفعل مىگردند، و ما به الامتياز در ميان واجب و نفوس بسيار است، مثل آنكه نفوس حادثند و اللّه قديم.
چهارم آنكه هر گاه مميّزى از مكان و وضع محل نباشد فارقى ميان نفوس و واجب نخواهد بود و با هم متّحد خواهند شد.
و جوابش: اين است كه مميّز منحصر در امور مذكوره نيست، بلكه اشياء با اتّفاق در امرى عرضى مختلف به حسب حقيقت مىتوانند بود، مانند طبيعت جنس و فصل در نوع واحد، و مانند سواد و طعم در محلّ واحد كه امتيازشان نه به محلّ است و نه مكان و نه به وضع، زيرا كه براى عرض مكانى نمىباشد و در وضع تابع وضع محلّند كه در هر دو يكى است، بلكه به حسب حقيقت ممتازند.