مرآت الاكوان تحرير شرح هدايه ملا صدرا - حسينى اردكانى، احمد بن محمد - الصفحة ٤٢٧
است به دليل. و دليل يا علّت نفس است يا معلول آن است. و اوّل باطل است، زيرا كه علّت نفوس چيزى است أجلّ از آنچه علم حيوان به آن احاطه نمايد. و أيضا اكثر مردم به خود عارفند و اگر چه علّت نفوس به خاطر ايشان خطور نكند. و دوم نيز باطل است، زيرا كه وسط در استدلال يا فعل مطلق است يا فعل مضاف به سوى آن. و اگر فعل مطلق باشد موجب اثبات فاعل مطلق خواهد بود نه فاعل معيّن. و اگر فعل مضاف باشد علم به فعل مضاف به شخص موقوف است بر علم به شخص. پس اگر علم به آن از علم به فعل آن مكتسب گردد دور لازم مىآيد، پس معلوم شد كه علم حيوان به نفس خودش مكتسب نمىتواند بود.
و امّا كبرى، به جهت آنكه انسان اعضاى ظاهره خود را به حس ادراك مىتواند نمود و اعضاى باطنه را به تشريح. و همچنين حيوان اگر اعضاى خود را بشناسد به همين نحو خواهد شناخت.
سوم: آنكه حيوان اين بينه محسوسه نيست، زيرا كه چون فرض نماييم كه حيوانى دفعة خلق شود به نحوى كه كامل شود، و ليكن حواسش از مشاهده محسوسات محجوب باشد، و در فضاء خالى از هوا يا در هوائى خالى از كيفيّات واقع باشد، و قوام هوا به او صدمه نرساند، و احساس چيزى از كيفيّات ننمايد، و اعضايش يكديگر را تماس ننمايند. چنين حيوانى ادراك ذات خود مىنمايد. و از جميع اعضاء ظاهره و باطنه خود غافل است، بلكه ذات خود را ثابت مىبيند [٣٧١] بدون آنكه طول و عرضى براى آن باشد، و اگر در حال تخيّل نمايد وضعى يا جهتى يا عضوى از اعضاء را، تخيّل آنكه جزئى از ذات اوست نمىكند. و ظاهر است كه مشعور به غير مغفول عنه است، پس هويّت آن مغاير جميع اعضاى آن است.
و قائلين به عرضيّت نفس به چند چيز تمسك جستهاند:
يكى آنكه حالّ ممتنع است كه سبب محلّ خودش بوده باشد، زيرا كه دور محال است، پس نفس جوهر نمىتواند بود.
دوم آنكه بر تقديرى كه ممكن باشد كه حالّ از مقوّمات محلّ باشد ممكن نيست كه نفس چنين باشد، زيرا كه حدوث نفس نزد حدوث مزاج صالح است، و متأخّر علّت متقدّم نمىتواند بود، پس نفس علّت حصول مزاج نمىتواند بود.