مرآت الاكوان تحرير شرح هدايه ملا صدرا - حسينى اردكانى، احمد بن محمد - الصفحة ٥٤٦
متابعت بدن نمايد در وجود، بلكه بدن از توابع وجود نفس است در بعضى مراتب سفليّه.
و به اين اصل منفسخ مىگردد مذهب تناسخ و مذهب كسانى كه گمان كردهاند كه منشأ انقطاع نفس از بدن به موت طبيعى انتهاء قوّه بدن است و نفاد حرارت غريزيّه و كلال آلت و تزلزل اركان و خراب دكان آن، چنانكه مذهب جمهور اطبّا و طبيعيّين است. بلكه حق آن است كه انفصال نفس از بدن، به جهت استقلال نفس است در وجود بتدريج. و از اين نشئه طبيعيّه به نشئه ثانيه شيئا فشيئا منتقل مىگردد. به اين معنى كه نفس در ذات خود از حالى به حالى ديگر مىشود، و در تجوهر ذات خودش از ضعف به قوّت حركت مىكند و افاضه قوّت از او بر بدن كم مىگردد، به جهت آنكه از بدن منصرف به جانب ديگر مىشود.
و چون در تجوهر به مرتبه استقلال رسيد تعلّقش از بدن بالكلّيّه قطع مىگردد و بدن مىميرد.
و اين است سبب موت طبيعى، نه موت اخترامى [٤٩٧] كه سببش قواطع اتّفاقيّه بوده باشد.
پس منشأ ذبول بدن بعد از سنّ وقوف تحوّلات نفس است به حسب قرب نشأه ثانيه كه نشئه توحّد و انفراد آن است از بدن طبيعى و انفصال از اين دار و استقلال در وجود. و اين حالات بدنيّه كه از انسان مشاهد مىگردد از طفوليّت و شباب و شيب و هرم و موت، همه آنها توابع تجدّدات حالات نفس است در قوّه و فعل و ضعف و شدّت بر تعاكس. يعنى به قدرى كه براى نفس قوّت و تحصّل حاصل مىگردد، به همان قدر عجز و وهن به بدن مىرسد تا آنكه نفس استقلال حاصل مىكند و بدن به ارتحال آن هلاك مىشود. و اين معنى منافى شقاوت براى طايفهاى از نفوس نيست، چنانكه پيش از اين به آن اشاره شد، و بعد از اين نيز مبيّن خواهد گرديد.
و چون معلوم شد كه منشأ موت طبيعى توجّه جبلّى نفس است به جانبدارى ديگر، بطلان تناسخ بأقسامه ظاهر مىگردد، زيرا كه اگر نفس از بدنى منتقل مىگردد و به بدن ديگر تعلق گيرد آن تعلّق در وقتى مىتواند بود كه بدن ثانى نطفه يا علقه باشد، و از آن عدم تطابق تعاكسى ميان نفس و بدن لازم خواهد آمد». [١] اين است خلاصه كلام بعضى از افاضل در اين مقام. و در نظر ارباب بصيرت مطلبى
[١] - صدر الدين شيرازى، الأسفار، ج ٩، صص ٤٧- ٥٣.