مرآت الاكوان تحرير شرح هدايه ملا صدرا - حسينى اردكانى، احمد بن محمد - الصفحة ٥٣١
نشئه ديگر هست، چنانكه در قول حق تعالى به آن اشاره به آن شده است: وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ (اعراف، ١١). پس هر گاه نفس ترقّى كند و از عالم خلق مبعوث به عالم امر گردد، وجودش وجود مفارقى عقلى خواهد شد، و در آن وقت به بدن و احوال و استعداد بدن محتاج نخواهد بود، و زوال استعداد بدن به او ضرر نمىرساند، نه در ذات و نه در بقاى آن، بلكه به تعلّق و تصرّف آن مضرّ است، زيرا كه وجود حدوثى نفس وجود بقائى آن نيست، و حالش در نزد حدوث مانند حالش در نزد استكمال و مصير به مبدأ افعال نيست.
پس نفس به حسب حقيقت جسمانيّة الحدوث و روحانيّة البقاء است، و مثالش مثال طفل و احتياج آن است در اوّل به رحم و استغناء از رحم است در آخر به علّت تبدّل وجودش. پس فساد رحم منافى بقاى مولود نخواهد بود.
و ايضا احتياج شىء به امرى مستلزم آن نيست كه لوازم ذاتيّهاش نيز به آن امر محتاج باشد، مثل حاجت وجود معلولى به علّت حاجت ماهيّت كه از لوازم موجود است به علّت، زيرا كه ماهيّت معلول نيست، و همچنين وجود مثلّث و صاحب [٤٨٠] زواياى ثلاث بودن آن».
و بعد از اين تحقيق در اتمام اين مقال مىگويد كه: «بدان كه علّت معدّه در نزد تحقيق علّت بالعرض است، و علّيّتش مانند علّيّت علل موجبه نيست، تا آنكه زوالش مقتضى زوال معلول باشد. و آنچه قوم گفتهاند كه: «هر چند حامل امكان وجود يا عدم ندارد، ممكن نيست كه بعد از عدم موجود گردد يا بعد از وجود معدوم شود»، مستلزم آن نيست كه هر چه حامل امكان وجود و عدم ندارد نتواند كه بعد از وجود موجود گردد، زيرا كه مىتواند كه وجود سابقش بدون حاملى كافى باشد در رجحان وجود لاحقش. و اين در جايى متصوّر است كه وجود لاحقش طورى ديگر از وجود و كمال و تمام وجود سابق بوده باشد. و كسى كه در مراتب اكوان اشتداديّه نظر نمايد، مانند اشتداد حرارت در فحم، مىيابد كه امكان فرد ضعيف زايل شده است در حال قوّت و آن فرد زايل نشده است، بلكه ضعف و نقصش زايل شده است. پس نبايد كه در حركات استكماليّه زوال امكان و استعداد شىء منشأ زوال وجود آن شىء گردد، بلكه بايد وجودش متبدّل گردد، و تبدّل وجود گاهى به جانب عدم مىباشد و