مرآت الاكوان تحرير شرح هدايه ملا صدرا - حسينى اردكانى، احمد بن محمد - الصفحة ٥٥٠
پس مىگوييم كه اگر اين معنى، يعنى حسّاس، را اخذ نماييم، به حيثيّتى كه در تحصّل وجودى تمام باشد، از امورى خواهد بود كه وجودشان تام و استعداد و استدعائى در آنها نخواهد بود، و اين معنى حسّاس موجود در حيوانات ديگر است. و اگر آن را أخذ نماييم به اعتبار آنكه وجودش غير مستقل، بلكه در تحصّل وجود و حقيقتش به چيزى ديگر محتاج باشد كه به آن چيز حقيقتش تام و وجودش كامل گردد، اين معنى مغاير معنى اوّل خواهد بود به حسب نوع. و اگر چه با اوّل متّحد است به حسب جنس. پس حكم به آنكه حسّاس مغاير ناطق است در قسم اوّل درست مىآيد نه در قسم ثانى، پس نفس حسّاسه در ساير حيوانات مغاير نفس مفكّره است، و لكن در انسان شىء واحدند. و همچنين نفس غاذيه در نبات و در حيوان.
و امّا دليل كسانى كه در انسان به نفس واحد قائلاند، آن است كه ما به برهان دانستهايم كه هر يك از افعال متخالفه مستنده به قوّه ديگر است، و از هيچ قوّهاى من حيث هي هي صادر نمىشود مگر فعل مخصوصى.
و بعد از ثبوت اين معنى مىگوييم كه ما بعضى از اين قوى را مىبينيم كه بعضى ديگر را معينند و بعضى بعضى را مدافع. امّا معاونه، مثل آنكه بسيار مىشود كه ما احساس چيزى مىكنيم و آن [٥٠١] احساس موجب حركت قوّه شهويّه يا غضبيّه مىگردد. و امّا مدافعه مثل آنكه توجّه به فكر موجب اخلال در حس مىشود، و قوّه غضبيّه قوّه شهويّه را فرو مىنشاند. پس مىگوييم كه اگر وجود امر مشتركى براى آن قوى نباشد كه مدبّره كل بوده باشد، معاونت و مدافعت ممتنع خواهد بود، زيرا كه اگر فعل هر قوّهاى مرتبط به قوّه ديگر نباشد، اين معاونت و مدافعت يافت نمىتواند شد. و آن امر مشترك نه جسم مىتواند بود و نه چيزى كه حالّ در جسم باشد، به ادلّهاى كه سابق بر اين مذكور شد، پس نفس خواهد بود، و هو المطلوب.
و اعتراض بر اين دليل آن است كه اگر مراد به آنكه نفس رباط آن قوى باشد، آن است كه علّت وجود آنها باشد. همين قدر براى معاون و معاوق بودن بعضى را كافى نيست. زيرا كه چون علّت هر يك از قوى را در موضعى ديگر موجود نمود، و براى هر يك آلتى مهيّا ساخت كه هر يك از ديگرى جدا، و به هيچ وجه به آن تعلّق نخواهد داشت پس چگونه فعل