مرآت الاكوان تحرير شرح هدايه ملا صدرا - حسينى اردكانى، احمد بن محمد - الصفحة ١٧٦
منهج چهارم از رهگذر آنكه اين امور اجزاى جواهر نوعيّهاند
و بايد كه جزء جوهر جوهر [٩٢] باشد. مثلا، ماهيّت نار مجرّد جسميّت نيست، بلكه ماهيّت آن مركّب است از جسم و از امرى ديگر كه از مجموع اين دو امر حقيقت نار متحصّل گرديده است. همچنين هواء و ماء و شجر و حجر و غيرها.
و معترضى را مىرسد كه بگويد كه جزء جوهر من جميع الوجوه جوهر است، يا جزء چيزى كه به يك اعتبار جوهر است جوهر است. و اوّل مسلّم است، و ثانى مسلّم نيست، زيرا كه بر ابيض و بر جسم حارّ، از آن حيثيّت كه جسم حارّ است، جوهر حمل مىشود، و مىتوان گفت كه: «هذا الأبيض جوهر» و «هذا الحارّ جوهر». پس در حمل جوهر بر انواع، مثل آب، مىتوان گفت كه به اعتبار جزء جسمى آن است كه جوهر است. و ايضا علم به حقيقت ماء حاصل نمىتواند شد مگر آنكه علم به اجزاء آن حاصل شود. پس علم به آنكه ماء جوهر است، بعد از علم به جوهريّت اجزاء حاصل مىشود، پس استدلال بر آنكه جزء چيزى جوهر است به اينكه آن چيز جوهر است، باطل خواهد بود.
و امّا جواب از اعتراضات وارد بر اين منهج موقوف است بر بيان مقدّمهاى، و آن مقدّمه اين است كه در مدارك حكما مقرّر است كه نمىتواند بود كه حقيقت محصّله نوعيّه كه براى آن وحدت طبيعيّه باشد مانند بسائط اسطقسيّه و مركّبات طبيعيّه متحصّل از دو مقوله باشد. لكن در مركّبات صناعيّه يا اعتباريّه كه وحدت آنها به مجرّد صناعت و اجتماع باشد ممكن است كه از دو مقوله باشد. و گفتهاند كه هر معنى كه مقترن به معنى گردد نبايد كه براى آن ذات احديّه واقعه در تحت جنسى حاصل گردد، و الّا بايد كه انسان يا بياض نوعى باشد و يا فلاحت نوعى ديگر و انسان جنس آنها باشد. و لهذا حكم نمودهاند به آنكه براى مفهومات مشتقّات، مثل ابيض و اسود، حظّى از تحصّل نوعى نيست، زيرا كه ملتئم است از ذاتى و مبدئى و نسبتى كه مجموع آنها از يك مقوله نيستند، و امتناع نمودهاند از تجويز اندراج حقيقت واحده در تحت دو مقوله به حسب ذات، چنانكه بر انسان صادق است حيوان عالم [٩٣] طويل قائم إلى غير ذلك، ليكن از اين لازم نمىآيد كه مندرج در تحت جوهر و كم و كيف و وضع و غيرها بوده باشد، از قبيل اندراج نوع در تحت جنس، بلكه در تحت يكى از مقولات عاليه كه جوهر است بالذّات واقع است و در تحت باقى بالعرض.