مرآت الاكوان تحرير شرح هدايه ملا صدرا - حسينى اردكانى، احمد بن محمد - الصفحة ٦٣٨
ايشان نيست»، اعتراض نموده است به اينكه: «اگر تعقّل آنها ذوات خود را زايد بر ذوات آنها نباشد بايد كه هر كه آنها را تعقّل نمايد عاقل بودن آنها را نيز تعقّل كند و حال آنكه چنين نيست، زيرا كه عاقل بودن آنها به ذوات خود محتاج است به اقامه برهان على حده، و بيان اثبات علم آنها به ذوات غير بيان وجود آنهاست. و همچنين در اثبات وجود بارى به مجرّد اثبات وجودش دانسته نمىشود كه عالم به ذات خود است بلكه حجّت على حده مىخواهد».
و دفعش: اين است كه: پيش از اين معلوم شد كه معقوليّت شىء عبارت از وجود آن است براى چيزى كه آن را فعليّت و استقلال در وجود بوده باشد، يعنى قائم به چيزى ديگر نباشد، پس از آنجا كه جوهر مفارق به حسب وجود عينى براى چيزى ديگر موجود نيست، بلكه موجود لذاته است، پس معقول لذاته نيز هست. و هرگاه ماهيّت آن در عقل ديگرى حاصل گردد به اين اعتبار موجود براى چيز ديگر خواهد بود به وجود ذهنى نه براى ذات خود، پس معقول آن شىء ديگر مىباشد نه معقول خودش. پس در صورتى كه به اعتبار وجود در چيزى ديگر عاقل ذات خود نباشد چگونه مىتواند شد كه آن عاقل عاقل بودن به ذات خودش را تعقّل نمايد.
و محصّل قول: اين است كه عالميّت جوهر مجرّد به ذات خود عين وجود او است نه عين ماهيّت او، پس از اين لازم نمىآيد كه هر كه ماهيّت جوهر مجرّد را تعقّل نمايد بايد كه تعقّل آن مر ذاتش را نيز تعقّل كند. مگر آنكه مجرّدى باشد كه وجودش ماهيّتش باشد، مثل واجب تعالى.
و چون ارتسام حقيقت واجب در ذهن محال است، و آنچه از آن مفهوم مىتواند شد وجهى از وجوه او است، مثل آنكه واجب الوجود است و آن هم به حسب مفهوم عام، لازم نمىآيد كه از آن تعقّل عاقليّت به ذات خودش نيز تعقّل شود، بلكه محتاج است به استيناف بيان و برهانى على حده.
و كسى كه توهّم نموده است كه در شخصى كه عالم به نفس خود باشد موضوع عالميّت به حسب اعتبار غير موضوع معلوميّت است، و قياس كرده است آن را به كسى كه نفس خود را معالجه نمايد. و آن كس از آن حيثيّت كه معالج است غير آن كس است كه مستعلج است، زيرا كه نفس معالج است از حيثيّت آنكه ملكه معالجه براى او هست و