شرح محقق بارع جمال الدين محمد خوانسارى بر غُرر الحكَم و دُرَر الكَلم - آقا جمال خوانسارى - الصفحة ٥٧٥ - ٧٠٣٧ كفى بالمرء جهلا ان يجهل نفسه
بس است ترس علم، مراد ترس از خداست و اين كه آن علميست كه بس است از براى عالم بودن هر چند علم ديگر با آن نباشد.
٧٠٣٤ كفى بالصحبة اختبارا.
بس است صحبت آزمايش، يعنى از براى آزمايش مردم و شناخت خوب و بد ايشان كافيست صحبت كه آزمايشى است، يا كافيست آزمايشى كه در صحبت شود، و بر هر تقدير مراد اينست كه بصحبت داشتن با مردم آزمايش ايشان مىتوان كرد و حاجت بآزمايش ديگر نيست و اين بنا بر اينست كه «اختبارا» بباى يك نقطه زير باشد نهايت در نسخهها كه بنظر رسيد بياى دو نقطه زيرست و ظاهر اينست كه از سهو ناسخين است و بر تقدير صحت آن ممكن است كه مراد به «اختيار» اختيار كردن كسى و برگزيدن او باشد و معنى اين باشد كه بس است از براى برگزيدن كسى صحبت داشتن با او و برگزيدنى كه از آن ناشى شود و حاصل اين نيز موافق است با اول، و الله تعالى يعلم.
٧٠٣٥ كفى بالامل اغترارا.
بس است اميد فريب خوردن يعنى كافيست در فريب خوردن اميد داشتن در دنيا هر چند هيچ فريب خوردن ديگر با آن نباشد.
٧٠٣٦ كفى بالمرء معرفة ان يعرف نفسه.
بس است در مرد يا آدمى بحسب شناسائى اين كه بشناسد نفس خود را، يعنى كافيست در شناسائى او اين كه بشناسد نفس خود را، يعنى قدر و مرتبه خود را يا خوبى و بدى خود را، و مراد اينست كه همين معرفتى است عمده و بآن او را عارف مىتوان گفت.
٧٠٣٧ كفى بالمرء جهلا ان يجهل نفسه.