دانشنامه ایران - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٧٦٠ - افغانستان
افغانستان
نویسنده (ها) : عباس سعیدی - علی بلوکباشی - بخش تاریخ - نجیب مایل هروی
آخرین بروز رسانی : جمعه ١٦ خرداد ١٣٩٩ تاریخچه مقاله
افغانستان \afqānestān\، کشوری در غرب آسیا، میان ایران و پاکستان.
I. جغرافیا
ویژگیهای محیط طبیعی
افغانستان در ˚۲۹ و ́۳۰ تا ˚۳۸ و ́۳۰ عرض شمالی و ˚۶۱ و ́۳۱ تا ˚۷۰ طول شـرقی واقع است ( ایرانیکا، I / ٤٨٦). وسعت این کشور را در منابع مختلف از ۶۲۰ تا ۷۰۰ هزار کمـ۲ دانستهاند (فرهنگ، ۱ / ۴؛ فیشر، ٢١٩؛ علیآبادی، ۳؛ ردار، ٤؛ رافرتی، ٢٣٠؛ «دانشنامه [١]... »، ٢٩٣). افغانستان از غرب با ایران، از شمال با ترکمنستان، تاجیکستان، و ازبکستان، از شرق و جنوب با جمهوری پاکستان، و در گوشۀ شمال شرقی با ترکستان شرقی (سینکیانگ) چین هممرز است (فرهنگ، ۱ / ۳).
ساختار زمین و اشکال ناهمواری
افغانستان ازلحاظ ساختار زمین و موقعیت، بخش شمال شرقی نجد بزرگ ایران را تشکیل میدهد (EI٢, II / ٢٢١)، اما به دو ساختار زمینشناختی ایران (بیشتر در قسمتهای غربی) و نظام کوهستانی هیمالیا (عمدتاً در قسمتهای شرقی) شباهت دارد. شکلگیری عوارض امروزی زمین در افغانستان شدیداً تحت تأثیر چندین تودۀ بزرگ قدیمی و مقاوم سنگی است که بهواسطۀ کشیدهشدن بهسمت شمال، بهصورت هستهها [۲]یا پهنههایی [۳]درآمدهاند که در اطراف آنها در آغاز سریهای سنگی جدیدتر به وجود آمده، و سپس بهصورت ساختمانهای چینخورده در هم پیچیدهاند و نهایتاً موجب پدیداری این اشکال شدهاند (فیشر، همانجا). به این ترتیب، سرزمین افغانستان ازلحاظ ریختشناختی از منطقۀ کوهستانی مرکزی همراه با نواحی کمارتفاع جنوبی و بهویژه شمالی تشکیل شده است؛ هرچند حواشی جنوبی با جهت جنوب غربی در مرتفعات غربی پراکنده شدهاند (برونینگ، ٨٠).
اشکال ناهمواری در این سرزمین عمدتاً دارای منشأ اخیر (از ۲۶ میلیون تا ۵ / ۲ میلیون سال پیش) است که در خلال این دورۀ زمانی جنبشی آرام، اما گاهی رو به بالا اتفاق افتاده، و در جریان آن، واحد ساختاری هندوکش تکوین یافته است (بریتانیکا، ۱۹۷۸ م، I / ١٦٥). بدینسان، نظام کوهستانی هندوکش که خط عظیم تقسیم آب میان آسیای مرکزی و آسیای جنوبی به شمار میرود (فریزر ـ تایتلر، ٣)، برجستهترین عارضۀ طبیعی افغانستان به شمار میآید که با ارتفاعی از حدود ۴ هزار تا بیش از ۶ هزار متر، و قللی به ارتفاع ۸۰۰‘ ۷ متر به طول بیش از ۱۰۰‘۱ کمـ کشیده شده است و این سرزمین را به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم میکند (گرگوریان، ١١). مرتفعات شمالی این رشتۀ مرکزی که گویای ویژگیهای واقعی آلپی همراه با دگرگونیهای شدید عصر یخبنـدان است، بـا جهتی غربی ـ شرقی امتداد یافتهاند (برونینگ، همانجا). مرتفعات منشعب جنوبی، کوههای سلیمان و سفیدکوه را تشکیل میدهد که مانع ارتباط طبیعی این سرزمین با شبهقارۀ هند است (هیثکوت، ٧).
رشتهکوههای دیگری به نام سپینغر، سلیمان و خواجه عمران افغانستان را از پاکستان جدا میسازد و رشتهکوههای پغمان و گلکوه در داخل سرزمین از شمال شرقی رو به جنوب غربی امتداد دارد. به همین ترتیب، نواحی بدخشان و نورستان در دو سمت هندوکش و هزارهجات در بخش مرکزی، از رشتهکوههای دیگری پوشیده شده است که همراه با دیگر شاخههای هندوکش و امتداد غربی آن، کوهبابا، سیاهکوه و سفیدکوه، مجموعۀ کوهستانی پیچیدهای را تشکیل میدهند (فرهنگ، ۱ / ۴). در غرب هندوکش، ارتفاعْ کمتر و زمین هموارتر است، تاجاییکه در برخی نواحی حتى به بیابانهای هموار منتهی میشود (هیثکوت، همانجا). بخشهای هموار و دشتیِ سرزمین افغانستان شامل ۳ منطقه است: منطقۀ میان پایکوههای دامنۀ شمالی هندوکش و آمودریا، منطقۀ واقع میان دامنههای جنوب غربی در امتداد بخشهای کمارتفاع مسیر رودخانههای هرات، فراه و هلمند و منطقۀ بیابانی جنوب قندهار («آسیاتیکا[۴]»، I / ٢٩).
اقلیم و شبکۀ آبها
ویژگیهای آبوهوایی افغانستان کمتر تحت تأثیر عرض جغرافیایی است و بیشتر بهواسطۀ مرتفعات آن مشخص میگردد (بریتانیکا، ۱۹۷۸ م، همانجا). اقلیم این سرزمین بازتاب ساختار طبیعی، و همچون دیگر ویژگیهای آن، با تنوع همراه است: درحالیکه بهار و تابستان در درهها و دشتهای مرتفع معتدل و مطبوع است، در قسمتهای داخلی و همجوار بیابانها، خشک و گرم و غیر قابل تحمل است؛ به همین نحو، به هنگام پاییز و زمستان که قسمتهای مرتفع و شمالی با ریزش سنگین برف و سرما روبهرو ست، جلگههای مرتفع جنوبی و بیابانهای وسیع مرکزی شاهد بادهای شدید و یخبندان است (بلیو، «افغانستان [۵]... »، ١٩٠ ).
تفاوت درجۀ حرارت میان فصلهای گرم و سرد در افغانستان بسیار است (فرهنگ، همانجا)، بهنحوی که در تابستان دمای هوا در نواحی بیابانی جنوب تا حدود ˚۴۹، و در دشتهای شمالی میان ˚۴۱ تا ˚۴۹ سانتیگراد در نوسان است؛ حالآنکه در زمستان دمای هوا در نواحی بیابانی تا زیر نقطۀ انجماد کاهش مییابد (نیول،٤-٥ ). در ماه ژوئیه (گرمترین ماه سال)، دمای هوا در نواحی کمارتفاع تا ˚۴۹ سانتیگراد میرسد و حداقل دما در زمستان میان ˚۲۲− تا˚۲۶− سانتیگراد در نوسان است. نوسان فصلی ˚۴۵ تا˚۵۵ سانتیگراد شاخص بیشترین و کمترین دما در بسیاری نواحی این کشور است (فیشر، ٢٢٠).
شرایط اقلیمی افغانستان تا حد بسیاری تحت تأثیر جریان تودههای هوا و بادها ست (بلیو، «مأموریتی [۶]... »، ٦). بادهای شدید موسوم به «بادهای ۱۲۰روزه»، که با آهنگی منظم از ماه ژوئن تا سپتامبر میوزند، غرب کشور، بهویژه ناحیۀ سیستان را شدیداً تحت تأثیر قرار میدهند (فیشر، همانجا). ازسویدیگر، تودۀ هواهای سرد که از شمال، و جریان کمفشار اطلس که از شمال غربی وارد افغانستان میشود، هوای زمستانی و اوایل بهاری را تحت تأثیر قرار میدهد و موجب بارش برف و سرمای شدید در مرتفعات، و بارش باران در نواحی کمارتفاع میگردد (بریتانیکا، ۱۹۷۸ م، همانجا). بهاینترتیب، بارش باران عمدتاً محدود به ماههای مارس تا مه است و ریزش برف در طول زمستان و اوایل بهار مرتفعات را میپوشاند (نیول، ٤). افزون بر اینها، تودۀ هواهای مرطوب خلیج فارس در تابستانها موجب رگبارهای پراکنده و رعدوبرق میگردد (بریتانیکا، همانجا).
میزان بارش سالانه، بهطور متوسط، از ۱۰۰ تا ۱۵۰ میلیمتر در نواحی کمارتفاع و خشک غربی و شمالی، و از ۲۵۰ تا ۴۰۰ میلیمتر در شرق کشور در نوسان است، هرچند این مقدار در مرتفعات کوهستانی بیشتر است (فیشر، همانجا؛ «دانشنامه»، ٢٩٣).

منابع آب افغانستان به پوشش برف موجود در مرتفعات بستگی دارد (نیول، ٣). ۴ شبکۀ اصلی رودخانهای در این سرزمین قابل تشخیص است: آمودریا در دامنههای شمالی هندوکش، هریرود در دامنههای شمال غربی، هلمند ـ ارغنداب در دامنههای جنوب غربی، و کابل در دامنههای شرقی (شهرانی، ٤٤؛ گرگوریان، ١٢). تقریباً تمامی رودهای افغانستان در حوضههای داخلی و در تودههای رسوبی یا ریگزارهای نواحی پست فرومیروند و تنها رود کابل، با عبور از درهها و گذرگاههای کوهستانی و با پیوستن به رود سند، به دریا میریزد (برونینگ، ٨١).
افغانستان دریاچههای اندک و کموسعتی دارد. دو دریاچۀ مهم آن هامون صابری (در غرب و در مرز ایران) و آبایستاده در جنوب شهر غزنی است (بریتانیکا، همان، I / ١٦٥-١٦٦). از دیگر دریاچههای آن میتوان به گودی زره (پورداود، ۲ / ۲۹۰، ۲۹۳) و بند امیر اشاره کرد (بریتانیکا، همانجا).
پوشش گیاهی و حیات جانوری
با توجه به تنوع اشکال ناهمواری و خصوصیات اقلیمی، کشور افغانستان طیف نسبتاً وسیعی از انواع و گونههای مختلف گیاهی را در خود جای داده است. این طیف شامل گیاهان قطبی و آلپی در قسمتهای مرتفع کوهستانی، تا گونههای خشکی و شورپسند نواحی بیابانی است (فیشر، همانجا). از کل مساحت این کشور، ۳ / ۴۶٪ زیر پوشش گیاهان مرتعی، ۴ / ۱۲٪ اراضی کشاورزی و تنها ۹ / ۲٪ دارای پوشش جنگلی است («سالنامۀ بریتانیکا[۷]»، ٥٣٨). مرتفعات شمالی افغانستان کموبیش از جنگل پوشیده است (بلیو، «افغانستان»، ١٨٩). بهواسطۀ تهیۀ سوخت از چوب درختان جنگلی (فیشر، همانجا) و چرای بیرویۀ دام، بسیاری از عرصههای جنگلی از میان رفته، که این امر به فرسایش خاکهای این نواحی نیز انجامیده است (نیول، ٥).
جانوران وحشی منطقۀ معتدل نیمهاستوایی، که در افغانستان یافت میشوند، عبارتاند از: گرگ، روباه، کفتار، شغال، غزال، سگ وحشی، گربۀ وحشی، یوزپلنگ، راسو، موش کور، خارپشت، خفاش و انواع موش دوپا (بریتانیکا، ۱۹۷۸ م، I / ١٦٦؛ نیز نک : بلیو، «مأموریتی»، ١٢). انواع خزندگان و پرندگان ازجمله انواع قرقاول، اردک، مرغابی، لکلک، پلیکان، نوکدراز، کبک، کلاغ، کرکس، عقاب و سایر پرندگان شکاری در این کشور وجود دارند. انواع گوناگون ماهیهای آب شیرین نیز در رودخانهها و نهرهای افغانستان زندگی میکنند (بلیو، همان، ١٣-١٤؛ بریتانیکا، همانجا).
ویژگیهای جمعیتی و نظام زیستگاهی
باتوجه به تنوع پدیدههای طبیعی و عوارض زمین، جمعیت افغانستان بهطور ناموزونی در سطح کشور پراکنده شده است. در بسیاری از قسمتهای بیابانی و نیمهبیابانی جنوب غربی و نیز قسمتهای کوهستانی ــ مگر در درهها ــ زیستگاهها و اجتماعات انسانی مهم به چشم نمیخورد (برونینگ، ٨٨ ,٨١). نواحی مرزی افغانستان معمولاً خشک و خالی از سکنه است و جمعیت یکجانشین تنها در نقاط و مراکز معدود مناسب، و بهویژه در جاهایی که آب کافی در دسترس است، گرد آمدهاند (نیول، ٣). بخش مهمی از جمعیت افغانستان در نواحی درهای در طول رودخانهها یا پایکوهها و عرصههای شهری مراکز قدیمی همچون بلخ، هرات، کابل، قندهار و غزنی زندگی میکنند (فرهنگ، ۱ / ۴-۵؛ برونینگ، همانجا). اطلاعات آماری منظم و دقیقی دربارۀ جمعیت و خصوصیات آن در افغانستان در دسترس نیست و ازاینرو، در منابع گوناگون دادههای متفاوتی بیان شده است؛ حتى آمار موجود در دفاتر رسمی این کشور نیز ــ گاهی بهسبب بیدقتی در گردآوری ــ خالی از خلل نیست (گروتسباخ، ۱۴-۱۵؛ نیز نک : گرگوریان، ١٠).
اولین و تنها سرشماری رسمی افغانستان در خرداد ۱۳۵۸ / ژوئن ۱۹۷۹ صورت گرفت که براساس آن، جمعیت این کشور ۳۵۸‘۵۵۱‘۱۵ تن بود (رافرتی، ٢٢٥). جمعیت این کشور بهسبب درگیریهای داخلی رو به کاهش بوده است، بهنحوی که تا اوایل ۱۳۶۳ ش / ۱۹۸۴ م، حدود ۲۰٪ از جمعیت، که بیشاز ۳ میلیون تن را شامل میشد، از سرزمین خود رانده شدند (همانجا). این رقم نشاندهندۀ مهاجرت بخش عمدهای از جمعیت بود و نشان میدهد که افغانستان ازنظر کثرت مهاجرت، نخستین کشور جهان است (شهرانی، ٤٣). مطابق آخرین دادهها (۱۳۷۳ ش / ۱۹۹۴ م )، جمعیت افغانستان ۰۰۰‘۸۷۹‘۱۸ تن بوده است («سالنامۀ آماری[۸] ... »، «٥-١»). الگوی زیست در افغانستان مبتنی بر ۳ شیوۀ کوچروی، روستانشینی و شهرنشینی است (نیول، ٢٥). ۲۰٪ از جمعیت این کشور در شهرها، و حدود ۱۰٪ «کوچی مالدار» به شمار میآیند (فرهنگ، ۱ / ۵) و مابقی در ۲۲ هزار روستا زندگی میکنند (شهرانی، ٤٥).
دسترسی به آب یکی از عوامل تعیینکننده در شکلگیری زیستگاههای دائمی در افغانستان به شمار میرود، چنانکه بسیاری از شهرهای پایدار این کشور در محل تقاطع رودخانهها یا راههای اصلی تجاری پدید آمدهاند. البته در کنار منابع مناسب آب، انگیزههای اقتصادی و فرهنگی نیز پدیدآورندۀ شهرهای باستانی مانند هرات، بلخ، قندهار، غزنی و کابل شدهاند (نیول، ۳؛ گرگوریان، ١١). رود قندوز در شمال افغانستان در طول تاریخ، برپایی شهرهایی چون قندوز، مزارشریف و بلخ را موجب شده است (نیول، همانجا). هرات در غرب کشور که «فُرضۀ خراسان، پارس و سیستان» به شمار میآمد (اصطخری، ۲۱۰)، در درۀ حاصلخیز و وسیع هریرود برپا شده است و راه مهم مشهد از آن میگذرد (مکمان، ٦). قندهار، بزرگترین شهر در جنوب افغانستان، در دشتی وسیع برپا شده است که از ارغنداب و دیگر شاخههای هلمند مشروب میشود (نیول، همانجا). بُست در کنار رود هلمند، دومین شهر بزرگ ناحیۀ سجستان، در طول تاریخ اهمیت داشته (لسترنج، ٣٤٤)، و «جای بازرگانان» به شمار میآمده است (حدود ... ، ۱۰۳). کابل، پایتخت امروزی کشور، در جنوب هندوکش و کنار رود کابل و بر سر راه بازرگانی شبهقارۀ هند و آسیای مرکزی واقع است (بریتانیکا، ۱۹۷۸ م، I / ١٦٨). بههمینترتیب، چاریکار (مرکز ولایت پروان) بهسبب قرارگرفتن بر سر راه هندوکش، از مراکز مهم به شمار میآمده (گروتسباخ، ۷۱)، و شبورغان (شبرغان) «با نعمت فراخ» در کنار راههای اصلی (حدود، ۹۸)، و غزنی «شهری با نعمت سخت بسیار، جای بازرگانان» بوده است (همان، ۱۰۴).
وجود اینگونه شهرها در مرزهای این سرزمین غالباً بیگانگان را به تصرف آنجا برمیانگیخت. برای نمونه، کابل بهعنوان «دروازههای استراتژیک هند»، هم بهمنظور دفاع از هندوستان و هم برای هجوم به آنجا، مورد توجه بوده است (بریتانیکا، همانجا). آثار زندگی کوچی از ویژگیهای تاریخی و جالب توجه جامۀ شهری افغانستان است که موجب شده بود تا سدۀ ۱۹ م، جمعیت شهرها با نوسان شدید فصلی همراه باشد (گروتسباخ، ۲۶). افزون بر ایـن، ناآرامیهای سیاسی و اجتماعی ـ اقتصادی که غالباً با از میان رفتن اقتدار منطقهای و بیتوجهی به نگهداری تأسیسات آبیاری همراه بود، جمعیتهای یکجانشین را به کوچروی وادار میساخت (گرگوریان، ١٢). گزارشهای سدۀ ۱۹ م حاکی از افول زندگی شهری و بیرونقی بازارهای آن در افغانستان است. اگرچه این نابسامانی را به ناپایداری اوضاع سیاسی زمان مربوط دانستهاند (نک : گروتسباخ، ۲۰)، برخی آن را بـه کشف راههای دریایی در پیش از آن، و از اعتبار افتادن «جادۀ ابریشم» نسبت دادهاند (نیول، ١١). در سدۀ ۲۰ م، برخی شهرهای افغانستان از نو اهمیت یافتند (همانجا). البته تا حدود ۱۹۳۰ م، شهرهای افغانستان هنوز ساختار و عملکردهای سنتی خود را حفظ کرده، و فاقد هرگونه جاذبۀ شهری امروزی بودند (گروتسباخ، ۳۱).
دورۀ حکومت امانالله خان (۱۲۹۸- ۱۳۰۸ ش / ۱۹۱۹- ۱۹۲۹ م) نقطۀ عطفی در رشد و گسترش شهری در افغانستان به شمار میآید (همو، ۳۰). طی این دوره، چهرۀ کابل کاملاً دگرگون شد؛ محدودۀ «شهر نو» بهصورت محلۀ ادارات مختلف و سفارتخانههای خارجی درآمد (نک : ردار، ١٧)، و مراکز تجاری در امتداد رودخانۀ کابل شکل گرفت. بهاینترتیب و با ایجاد محلههای جدید مسکونی، این شهر بهعنوان پایتخت، در جهت شمال و غرب گسترش یافت (گروتسباخ، ۳۱، ۳۳). امروزه شهرهای مهم افغانستان، پس از پایتخت (کابل)، عبارتاند از: قندهار، مزارشریف، هرات، جلالآباد و قندوز (شهرانی، ۴۴؛ «سالنامۀ بریتانیکا»، ٧٥٢).
ویژگیهای اقتصادی
بهرغم تفاوتهای محیطی و تنوع قومی در سطح سرزمین افغانستان، الگوی اشتغال و شیوههای زیستی ـ معیشتی یکسانی در این کشور حاکم است: زندگی حدود ۸۵٪ از جمعیت از راه زراعت و دامداری میگذرد، حالآنکه تنها درصد ناچیزی از مساحت کشور از زمینهای آمـادۀ بهـرهبرداری به شمـار میآیـد (برونینـگ، ۸۸؛ نیـز نک : «سالنامۀ بریتانیکا»، ٥٣٨؛ «دانشنامه»، ۲۹۲). این امر گذشته از توسعهنیافتگی این کشور، بیانگر این واقعیت است که اقتصاد افغانستان عمدتاً بر کشاورزی سنتی استوار است و صنعت در آن نقش بسیار ناچیزی دارد (اشتیلتس، ١).
عرصههای حاصلخیز افغانستان غالباً بهواسطۀ کوهها و بیابانها از یکدیگر جدا افتادهاند («دانشنامه»، همانجا)؛ ازاینرو، دامنه و وسعت اراضی قابل بهرهبرداری به درهها و بسترهای رودخانهای محدود میگردد (نیول، ٥). این درههای کمعرض و عمیق، در بیشتر قسمتهای مرکزی، شمال شرقی، شـرقی و نـواحی جنوبی ـ مرکزی پراکندهاند که توسط دشت حاصلخیز ترکستان و کوهپایهها در شمال و شـمال غربی، دشتـهای هـرات ـ فراه، حوضۀ سیستـان و درۀ هلمند در غرب و نیز بیابانهای جنوب غربی احاطه شدهاند (شهرانی، همانجا). این در حالی است که بهواسطۀ محدودیت کمی و کیفی آبهای سطحی و نیز ناچیزبودن ریزشهای جوّی، بهرهگیری از منابع آب برای کشاورزی بر شبکههای قناتی استوار است (گرگوریان، همانجا)، که این خود به میزان برف دائمی در قسمتهای مرکزی هندوکش و به فنون گردآوری و ذخیرهسازی منابع آب بستگی دارد (نیول، ٤). بهاینترتیب، تنها بخش ناچیزی از کل مساحت کشور زیر کشت قرار دارد و بقیۀ قسمتها استپی یا از نواحی کوهستانی است (بریتانیکا، ۱۹۷۸ م، ١٦٩ / I). بهطورکلی، تکیۀ اقتصادی این کشور بر زندگی شبانی و معیشت زراعتی، که دستکم در طول ۶ سدۀ گذشته دوام یافته، بیانگر عدم تحول روابط و توسعۀ اقتصادی آن است (نیول، ٨).
باوجود برخورداری افغانستان از منابع طبیعیای که میتواند زمینهساز گسترش صنایع و فعالیتهای نوین باشد، تنگناهای گونـاگون اجتمـاعی ـ اقتصادیِ موجـود، مـانع شکـلگیری نظام سیاسی پایدار و امروزی در این سرزمین شده است (همو، ١). از ۱۳۵۷ ش / ۱۹۷۸ م، افول چشمگیری در بیشتر بخشهای اقتصادی کشور حاکم شده است. مهاجرت میلیونها افغانی روستانشین بهعنوان پناهنده نهتنها موجب کاهش نیروی کار، بلکه باعث از میان رفتن محصولات، دام و تخریب قناتها در بسیاری از نواحی شده است و افزون بر این، برخی زارعان یک بار دیگر به الگوهای خودبسندگیِ تولید روی آوردهاند («دانشنامه»، ٣٠٠). بااینهمه، هنوز کشاورزی اهمیتی ویژه دارد («سالنامۀ بریتانیکا»، ٧٧١).
کشاورزی: زراعت و دامداری منبع اصلی معیشت روستاییان است که درعینحال حجم قابل توجهی از تولید ملی و صادرات کشور را تأمین میکند (هایمن، ١١). از حدود ۴۰ میلیون هکتار اراضی قابل بهرهبرداری در افغانستان که ۶۱٪ از کل مساحت کشور را در بر میگیرد، حدود ۲۰٪ (۸ میلیون هکتار) را زمینهای زراعی تشکیل میدهد («سالنامۀ بریتانیکا»، ٧٨٣؛ رافرتی، ٢٢٦). بهاینترتیب، چیزی کمتر از ۱۰٪ از اراضی بهطور سالانه مورد استفاده قرار میگیرد (برونینگ، ٨٩).
گندم محصول اصلی زراعی در افغانستان، و قوت غالب مردم این سرزمین است؛ بااینهمه، میزان برداشت متوسط در واحد سطح آن بسیار پایین است (هایمن، همانجا). دیگر محصولات زراعی عبارتاند از: ذرت، جو و برنج. ازجملۀ محصولات اصلی قابل عرضه به بازار میتوان از پنبه، چغندر قند، دانههای روغنی، میوه، خشکبار و انواع سبزی نام برد (شهرانی، ٤٥). در جنوب افغانستان، خرما، تنباکو و کوکنار نیز کشت میشود (برونینگ، همانجا). هرساله مقادیری کشمش، انگور، خربزه و مرکبات نیز تولید میشود (هایمن، همانجا). با همۀ محدودیتها، افغانستان به تنوع و کیفیت خوب میوههایش شهرت دارد (اسپیت، ١٨١)؛ انواع زردآلو، هلو، آلو، خربزه و انگور مرغوب در سرتاسر کشور تولید و عرضه میشود (نیول، ٧).
میزان تولید کشاورزی تا حد بسیاری تحت تأثیر شرایط اقلیمی و نوسانات آن است (رافرتی، همانجا). البته بیشاز هر چیز، ناآرامیهای متوالی از ۱۳۵۷ ش / ۱۹۷۸ م و ادامۀ کشمکشهای سیاسی و جنگهای داخلی صدمات جدی به زیرساختها و تولیدات کشاورزی (و سایر بخشها) وارد ساخته است (شهرانی، همانجا). بهجز محدودیت آب، فرسایش شدید خاک بهسبب از میان رفتن پوشش گیاهی و چرای بیرویۀ دام، از مسائل اصلی کشاورزی در افغانستان است (نیول، ٥). شکل مالکیت و روابط زمینداری سنتی نیز، ضرورت اصلاحات ارضی را بهعنوان یکی از الزامات تحول، مطرح میسازد (برونینگ، همانجا).
دامداری: برخی کارشناسان ثروت اصلی افغانستان را گلههای دام دانستهاند (هیثکوت، ٨). پس از زراعت، نگهداری و پرورش دام بیشترین نیروی کار را به خود اختصاص داده است (نیول، ٧). دامداری شامل پرورش گوسفند (بهویژه قرهکُل)، بز و گاو است که منابع اصلی تولید شیر، گوشت، پوست و پشم به شمار میروند (شهرانی، همانجا). تولید و عرضۀ پوست و پشم هنوز بخش مهمی از اقتصاد این کشور را تشکیل میدهد (هیثکوت، همانجا) که تولید آنها عمدتاً بر عهدۀ کوچندگان و جوامع روستایی نیمهکوچنده است (برونینگ، همانجا). افزون بر این، شمار قابل توجهی شتر و اسب نیز (بهویژه در گذشته) برای صادرات و بهعنوان حیوان باربر پرورش داده میشد (هیثکوت، شهرانی، همانجاها). نوسانات اقلیمی با تأثیرگذاری بر امکانات دسترسی به مراتع، نقشی تعیینکننده در میزان و دامنۀ فعالیت دامداری دارد (رافرتی، همانجا).
صنایع
پساز زراعت و دامداری، بخش قابل توجهی از جمعیت فعال افغانستان در صنایع دستی و پیلهوری مشغول به کارند (هایمن، ٢٠). درواقع، صنایع دستی مهمترین زیربخش فعالیتهای غیرکشاورزی در این کشور به شمار میرود (اشتیلتس، ١) که تولیدات اصلی آن عبارت است از قالی و پارچههای پشمی (برونینگ، همانجا). صنایع افغانستان عبارت است از: بافت قالی، قالیچه و پارچه، تولید کود شیمیایی، قند و شکر، مواد پلاستیکی، چرم و نیز صابونسازی، سیمان، گاز طبیعی، روغنکشی، استخراج زغالسنگ، و نیروی برقابی (شهرانی، همانجا). واحدهای صنعتی بیشتر در نواحی شمالی افغانستان مستقر شدهاند: کارخانۀ پنبهپاککنی در شهرهای قندوز، امام صاحب، خواجه غور، بلخ، آقچه؛ نساجی در پل خمری و مزارشریف؛ کود شیمیایی در مزارشریف؛ سیمان در پل خمری؛ و قند در بغلان (گروتسباخ، ۴۲). وجود مراکز صنعتی یکی از عوامل مهم رشد و گسترش شهرها در دورۀ معاصر بوده است. اینگونه شهرها که بیشتر در کنار معادن قرار دارند، عمدتاً محل اقامت کارگران و کارمندان معدن هستند، مانند شبرغان بهعنوان مرکز استخراج گاز، پل خمری و درۀ صوف بهعنوان محل استخراج زغالسنگ. دیگر شهرهای صنعتی افغانستان عبارتاند از: لشکرگاه، گلبهار (نساجی)، جبلسراج (نساجی و سیمان) و چاریکار (خشکبار و دباغی) (همو، ۴۲، ۷۲-۷۳).
قدیمیترین و وسیعترین صنایع کشور، نساجی است که تولید آن در ۱۳۵۹-۱۳۶۰ ش / ۱۹۸۰-۱۹۸۱ م تنها ۳ / ۴۳ میلیون متر پارچه بود (شهرانی، ۴۵). از ۱۳۵۷ ش / ۱۹۷۸ م بهبعد، کوششهایی با کمک کارشناسان، و وامهای کشورهای سابق شوروی و چکسلواکی در زمینۀ تجهیز زیرساختها و گسترش صنایع به عمل آمد، اما واحدهای صنعتی افغانستان طی این مدت به نحو بسیار محدودی توسعه یافت و از این گذشته، کمبود مواد خام، نیروی برق و محدودیت نیروی کار ماهر، موجب تعطیلی واحدهای صنعتی در سطح این کشور شد («دانشنامه»، ٣٠٠). سهم صنایع در تولید ناخالص ملی در ۱۳۶۵-۱۳۶۶ ش / ۱۹۸۶-۱۹۸۷ م، ۹ / ۲۳٪ بود (شهرانی، همانجا). استخراج منابع معدنی نیز در افغانستان توسعه نیافته است (همو، ۴۴). استخراج گـاز طبیعی کـه ذخـایر آن ۱۰۰ میلیارد مـ۳ برآورد شده (همو، ۴۵)، در استان جوزجان ــ در شهر شبرغان ــ و در نزدیکی مرز شمالی کشور متمرکز است و از ۱۳۵۷ ش / ۱۹۷۸ م تا مدتها، مهمترین منبع درآمد افغانستان به شمار میرفت («دانشنامه»، همانجا؛ نیز نک : نیول، ٩).
از دیگر ذخایر این کشور میتوان از نفت، زغالسنگ، مس، سنگ آهن غنی، طلق، باریت، گوگرد، سرب، قلع، نمک و سنگهای قیمتی و زینتی نام برد که بعضاً استخراج میشوند (شهرانی، همانجا). استخراج سنگ لاجورد مختص افغانستان است و تنها معدن آن در جهان در شمال شرقی بدخشان قرار دارد که از گذشتۀ دور بهرهبرداری میشده است (نیول، همانجا). بررسیهای اخیر مبین وجود معادن طلا، روی، کرم، منگنز، آلومینیوم و میکا ست (همانجا). از ذخایر زغالسنگ سالانه ۱۵۱هزار تن استخراج میشود که تماماً به مصرف داخلی میرسد («سالنامۀ بریتانیکا»، ٨٠٦). همچنین سالانه ۸۸۸‘۲ میلیون مـ۳ گاز طبیعی استخراج میشود که تنها ۵۹۶ میلیون مـ۳ آن (۶ / ۲۰٪) برای مصرف داخلی است و مابقی صادر میشود (همان، ٨٠٧). از این گذشته، در ۱۳۶۴ ش / ۱۹۸۵ م تنها کمی بیشاز ¼ از ظرفیت تولید نیروی برق استفاده میشد که ۶ / ۲۶٪ از آن از سوخت فسیلی، و ۴ / ۷۳٪ آن از نیروی آب تأمین میشد (همان، ٨٠٦). اگرچه در افغانستان هنوز مطالعات جامعی دربارۀ ذخایر معدنی صورت نگرفته است، بررسیهای مقدماتی نشان میدهد که این کشور میتواند با تکیه بر منابع معدنی، زمینههای رشد صنعتی خود را فراهم سازد (نیول، همانجا).
راههـا و بازرگـانی
رشتهکـوه هنـدوکش مـانعی بـر سـر راه یکپارچگی افغانستان و اتصال مناطق نواحی شمالی و جنوبی این کشور به شمار میرود. تا ۱۳۱۲ ش / ۱۹۳۳ م، هیچگونه راه ارتباطی مناسبی که ولایات اصلی کابل و قندهار را به قسمتهای شمالی متصل سازد، وجود نداشت (گرگوریان، ١١). به همین سبب، سفرهای بازرگانی و یا جابهجاییهای نظامی قاعدتاً و ترجیحاً از مسیر طولانی و پرپیچوخم هرات به قندهار و کابل صورت میگرفت (همانجا). بااینهمه، موقعیت ارتباطی افغانستان طی زمان طولانی موجب غنای مادی و فرهنگی آن بوده است؛ «جادۀ ابریشم» از شمال شرقی، یعنی از چین و از طریق دشتهای شمالی این سرزمین، به ایران میرسیده، و تا مدیترانه امتداد داشته است. ازسویدیگر، تجار هندی با عبور از گذرگاههای شرقی، از مراکزی مانند کابل، غزنی و بامیان بهسوی بلخ میگذشتند و نهایتاً به بخارا و سمرقند و یا ایران میرسیدند (نیول، ١٠-١١). بدینسان، راههای بازرگانی در این سرزمین تا پیشاز اکتشاف راههای دریایی از رونق خاصی برخوردار بود، اما پساز گذشتن واسکوداگاما از دماغۀ امیدنیک، حملونقل بخش مهمی از کالاها به هند، گینه و دیگر مراکز مهم در آسیا از طریق دریا صورت گرفت و بهاینترتیب، اهمیت بازرگانی و گذرگاهیِ این سرزمین بهسرعت رو به کاهش نهاد، تا جایی که در اوایل سدۀ ۱۹ م، حتیٰ شهرهای مهم آن نیز اهمیت خود را از دست دادند (همو، ١١). برخوردهای داخلی و ناامنی راهها و همچنین اختلال در روابط فرامنطقهای نیز در این امر بیتأثیر نبود (گروتسباخ، ۲۲).
اولین راه اتومبیلرو در رشتهکوه هندوکش در ۱۳۲۲ ش احداث شد (هایمن، ١٥) و طی سالهای ۱۳۳۵-۱۳۴۶ ش کوششهایی در گسترش شبکۀ راههای اصلی و پیوند آنها به راههای کشورهای همسایه به عمل آمد. در همین زمان، احداث بزرگراه آسیایی توسط سازمان ملل با برنامههای راهسازی در افغانستان تطبیق داده شد (بریتانیکا، ۱۹۷۸ م، ١٧٠ / I)؛ از این طریق، شبکۀ جدید راههای افغانستان به ایستگاههای خط آهن در کوشکه و ترمذ با کشورهای شمالی و ایستگاههای پاکستان در چمن و پیشاور متصل شد (همانجا). بااینهمه، راههای عمومی افغانستان هنوز توسعهنیافته به شمار میروند (برونینگ، ٨٩).
افغانستان حدود ۱۰ کمـ راهآهن از کوشکه تا تورغندی، و ۱۵ کمـ دیگر از ترمذ تا خیبرآباد دارد («سالنامۀ بریتانیکا»، ٥٣٨؛ علیآبادی، ۱۰۹). دو فرودگاه بینالمللی در شهرهای کابل و قندهار وجود دارد؛ افزون بر این، شهرهای هرات، جلالآباد، مزارشریف، بگرام و شیندند نیز فرودگاه دارند که دو فرودگاه اخیر را میتوان فرودگاه نظامی به شمار آورد (همو، ۱۱۰).
موقعیت بستۀ افغانستان ازلحاظ جغرافیایی، این کشور را از مراکز عمدۀ تجارت و نوآوریهای صنعتی دور نگه داشته است؛ نیز فقدان راههای مناسب ارتباطی باعث شده است تا این کشور نتواند با همسایگان خود بهصورت امروزی ارتباط و تجارت داشته باشند. این امر یکی از موانع جدی بر سر راه رشد اقتصادی افغانستان به شمار میرود (نیول، همانجا).
در زمینۀ تجارت خارجی، واردات افغانستان بر صادرات آن پیشی میگیرد. تا پیشاز فروپاشی رژیم کمونیستی افغانستان، بیشترین مقدار صادرات به اتحاد شوروی (سابق) مربوط میشد. همچنین، شوروی و پساز آن ژاپن، سنگاپور، چین و هند مهمترین واردکنندگان محصولات تجارت خارجی افغانستان بودند («سالنامۀ بریتانیکا»،٨٢٥ -٨٢٤ ؛ بریتانیکا، ۲۰۱۰ م). از مهمترین کالاهای وارداتی، میتوان از وسایل نقلیه (۷ / ۲۲٪)، مواد سوختی (۱۸٪)، قند (۱ / ۸٪)، پارچه (۹ / ۷٪) و روغن حیوانی و نباتی (۲ / ۴٪) نام برد. گاز طبیعی (۶ / ۵۵٪)، خشکبار (۹ / ۱۶٪)، قالی و قالیچه (۸ / ۴٪) و پوست (۴٪)، کالاهای عمدۀ صادرات این کشور را تشکیل میدادند («سالنامۀ بریتانیکا»، ٥٣٨). از نیمۀ دهۀ ۱۹۹۰ م، پاکستان و ایران به دو قطب عمدۀ تأمینکنندۀ کالاهای افغانستان تبدیل شدند (بریتانیکا، همانجا).
تقسیمات سیاسی و ساختار اجتماعی ـ فرهنگی
افغانستان دارای ۲۹ ولایت است (رافرتی، ٢٣٠) که هریک به چند بخش (ولوسوالی) و چندین دهستان (علاقهداری) تقسیم میشود (شهرانی، ٤٤). واحدهای سیاسی این کشور تا حد بسیاری از واحدهای طبیعی تبعیت میکند (EI٢, II / ٢٢٣). پایتخت این کشور کابل، و واحد پول آن افغانی (= ۱۰۰ پول) است («سالنامۀ بریتانیکا»، همانجا).
ازلحاظ اجتماعی، خانواده، در کنار بستگیهای طایفهای ـ قومی، اساس واحدهـای اجتماعی ـ اقتصادی و سیاسی را تشکیل میدهد و الگوی مالکیت زمین و دام و مناسبات قدرت بر آن مبتنی است (نیول، ٢٢-٢١). در جامعۀ افغانی، رهبران مذهبی از نفوذ فراوانی برخوردارند و اگرچه نظام سازمانیافتهای برای اعمال قدرت بهطور فراگیر وجود ندارد، رهبران مذهبی تقریباً در همۀ جنبههای زندگی، بهویژه در سطح محلی، نقش مهمی بر عهده دارند (همو، ٢٣). میزان باسوادی در افغانستان در میان گروه سنی ۱۵ سال و بیشتر، از دیگر گروههای سنی بالاتر است («سالنامۀ بریتانیکا»، همانجا). دانشگاه ننگرهار در جلالآباد در ۱۳۴۲ ش / ۱۹۶۳ م بنیاد نهاده شد و دانشگاه کابل ــ کـه دانشکدۀ پزشکی آن قبلاً در ۱۳۱۱ ش / ۱۹۳۲ م ایجاد شده بود ــ در ۱۹۶۴ م تأسیس شد (بریتانیکا، ۱۹۷۸ م، I / ١٧١). در خلال جنگهای داخلی، بیشتر مدارس، بهویژه در نواحی روستایی از میان رفتهاند (شهرانی، ٤٥).
بزرگترین مجسمۀ بودا در جهان (به ارتفاع ۵۵ متر) در شهر بامیان و دریاچههای بند امیر (بریتانیکا، همان، I / ۱۷۰)، موزۀ کابل که به کمک یونسکو برپا شده، و حاوی مجموعههایی از آثار باستانشناختی کشور است («لاروس [۱]... »، ٣٩٧)، آرامگاه خواجه عبدالله انصاری در هرات، نقاشیهای تپهمرجان در نزدیکی کابل (مربوط به سدۀ ۴ م) و نقاشیهای دورۀ ساسانی در محل «دختر نوشیروان» در شمال غربی شهر بامیان (رایس، ١٦٦-١٦٥) از دیدنیهای افغانستان به شمار میآمدهاند. مجسمۀ بودا در ۲۰۰۱ م توسط گروه طالبان تخریب گردید.
مآخذ
اصطخری، ابراهیم، مسالک و ممالک، ترجمۀ کهن فارسی، به کوشش ایرج افشار، تهران، ۱۳۴۷ ش؛ پورداود، ابراهیم، ادبیات مزدیسنا، بمبئی، ۱۳۱۸ ش؛ حدود العالم؛ علیآبادی، علیرضا، افغانستان، تهران، ۱۳۷۲ ش؛ فرهنگ، محمد صدیق، افغانستان در پنج قرن اخیر، قم، ۱۳۷۱ ش؛ گروتسباخ، اروین، جغرافیای شهری در افغانستان، ترجمۀ محسن محسنیان، مشهد، ۱۳۶۸ ش؛ نیز:
Bellew, H. W., Afghanistan and the Afghans, London, ١٨٧٨; id, Afghanistan, a Political Mission in ١٨٥٧, London, ١٩٢٠; Britannica, ٢٠١٠; ibid, macro, ١٩٧٨; Britannica Book of the Year (١٩٨٨) ; Brüning, K., Asien, München, ١٩٧١; The Cambridge Encyclopedia of the Middle East and North Africa, Cambridge, ١٩٨٨; EI٢; Encyclopaedia Asiatica, ed. E. Balfour, New Delhi, ١٩٨٢; Fisher, W. B., «Afghanistan: Physical and Social Geography», The Middle East and North Africa ١٩٨٤-١٩٨٥, London, ١٩٨٤; Fraser-Tytler, W. K., Afghanistan, London etc., ١٩٥٣; Gregorian, V., The Emergence of Modern Afghanistan, California, ١٩٦٩; Heathcote, T. A., The Afghan Wars, ١٨٣٩-١٩١٩, London, ١٩٨٠; Hyman, A., Afghanistan under Soviet Domination, ١٩٦٤-٨٣, London, ١٩٧٧; Iranica ; Larousse Encyclopedia of Archaeology, London, ١٩٧٧; Le Strange, G., The Lands of the Eastern Caliphate, London, ١٩٦٦; Macmunn, G., Afghanistan from Darius to Amanullah, London, ١٩٣٤; Newell, R. S., The Politics of Afghanistan, London ١٩٧٢; Rafferty, K., «Afghanistan: Economy», The Middle East and North Africa, ١٩٨٤-٨٥, London, ١٩٨٤; Redard, G., Afghanistan, Zurich, ١٩٧٤; Rice, T. T., Ancient Arts of Centeral Asia, London, ١٩٦٥; Shahrani, M. N., «Afghanistan», Encyclopedia of the Modern Middle East, New York, ١٩٩٦, vol. I; Spate, O. H. K., «India and Pakistan», The Changing Map of Asia, London, ١٩٧٤; Stilz, D., Entwicklung und struktur der afghanischen Industrie, Meisenheim, ١٩٧٤; Unesco Statistical Yearbook, ١٩٩٦, Unesco, ١٩٩٧.
عباس سعیدی (دبا)
II. تاریخ
تاریخ افغانستان بهعنوان کشوری مستقل از سرزمین مادری آن یعنی ایران، از دورۀ حکومت احمد شاه دُرّانی (ه م) (۱۱۶۰ ق / ۱۷۴۷ م) قابل مطالعه است. پیشاز این تاریخ، احوال این ولایت را ذیل تاریخ ایران و عنوانهای مستقل مربوط به سلسلههای حکومتی ایران چون طاهریان، صفاریان، سامانیان، غزنویان، غوریان، سلجوقیان، آل کرت، تیموریان، صفویان، افشاریان، و ولایات و شهرهایی چون خراسان، بلخ، مرو، طخارستان، قندهار، کابل، هرات، و قبایلی چون پشتون و افغان و جز آنها میتوان دید. پیشاز احمد شاه درانی، دو قبیلۀ غلجایی (غلزایی) و ابدالی (درانی) در بخشهایی از سرزمین افغانستان امروز به تأسیس حکومتهایی موفق شدند. نخست میر ویس غلزایی حکومتی در قندهار برآورد و پسرش محمود افغان هم در ۱۱۳۵ ق تا اصفهان پیش آمد و صفویان را برانداخت (لاکهارت، ۱۷۵). اما دیری نپایید که نادر شاه افشار غلزاییان را سرکوب کرد و ولایات ایرانی شرق خراسان دوباره به پیکرۀ ایران پیوست (استرابادی، ۳۰۱؛ درانی، ۹۴).
حکومت ابدالیان هرات که از ۱۱۳۰-۱۱۴۴ ق / ۱۷۱۸-۱۷۳۱ م حیات داشت، در این تاریخ به دست نادر برافتاد. بسیاری از سران قبایل افغان، ازجمله احمد خان و ذوالفقار خان، پسران محمدزمان خان ابدالی، در سپاه نادر به خدمت گماشته شدند (ابوالحسن گلستانه، ۱۰۵). احمد خان پساز قتل نادر (۱۱۶۰ ق / ۱۷۴۷ م) با لشکر افغان، مستقیماً روانۀ قندهار شد و با استفاده از نابسامانی اوضاع ایران در پی کسب قدرت برآمد و سران قبایل افغان بهاتفاق، او را به پادشاهی برداشتند. نام قبایل متحد ابدالی به درانی تغییر یافت و احمد شاه، از خاندان سدوزایی، درّ درّان لقب گرفت (حسینی، ۱ / ۴۴، ۵۱-۵۲). او بهزودی با استفاده از آشفتگی اوضاع تیموریان هند، قلمرو خود را گسترش داد (گانکوفسکی، ۴۰) و لاهور، بلخ، بدخشان و دهلی را نیز گرفت (راجرز، ٦٩؛ مفتی لاهوری، ۱ / ۲۰۲-۲۰۳؛ الیت، VIII / ١٥٠-١٥٧, ٢٨٠). پیروزی نیروهای احمد شاه بر سپاه نیرومند قبایل متحد مراهته (مراته) در جنگ پانیپت (۱۱۷۴ ق) اهمیت بسیار داشت (سرکار، ٤٣٣-٤٤١؛ حسینی، ۲ / ۹۵۶-۱۰۲۱؛ درانی، ۱۴۰-۱۴۱)، زیرا به انگلستان فرصت کافی داد تا پایگاه خویش را که در جنگ پلاسه [۲](۱۱۷۰ ق / ۱۷۵۷ م) در بنگال به دست آورده بود، استحکام بخشد. تصرف خزانۀ نادر شاه از عواید هند که بالغ بر ۲۶۰ میلیون روپیه میشد (فیضمحمد، ۱ / ۱۰)، در آغاز کار به احمد شاه فرصت و امکان داد تا دولت نوپای درانی را استحکام بخشد (حسینی، ۱ / ۵۵-۵۶؛ موسوی، ۵۱؛ ابوالحسن گلستانه، ۶۰). او که در ارتش نادر خدمت کرده، و با اصول تشکیلات دولتی آن که تداوم ساختار عصر صفوی بود، آشنایی داشت، همان اصول را در نظام اداری دولت خود مُجرا گردانید (فوفلزایی، تیمورشاه ... ، ۳۱۳-۴۰۷). درعینحال، احمد شاه به پیروی از صفویان یک نیروی نظامی همچون قزلباشان از افراد غیر پشتون به نام «غلامان شاهی» سازمان داد و در تنظیم این نیرو از تجربیات تقی خان شیرازی بهره جست (حسینی، ۱ / ۶۷).
پس از او، پسرش تیمور شاه که پیش از سلطنت، حکومت بعضی ولایات را در اختیار داشت، به سلطنت رسید (حسینی، ۱ / ۶۱۲-۶۱۷، ۲ / ۶۴۹-۷۰۷؛ درانی، ۱۳۱-۱۳۲؛ راجرز، ٧١-٧٢). از رخدادهای مهم پادشاهی تیمور، انتقال پایتخت از قندهار به کابل در ۱۱۸۹ ق / ۱۷۷۵ م بود. وی سرانجام در ۱۲۰۷ ق / ۱۷۹۳ م در کابل درگذشت. گفتهاند تیمور شاه در اخلاق و عادات، از بسیاری جهات نقطۀ مقابل پدر، و مردی مسالمتجو، آرامشدوست، تجملپسند، ادیب و شاعر بود و دربارش به انجمنی ادبی شباهت داشت (فرهنگ، ۱(۱) / ۱۶۴).
پس از او پسرش زمان شاه، والی کابل، به کمک سرداران درانی، خصوصاً سردار پاینده محمد خان و سران سپاه بر تخت پادشاهی نشست. او که هنگام جلوس ۲۰ سال داشت، جوانی دلیر، بااراده و بلندپرواز بود. در آغاز حکومت زمان شاه دو برادرش، همایون والی قندهار و محمود والی هرات، سر از اطاعت و قبول سلطنت او برتافتند. همایون گرفتار و کور شد؛ ولی محمود به ایران پناهنده گشت (فوفلزایی، درة الزمان ... ، ۷۰-۷۱).
چندی بعد در ۱۲۱۳ ق / ۱۷۹۸ م پساز کشف توطئهای، گروهی از سرداران درانی و افسران قزلباش و نیز سردار پاینده محمد خان اعدام گردیدند. این واقعه موجب شورش پسران پاینده محمد خان شد و به برچیده شدن سلطنت زمان شاه انجامید (درانی، ۱۶۹؛ فوفلزایی، همان، ۱۳۳). او در ۱۲۱۶ ق / ۱۸۰۱ م به فرمان برادرش محمود، نابینا گردید. زمان شاه در عرصۀ سیاست خارجی نیز فعال بود؛ سفیرانی بهترتیب به دربار آقامحمد خان و فتحعلی شاه قاجار فرستاد و از دربار قاجار نیز محمدحسن خان قراگوزلو بهعنوان سفیر در دربار او بود (درانی، ۱۷۰). نامههای بسیاری نیز میان وزیران هر دو کشور ــ حاجی ابراهیم کلانتر و رحمتالله خان ــ مبادله میشد.
زمان شاه که در اواخر سال ۱۲۱۲ ق به پنجاب لشکر کشید، نامهای به فرماندار انگلیسی نوشت و ضمن آنکه اطلاع داد که عازم فتح هند شمالی است، برای عقبراندن نیروهای مراهته نیز از او یاری خواست. خبر ورود زمان شاه و سپاه او به لاهور از یکسو با اشتیاق و شادمانی مسلمانان هند و نگرانی هندوان روبهرو شد، و ازسویدیگر دولت انگلیس را برآن داشت تا به اقدامات بازدارندهای دست بزند (فرهنگ، ۱(۱) / ۱۸۴- ۱۸۵). از آنجمله است تعیین مهدیعلی خان در ۱۲۱۳ ق / ۱۷۹۸ م و سرجان ملکم در ۱۲۱۵ ق بهعنوان سفیر در دربار ایران و انعقاد معاهدۀ اتحاد با دولت ایران در شوال ۱۲۱۵ / فوریۀ ۱۸۰۱ در برابر فرانسه و افغانستان (محمود، ۱ / ۱۰- ۲۸).
بههرحال پس از زمان شاه، برادر او محمود، از ۱۲۱۶ تا ۱۲۲۰ ق، و آنگاه شاهشجاع برادر دیگر زمان شاه، هریک دوبار به پادشاهی رسیدند. دوران این دو همواره دستخوش آشوب و قیام بود. استانهای دوردست دعوی خودمختاری میکردند و از دادن مالیات و خراج سر بر میتافتند (فرهنگ، ۱(۱) / ۲۰۲-۲۰۳). این حوادث منجر به تجزیۀ قلمرو درانیها شد. در شمال هندوکش، چند ناحیۀ خاننشین به امارت بخارا پیوست. در جنوب، خاننشین کلات مستقل شد. در شرق، رنجیت سینگه، فرمانروای سیک، ملتان، کشمیر، دیرهجات و پیشاور را یکی پساز دیگری تصرف کرد. خروج استانهای ثروتمند هند که درآمد بسیار داشتند، از قلمرو درانیها، حکومت کابل را ضعیف ساخت ( ایرانیکا، I / ٥٤٨). فرزندان پاینده محمد خان رئیس قبیلۀ بزرگ و نیرومند محمدزایی که هنوز کین اعدام پدر به فرمان زمان شاه را در دل داشتند، با نابینا و کشتهشدن برادر خود فتح خان، قیام کردند و سلطنت سدوزایی را برانداختند. گرچه این برادران هم مدتی با هم دست به گریبان بودند، اما سرانجام دوستمحمد خان بر دیگران پیروز شد و مملکت را هرچند با قلمرو محدودتر، دوباره متحد و متشکل ساخت (فرهنگ، ۱(۱) / ۲۱۷- ۲۱۸).
دوستمحمد در ۱۲۵۲ ق / ۱۸۳۶ م رسماً لقب امیر یافت، اما حکومت بسیاری از ولایات در دست برادران و پسرانش بود. وی کوشید تا سپاهی منظم و آموزشیافته تشکیل دهد و برای فراهم آوردن هزینۀ آن، از بازرگانان و ثروتمندان اعانه یا قرضۀ جهاد ــ گاهی به زور و شکنجه ــ میگرفت (همو، ۱(۱) / ۲۳۲-۲۳۳).
در عرصۀ سیاست خارجی، دوستمحمد نخست خواستار حمایت فرمانـدار کـل انگلیسی هند در برابر سیکها شد. چون انگلیسیها به بهانۀ سیاست عدم مداخله در امور همسایگان ناامیدش ساختند، دوستمحمد خان از محمد شاه قاجار در برابر سیکها یاری خواست (همو، ۱(۱) / ۲۳۵؛ سپهر، ۲ / ۲۷۴). از سویی برادران دوستمحمد که حکومت قندهار را در دست داشتند، چون از کوشش برادر برای رابطه با انگلیسیها اطلاع یافتند، داوطلبانه خود را تحت حمایت دولت قاجار قرار دادند (فرهنگ، همانجا).
در کابل هنوز هیئت انگلیسی حضور داشت که یک هیئت روسی وارد آنجا شد و بهاینترتیب افغانستان به میدان رقابت قدرتهای بزرگ و عرصۀ تاختوتازهای استعماری اروپا تبدیل گردید ( ایرانیکا، I / ٥٤٩). انگلیسیها به این بهانه که منافعشان در هند مستقیماً توسط دوستمحمد و توطئههای روس در خطر است، سیاست ناپایدارسازی در افغانستان را پیش گرفتند و سپس شاهشجاع را که در حمایت آنان در لودیانه به سر میبرد، با پشتیبانی ارتشی انگلیسی به نام «ارتش سند» در ۱۲۵۶ ق / ۱۸۴۰ م به کابل آوردند و بر تخت سلطنت نشاندند. دوستمحمد به بخارا پناه برد. در کابل شاهشجاع بهظاهر شاه بود و همۀ اختیارات در دست مکناتن، نمایندۀ بریتانیایی مقیم کابل، قرار داشت. اشغال کابل توسط ارتش بریتانیا اگرچه بهآسانی صورت گرفت، اما بهزودی به مصیبتی بزرگ برای آنها تبدیل گردید. نبردهای چریکی به رهبری دوستمحمد و پس از آنکه او خود تسلیم انگلیسیها شد و به لودیانه اعزام گردید، به رهبری پسرش اکبر خان، شدت گرفت. مکناتن و معاونش کشته شدند و عرصه چنان بر انگلیسیها تنگ شد که ناچار از کابل عقب نشستند و تقریباً همۀ ۱۶ هزار تن سپاهیان بریتانیا در راه کابل ـ جلالآباد نابود شدند، جز یک تن که خبر این نابودی را به جلالآباد رسانید. در پی این شکست، انگلیسیها سپاهی به رهبری ژنرال پالک برای مجازات افغانان به کابل فرستادند. این سپاه که در شعبان ۱۲۵۸ / سپتامبر ۱۸۴۲ وارد کابل شد و آن شهر را به آتش کشید، ۳ روز بعد بیرون رفت و شاهشجاع هم که حمایت انگلیسیها را از دست داده بود، کشته شد. پس از شجاع، پسرانش ــ فتـحجنگ و شاپـور ــ هریک مدتـی کوتـاه بـر تخـت کابـل نشستند، تا آنکه دوست محمد در ۱۲۵۹ ق / ۱۸۴۳ م به کابل بازگشت (پاتنجر، ١-٨٠، جم ).
دوستمحمد در دورۀ دوم سلطنت خویش با انگلیسیها متحد شد و پیمان پیشاور را در ۱۲۷۱ ق / ۱۸۵۵ م امضا کرد و از استانهای پیشاور، سنـد و کشمیـر چشم پوشیـد و در برابر آن، از انگلیسیها مستمری سالانه دریافت کرد و به گسترش قلمرو خویش از جوانب دیگر پرداخت. او در مدت نزدیک به ۱۰ سال توانست قلمرو دولت افغان را تقریباً به وضع و چهارچوب مرزهای امروزی درآورد. او در فاصلۀ سالهای ۱۲۶۶ و ۱۲۷۶ ق / ۱۸۵۰ و ۱۸۵۹ م سرزمینهای میان هندوکش و آمودریا را به قلمرو خود ملحق ساخت و پساز مرگ برادرش، کهندل خان، قندهار را در ۱۲۷۲ ق / ۱۸۵۶ م متصرف شد و سپس به تسخیر هرات اقدام کرد. هرات در حکومت یارمحمد خان ظهیرالدوله و سلطان احمد خان سرکار ــ که دومی برادرزاده و داماد دوستمحمد خان بود ــ در قلمرو دولت قاجار قرار داشت. بهموجب پیمان ۱۲۷۳ ق دولت انگلستان به حمایت از دوستمحمد در برابر ایران برخاست و در ۱۲۷۹ ق هـرات را از ایران انتزاع کـرد و به افغانان داد. دوستمحمد در همان سال در هرات درگذشت (فرهنگ، ۱(۱) / ۲۹۹، ۳۰۵).
پس از او پسر و ولیعهدش شیرعلی در هرات بر تخت نشست؛ اما برادرانش به مخالفت برخاستند و سرانجام محمداعظم و عبدالرحمان پسر محمدافضل کابل را متصرف شدند و محمدافضل که در زندان غزنی بود، به کابل آمد و بر تخت سلطنت نشست (۱۲۸۲ ق / ۱۸۶۵ م) و شیرعلی به هرات پناه برد (غبار، ۵۹۱). محمدافضل خان در ۱۲۸۴ ق / ۱۸۶۷ م درگذشت و برادرش محمداعظم، امیر کابل شد. درهمینزمان، جمالالدین اسدآبادی که در بالاحصار کابل اقامت داشت، با امیر محمداعظم خان ارتباط و مراوده یافت (مجموعه ... ، تصاویر ۴۷-۵۰).
امیر شیرعلی هنگامی که در هرات بود، پسرش محمدیعقوب را با هدایایی به حضور ناصرالدین شاه فرستاد و گویا از او کمک خواست، ولی بهموجب معاهدۀ پاریس (۱۸۵۷ م) چنین مساعدتی ازسوی ایران ممکن نبود. سرانجام امیر شیرعلی خان به حمایت انگلیسیها در ۱۲۸۵ ق / ۱۸۶۸ م کابل را دوباره تصرف کرد و امیر محمداعظم و عبدالرحمان گریختند (فرهنگ، ۱(۱) / ۳۵۳).
امیر شیرعلی خان ۱۰ سال سلطنت کرد و در این مدت اصلاحات و اقداماتی برای نوسازی کشور به عمل آورد. تأسیس کارگاههای صنعتی، چاپخانه، پستخانه و ایجاد ارتش منظم از آن جمله است. اما دشواریهایی که در سیاست داخلی و خارجی به وجود آمد، به امیر فرصت ادامۀ این اصلاحات را نداد، بلکه سلطنتش را نیز بر باد داد. بیاطلاعی امیر از معاملات سیاسی قدرتهای بزرگ، اطمینان بیشازحد به دولت روسیه، و پایداری در برابر انگلیس او را با موانع جدی روبهرو ساخت که سرانجام به سقوطش منتهی شد. او در آخر عمر به امید برخورداری از یاری روسیه به مزارشریف رفت؛ اما در آنجا بیمار شد و در ۲۹ صفر ۱۲۹۶ ق / ۲۲ فوریۀ ۱۸۷۹ م درگذشت (همو، ۱(۱) / ۳۴۸-۳۵۳).
پس از او، امیر محمدیعقوب خان در کابل رشتۀ کارها را در دست گرفت و با انگلیسیها پیمان گندمک را در ۴ جمادیالآخر ۱۲۹۶ ق / ۲۶ مۀ ۱۸۷۹ م امضا کرد، و بهموجب آن چند ناحیۀ مهم و سوقالجیشی مرزی را در برابر مبلغی به انگلیسیها واگذاشت. دولت انگلیس با امضای این پیمان، نظارت بر مناسبات خارجی افغانستان را هم برعهده گرفت و در برابر، محمدیعقوب محافظت از سفیر انگلیس و تعمیر خط آهن را که احداث آن پیشبینی شده بود، تضمین کرد ( ایرانیکا، I / ٥٥٢-٥٥٣). پساز آن سفیر انگلیس وارد کابل شد، اما پساز یک ماه و نیم در ۱۶ رمضان ۱۲۹۶ ق / ۲ سپتامبر ۱۸۷۹ م به قتل رسید (فرهنگ، ۱(۱) / ۳۵۶-۳۵۷).
در اکتبر همان سال، سپاه انگلیس کابل را اشغال کرد و امیر برکنار شد و شمار بسیاری از افغانها به اتهام شرکت در قتل سفیر اعدام شدند (فیضمحمد، ۲ / ۲۵۲-۲۵۳)؛ اما مقاومت و نبرد مجاهدان و ملیون افغان برضد انگلیسیها در کابل و دیگر شهرها ادامه یافت. در همین وقت، فرمانده سپاه انگلیس به فرماندار کل هند، پیشنهاد کرد که افغانستان را به ۳ بخش تجزیه کند: کابل و ترکستان افغانی به یکی از شهزادگان محمدزایی طرفدار انگلیس سپرده شود؛ قندهار بـا حاکمیت سردار شیرعلی خان ــ پسر حاکم درگذشتـۀ قندهار ــ بـا خودمختاری داخلی به هند مربوط گردد؛ و هرات با شرایطی که دربارۀ آن مذاکره خواهد شد، به ایران داده شود. اما این پیشنهاد عملی نشد و سرانجام فرمانده سپاه انگلیس متوجه سردار عبدالرحمان پسر امیر محمدافضل خان گردید که به ترکستان نزد روسها پناه برده بود. میان انگلیسیها و مادر سردار که در کابل بود، دراینباره تماسی برقرار شد و در همین موقع عبدالرحمان خود نیز وارد کشور گردید (فرهنگ، ۱(۱) / ۳۶۱-۳۶۲) و در ۱۲۹۷ ق / ۱۸۸۰ م در مراسم مجللی در شیرپور کابل که مقامات انگلیسی و سرداران افغان، ازجمله سردار محمدیوسف خان نمایندۀ عبدالرحمان خان، حاضر بودند، تفویض ادارۀ افغانستان به عبدالرحمان رسماً اعلام شد (همو، ۱(۱) / ۳۷۳).
در همین زمان، سردار محمـد ایوب خان، پسر امیر شیرعلی خان، حاکم هرات، برای مقابله با انگلیسیها رهسپار قندهار شد و در ناحیۀ مَیوَند نبردی سخت آغاز کرد که به شکست و تباهی کلی سپاه انگلیس انجامید. شمار کشتگان و اسیران انگلیس را در این جنگ که به جنگ میوند معروف است، ۳۰۰‘۱ تن گفتهاند (همو، ۱(۱) / ۳۷۸-۳۷۹). ایوب خان قندهار را محاصره کرد و به مکاتبه با مقامات انگلیسی پرداخت. ازآنسوی، فرمانده سپاه انگلیس با نیرویی که به کمک عبدالرحمان خان فراهم آورده بود، با شتاب خود را به قندهار رسانید. نیروهای ایوب خان شکسته و متفرق شدند و خود و خانوادهاش به هرات و فراه گریختند. ایوب خان در هرات دوباره سپاهی فراهم آورد و پساز خارجشدن نیروهای انگلیس از قندهار به آن شهر تاخت و آن را تصرف کرد و دوباره با انگلیسیها که پیشتر با عبدالرحمان پیمان بسته بودند و بهسختی از او حمایت میکردند، به مکاتبه پرداخت. اینان نیز وی را سرگرم کردند، تاآنکه عبدالرحمان با ارتش جدیدی که در کابل تشکیل داده بود، به قندهار رسید و آن شهر را در ۱۲۹۸ ق / ۱۸۸۱م تصرف کرد و هرات هم در همان سال به دست یکی از سردارانش (عبدالقدوس خان اعتمادالدوله) فتح شد (غبار، ۶۶۳-۶۶۴). ایوب خان به ایران پناه آورد و ۶ سال مهمان دولت ایران بود (اعتمادالسلطنه، ۱۷۶، ۵۸۲ بب ). سپس به هند رفت و در ۱۳۳۲ ق / ۱۹۱۴ م در همانجا درگذشت.
ازآنسوی، امیر عبدالرحمان با شورشهایی چند ازسوی قبایل و خاندانهای مختلف روبهرو شد و بر همه چیره گشت، بهخصوص کافرستان را که تا آن زمان مردمش مسلمان نشده بودند، در ۱۳۱۴ ق / ۱۸۹۶ م فتح کرد. مردم آنجا را به اسلام درآورد و نام منطقه را نورستان نهاد (غبار، ۶۷۱-۶۷۳). فتح هزارهجات هم با خشونت و کشتار و اسارت بسیار همراه بود (همو، ۶۶۶-۶۷۰؛ ریاضی، ۲۲۷- ۲۲۸). بیدادگری امیر عبدالرحمان بر مردم هزاره موجب خشم شدید مقامات مذهبی ایران و حتى نارضایی مقامات انگلیسی گردید (فرهنگ، ۱(۱) / ۴۰۴).
امیر عبدالرحمان نظام اداری خودکامهای بدون صدراعظم و وزیر تشکیل داد؛ البته در تشکیل ارتشی قوی و منظم توفیق بیشتری یافت و به کمک همین نیروها توانست مخالفان خویش را در سراسر کشور سرکوب و خاموش سازد. وی در کابل کارخانههای اسلحه و مهماتسازی، ضرابخانه، سراجی، خیاطی و شمعریزی تأسیس کرد و در هر بخشی، کارشناسی اروپایی یا هندی برگماشت. در زمینۀ کشاورزی نیز اقداماتی صورت گرفت که ثبت معاملات دولتی در دفاتر، یکسانسازی پول، یعنی ضرب سکه در یک مرکز، یکدستسازی احکام قضایی، ترویج تکثیر دام و نباتات و ساختن راهها و جادهها از آن جمله است (فیض محمد، ۲ / ۷۰۰، ۹۹۷؛ فرهنگ، ۱(۱) / ۴۲۷-۴۳۲). امیر عبدالرحمان سرانجام در ۱۹ جمادیالآخر ۱۳۱۹ ق / ۳ اکتبر ۱۹۰۱ م درگذشت. در اواخر دوران او افغانستان برای نخستینبار بهعنوان کشوری با مرزهای شناختهشده، در عرصۀ تاریخ خود ظاهر شد. امیر خاطرات و کارنامهاش را در کتابی به نام تاج التواریخ نگاشته که بارها چاپ شده است.
پساز درگذشت عبدالرحمان، پسرش امیر حبیبالله، ملقب به سراج الملة و الدین، بر تخت امارت افغانستان نشست و در مقایسه با روزگار پدر، روش معتدلتری در پیش گرفت. او زندانیان و تبعیدیان ایام پدرش را آزاد کرد (غبار، ۷۰۱؛ فرهنگ، ۱(۲) / ۴۴۸)، همچنین مجازات بریدن اندامها را جز در قصاص شرعی ممنوع ساخت. به روزگار او، تحولات اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی ظاهر شد و تجارت رونق گرفت، کارخانههایی تأسیس گردید (همو، ۱(۲) / ۴۸۲-۴۸۳) و معارف و مطبوعات توسعه یافت (غبار، ۷۰۲-۷۰۳). از دیگر رخدادهای این دوره، ظهور نهضت مشروطهخواهی است. روشنفکران افغان از طبقات مختلف، جمعیتی به نام «جمعیت سری ملی» یا «اخوان افغان» تشکیل دادند که خواهان نظام پادشاهی مشروطه و اصلاحات اساسی در نظام حکومتی بود؛ اما بهزودی اعضای آن پساز بازداشت، گروهی اعدام، و بقیه به حبس ابد محکوم شدند (همو، ۷۱۸).
امیر حبیبالله در ۱۸ جمادیالاول ۱۳۳۷ ق / ۱۹ فوریۀ ۱۹۱۹ م در شکارگـاه بـراثـر شلیک گلولۀ ناشناسی ــ در بستر خواب ــ کشته شد. برخی قتل امیر را کار مخالفان و اصلاحطلبانی دانستهاند که با پسر او، امانالله خان، همپیمان بودند (همو، ۷۴۰- ۷۴۱).
پس از او، برادرش نصرالله نایبالسلطنه خود را جانشین امیر مقتول خواند. جناح محافظهکار دربار طرفدار نصرالله بود، اما جوانان، روشنفکران و مخالفان استعمار انگلیس از امانالله حمایت میکردند که در این وقت در کابل به نیابت از پدر حکومت میکرد. ازاینرو، امانالله از بیعت با عمویش سر باز زد و خود را امیر خواند و بیدرنگ، نصرالله خان را به شرکت در قتل امیر متهم کرد. سپس افغانستان را در مناسبات داخلی و خارجی مستقل خواند. چند روز بعد نیز طی سخنانی برای مردم به آنها نوید اصلاحات برپایۀ آزادی و برابری، رفع بیداد و رشوهخواری داد. نصرالله خان نیز از ادعای سلطنت دست کشید و به اطاعت درآمد. اما چون دولت بریتانیا از شناسایی استقلال افغانستان سرباز زد، امیر امانالله اعلام جهاد کرد و در چند جبهه در نقاط مرزی افغانستان با نیروهای هندی ـ انگلیسی به نبرد پرداخت. این نبردها به جنگ استقلال یا جنگ سوم افغان و انگلیس معروف است. قرار بود همزمان با جهاد استقلال، قیامهایی در هند، بهخصوص در مناطق مرزی ازجمله پیشاور، صورت بگیرد؛ اما فرمانده ارتش افغان در جبهۀ خیبر با حملۀ پیشازوقت و عبور از مرز، نیروهای انگلیسی را بیدار ساخت و اینان قوای افغان را به عقبنشینی واداشتند (همو، ۷۹۵؛ فرهنگ، ۱(۲) / ۵۰۴).
در جبهۀ خوست هم ژنرال محمدنادر خان بهرغم پیشروی اولیه، ناچار از عقبنشینی شد. در جبهۀ قندهار، انگلیسیها روی به پیشروی نهادند. عبدالقدوس خان اعتمادالدوله، صدراعظم، که فرمانده این جبهه بود، کفن پوشید و مردم را به جهاد فرا خواند. اندکی پیشاز اعلام جهاد در قندهار، به تحریک انگلیسیها، آتش فتنهای میان پیروان مذاهب اسلامی روشن گردید که به هشیاری مردم بهزودی خاموش شد (همو، ۱(۲) / ۵۰۴- ۵۰۵). باآنکه انگلیسیها پادگانهای مرزی افغان را در جلالآباد و قندهار به دست گرفته بودند، اما جنگهای نامنظم برضد انگلیسیها ادامه داشت و مردم و قبایل، بهخصوص در مناطق مرزی، آمادۀ عملیات گستردهتر میشدند، ازاینرو، دولت انگلیس خواهان پایان مخاصمه شد و متارکۀ جنگ اعلام گردید. بهدنبالآن، دولت انگلیس با امضای پیمان راولپندی در ۱۱ ذیقعدۀ ۱۳۳۷ ق / ۸ اوت ۱۹۱۹ م استقلال افغانستان را به رسمیت شناخت. محمود طرزی وزیر خارجه شد و دولت افغانستان کوشید تا با دیگر دولتها ارتباط برقرار کند و کشورهای اروپایی، روسیه و آمریکا یکی پس از دیگری، دولت جدید را به رسمیت شناختند.
در اول تیرماه ۱۳۰۰ ش / ۲۲ ژوئن ۱۹۲۱ م، میان ایران و افغانستان معاهدۀ مودت به امضا رسید. نیز «معاهدۀ ودادیه و تأمینیه» میان دو کشور در ۶ آذر ۱۳۰۶ ش / ۲۷ نوامبر ۱۹۲۷ م در کابل امضا شد (غبار، ۷۸۷- ۷۸۸). در همین دوره، فضای کشور بر روی دانش و فرهنگ نوین گشوده شد. به کمک دولت فرانسه مدارس جدید تأسیس گردید و کاوشهای باستانشناسی آغاز شد. کارشناسان آلمانی، ایتالیایی و ترک در رشتههای مهندسی، کشاورزی و امور نظامی وارد کابل شدند. مدرسۀ «امانی» به کمک آلمانها در کابل تأسیس گردید و دانشجویان افغان برای تحصیل به خارج فرستاده شدند.
نخستین قانون اساسی افغانستان در ۲۰ فروردین ۱۳۰۲ در شورای ارکان دولت و سران قبایل یا «لویه جرگه» در ۷۳ ماده تصویب گردید و نظامنامههای متعدد برای احوال شخصیه و اسناد رسمی و خدمت نظام و جز آنها تهیه و تصویب شد. جادهها تعمیر گردید، ماشینهای صنعتی از کشورهای مختلف بهخصوص آلمان، خریداری شد و تجارت با سرعت بیشتر توسعه یافت. در عرصۀ مطبوعات، نشریۀ امان افغان جای سراج الاخبار را گرفت و در دیگر استانها نیز روزنامهها و جراید انتشار یافتند که از آن جمله است: اتفاق اسلام در هرات، طلوع افغان در قندهار، ستارۀ افغان در جبلالسراج، بیدار در مزارشریف و اتحاد مشرقی در جلالآباد. همچنین نخستین نشریۀ غیردولتی به نام انیس در ۱۳۰۶ ش در کابل منتشر شد. با ظهور و گسترش مطبوعات، عرصۀ شعر و ادب نیز گسترش یافت.
در عرصۀ سیاست داخلی، شاه با روشنفکران روشی صمیمانه پیش گرفت. مشروطهخواهان را از زندانهای پدر رها کرد و آنان را در امور دولتی سهیم ساخت. این روش باعث شد که انجمنهای سیاسی مخفی بهصورت آزاد و آشکار به فعالیت بپردازند (همو، ۷۹۷). برخی از اصلاحات و قوانین دولت جدید مخالف منافع و خودسری برخی از طبقات جامعه، بهخصوص سران قبایل بود و با تحریک و حمایت برخی از پیشوایان دینی شورشهایی درگرفت که از معروفترین آنها شورش قبایل مَنگل بود (فرهنگ، ۱(۲) / ۵۲۵-۵۲۷). در اواخر ۱۳۰۶ ش / ۱۹۲۷ م، امیر امانالله خان خود را شاه خواند و سپس به همراهی ملکه ثریا و تنی چند از دولتیان به سفری هفتماهه به چند کشور خارجی دست زد و در زمینههای مختلف بهویژه همکاریهای اقتصادی با کشورهای پیشرفته مذاکراتی انجام داد (همو، ۱(۲) / ۵۲۸-۵۳۰؛ غبار، ۸۱۱- ۸۱۲).
امانالله پساز بازگشت به میهن و بیاعتنا به مخالفتهای کسانی مانند محمود طرزی به کارهایی چون کشف حجاب، اجبار به استفاده از کلاه و لباس اروپایی، فرستادن دختران برای تحصیل به خارج، تغییر تعطیلی جمعه، منع تعدد زوجات و جز اینها که همه با اعتقادات دینی و رسوم مردم مخالف بود، دست زد (فرهنگ، ۱(۲) / ۵۳۰-۵۳۴؛ غبار، ۸۱۲). درپیآن، شورش مختصری در منطقۀ شینوار برپا شد (آبان ۱۳۰۷ / نوامبر ۱۹۲۸) که به قیامی سرتاسری منتهی گردید. سرانجام نیروهای شورشی به رهبری یکی از تاجیکانِ ناحیۀ کَلَکانِ کوهدامن ــ در شمال کابل ــ حملۀ نهایی به کابل را در شب ۲۴ دی ۱۳۰۷ ش / ۱۴ ژانویۀ ۱۹۲۹ م آغاز کردند. شاه سلطنت را به برادرش عنایتالله، سپرد و خود به قندهار رفت. عنایتالله خان هم سرانجام پس از ۳ روز پادشاهی، با خانوادهاش کابل را ترک گفت (فرهنگ، ۱(۲) / ۵۳۵-۵۴۰). از آنسوی، حبیبالله، معرف به بچه سقا (ه م)، مقر سلطنت را متصرف شد و به پادشاهی نشست. امانالله کوشید تا به کمک قبایل پشتون دوباره خود را به کابل برساند، اما رقابت و خصومت قبایل غلزایی و درانی مانع این کار شد.
بچه سقا بر اصلاحات امانالله خط بطلان کشید. قوانین مصوب، بهویژه قانون اساسی را ملغـا کرد و مالیات و عوارض را غیرشرعی خواند و همه را برچید (همو، ۱(۲) / ۵۷۵-۵۷۷). به زودی کشور دچار فقر و هرجومرج شد؛ تا سرانجام ژنرال محمدنادر خان، وزیر جنگ پیشین، به کمک قبایل افغان حکومت بچه سقا را ساقط کرد و خود زمام امور را به دست گرفت (همو، ۱(۲) / ۵۷۶، ۵۸۶، ۵۸۸، ۵۹۰-۵۹۱، ۵۹۵-۵۹۶).
در دورۀ محمدنادر شاه محاکم دوباره به عالمانِ دین سپرده شد. زنان را نیز به رعایت حجاب مکلف ساختند. ارتش منظمی بنیاد نهاده شد و با تأسیس دانشکدۀ پزشکی، هستۀ اصلی نخستین دانشگاه کشور ایجاد گردید. در مهر ۱۳۰۹ / سپتامبر ۱۹۳۰، لویه جرگه افزون بر تأیید پادشاهی محمدنادر خان، ۱۵۰ تن از اعضای خود را به نام شورای ملی، برای تصویب قانون اساسی جدید برگزید. قانون اساسی جدید، که بهقول فرهنگ (۱(۲) / ۶۰۶) با استفاده از قوانین اساسی ایران و ترکیه و نظامنامۀ پیشین تدوین شده بود، بهظاهر نظام پادشاهی مشروطه را در کشور به رسمیت میشناخت، اما درواقع، قدرت را میان شاه و عالمان دین تقسیم میکرد. پساز آن، مجلس اعیان مرکب از ۲۷ نمایندۀ منتخب شاه تأسیس شد.
در عصر محمدنادر شاه نیز در نقاط مختلف کشور قیامها و شورشهایی رخ داد که همه سرکوب شدند؛ ازجمله، قیام کوهدامن را میتوان نام برد که چون ارتش از سرکوب آن عاجز ماند، قبایل جنوبی به کابل آمدند و آن شورش را خاموش ساختند. سرانجام محمدنادر شاه در ۱۷ آبان ۱۳۱۲ ش / ۸ نوامبر ۱۹۳۳ م به ضرب گلولۀ یک دانشآموز در مراسم توزیع گواهینامهها کشته شد (همو، ۱(۲) / ۶۰۷، ۶۱۵-۶۱۷، ۶۱۹، ۶۲۳).
پس از او پسرش محمدظاهر که ۱۹ سال بیش نداشت، بر تخت نشست. در دورۀ اول پادشاهی او قدرت در دست نخستوزیر، محمدهاشم خان، بود که مستبدانه به سرکوب مخالفان میپرداخت (گرگوریان، ٣٣٩؛ فرهنگ، ۱(۲) / ۶۳۰-۶۳۴). دولت سیاست ناموفق تعمیم زبان پشتو و طرد زبان فارسی دری و تبلیغ ناسیونالیسم آریایی را پیش گرفت. در روابط بینالمللی، در ۱۳۱۳ ش / ۱۹۳۴ م افغانستان عضو جامعۀ ملل شد. در ۱۳۱۶ ش / ۱۹۳۷ م، پیمان سعدآباد میان ایران، افغانستان، ترکیه و عراق امضا شد. کشور در جنگ جهانی دوم بیطرف ماند، اما مناسباتش با انگلستان به سردی گرایید. مخالفتها و تندرویها و ماجراهای سیاسی پیدرپی سبب شد که چند صدراعظم بهطور پیدرپی رشتۀ امور را به دست گیرند (همو، ۱(۲) / ۷۱۳-۷۱۶، ۷۱۹، ۷۴۴، ۷۵۲-۷۵۴، ۷۵۶-۷۵۷، ۷۶۲، ۷۶۵-۷۷۰).
سرانجام در ۲۶ تیر ۱۳۵۲ ش / ۱۷ ژوئیۀ ۱۹۷۳ م هنگامی که محمدظاهر شاه در سفر اروپا بود، محمد داوود با همکاری ارتشیان وابسته به حزب پرچم، دست به کودتا زد و رژیم شاهی را پایان بخشید و نظام جمهوری بنیاد کرد. محمد داوود، نخستین رئیسجمهوری افغانستان، با تشکیل دولتی که نیمی از اعضای آن از گروه چپگرای پرچم، و نیم دیگر از طرفداران خود وی بودند، آغاز به کار کرد. ولی چندی بعد که خواست دست عناصر چپگرا را از امور کوتاه کند، جناحهای خلق و پرچم ــ که هر دو طرفدار شوروی بودند ــ با عنوان حزب دموکراتیک خلق متحد شدند و درحـالیکه سران حزب ــ نورمحمد ترهکی، ببرک کارمل و حفیظالله امیـن ــ زندانـی بـودند، طـرفدارانشان در ۷ اردیبهشت ۱۳۵۷ ش / ۲۷ آوریل ۱۹۷۸ م در یک کودتای خونین محمد داوود و همۀ کسانش را کشتند (همو، ۲ / ۳۵- ۳۹، ۴۳-۴۶).
پس از آن، حکومت جدیدی با عنوان جمهوری دموکراتیک افغانستان به ریاست نورمحمد ترهکی از جناح خلق روی کار آمد. اما آشوبها و نابسامانیها فروکش نکرد تا در دی ۱۳۵۸ / دسامبر ۱۹۷۹ نیروهای نظامی شوروی کابل را اشغال کردند. این واقعه موجب تقبیح شدید دولت شوروی ازسوی سازمانهای بینالمللی و کشورهای آزاد شد و افزون بر آن، موجب ظهور نهضتهای آزادیبخش، بهخصوص نهضت مجاهدین برای مبارزه با قوای شوروی و نیروی دولتی طرفدار آن شد. این جنگ ۹ سال به درازا کشید تا در بهمن ۱۳۶۷ / فوریۀ ۱۹۸۹ نیروهای شوروی براساس قرارداد ژنو، افغانستان را ترک گفتند (بریگو، ۱۷۹- ۱۸۹؛ علیآبادی، ۱۷۷- ۱۷۹). اما میان نیروهای ملی و مذهبی افغانستان برای ایجاد دولتی که همۀ نیروها آن را بپذیرند، توافقی حاصل نشد و افغانستان باز دچار جنگهای فرسایشی داخلی گردید و طالبان که از حمایت مادی و معنوی پاکستان و عربستان برخوردار بود، تسلط بیشتر یافت، ولی نتوانست بقایای مجاهدین را که علیه آنها پایداری میکردند، بهطور کامل از میان بردارد. رژیم طالبان در ۱۳۸۰ ش با حملۀ ائتلاف بینالمللی، به رهبری ایالات متحدۀ آمریکا از هم پاشید و حامد کرزای بهعنوان رئیسجمهور افغانستان نو رشتۀ امور را به دست گرفت.
مآخذ
ابوالحسن گلستانه، مجمل التواریخ، به کوشش محمدتقی مدرس رضوی، تهران، ۱۳۴۴ ش؛ استرابادی، محمدمهدی، جهانگشای نادری، به کوشش عبدالله انوار، تهران، ۱۳۴۱ ش؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن، روزنامۀ خاطرات، به کوشش ایرج افشار، تهران، ۱۳۴۵ ش؛ بریگو، آندره و اولیویه روا، جنگ افغانستان، ترجمۀ ابوالحسن سروقد مقدم، مشهد، ۱۳۶۷ ش؛ حسینی، محمود، تاریخ احمدشاهی، به کوشش دوستمراد سید مرادوف، مسکو، ۱۹۷۴ م؛ درانی، محمد، تاریخ سلطانی، بمبئی، ۱۲۹۸ ق؛ ریاضی هروی، محمدیوسف، عین الوقایع، به کوشش محمدآصف فکرت، تهران، ۱۳۶۹ ش؛ سپهر، محمدتقی، ناسخ التواریخ، بخش سلاطین قاجاریه، به کوشش محمدباقر بهبودی، تهران، ۱۳۵۳ ش؛ علیآبادی، علیرضا، افغانستان، تهران، ۱۳۷۲ ش؛ غبار، غلاممحمد، افغانستان در مسیر تاریخ، کابل، ۱۳۴۶ ش؛ فرهنگ، محمدصدیق، افغانستان در پنج قرن اخیر، مشهد، ۱۳۷۱-۱۳۷۴ ش؛ فوفلزایی، عزیزالدین، تیمورشاه درانی، کابل، ۱۳۴۶ ش؛ همو، درة الزمان فی تاریخ شاه زمان، کابل، ۱۳۳۷ ش؛ فیضمحمد، سراج التواریخ، کابل، ۱۳۳۱ ق؛ گانکوفسکی، یو. و.، «لشکر و نظام لشکری شاهان درانی»، ترجمۀ محمدصدیق طرزی، آریانا، کابل، ۱۳۴۷ ش، ج ۲۶؛ لاکهارت، لارنس، انقراض سلسلۀ صفویه و ایام استیلای افاغنه در ایران، ترجمۀ مصطفى قلیعماد، تهران، ۱۳۴۳ ش؛ مجموعۀ اسناد و مدارک چاپنشده دربارۀ سیدجمالالدین، به کوشش اصغر مهدوی و ایرج افشار، تهران، ۱۳۴۲ ش؛ محمود، محمود، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس، تهران، ۱۳۲۸-۱۳۳۳ ش؛ مفتی لاهوری، علیالدین، عبرتنامه، لاهور، ۱۹۶۱ م؛ موسوی اصفهانی، محمدصادق، تاریخ گیتیگشا، به کوشش سعید نفیسی، تهران، ۱۳۶۳ ش؛ نیز:
Elliot, H. M., The History of India, Lahore, ١٩٧٦; Gregorian, V., The Emergence of Modern Afghanistan, California, ١٩٦٩; Iranica ; Pottinger, G., The Afghan Connection, Edinburgh, ١٩٨٣; Rodgers, C. J., «The Coins of Ahmad Shah Abdalli», Journal of the Asiatic Society of Bengal, ١٨٨٣, vol. XLIV; Sarkar, J., «An Original Account of Ahmad Shah Durrani's Campaigns in India and the Battle of Panipat», Islamic Culture, ١٩٣٣, vol. VII.
بخش تاریخ (دبا)
III. قومنگاری
سرزمینی كه امروز افغانستان نامیده میشود، از دیرباز گذرگاه و محل برخورد و آمیزش قومهای گوناگون بوده است. تجمع تشكلهای نژادی ـ قومی در این سرزمین، شكل ویژهای به ساختار اجتماعی، فرهنگی و سیاسی آن داده است.
در نخستین نقشۀ قومنگاری افغانستان كه در نشریۀ سُویتسكایا اتنوگرافیا در ۱۹۵۵ م چاپ شده، نام ۱۶ گروه قومی آمده است.
در نقشۀ دیگری از اقوام افغانستان كه سالها بعد در «اطلس خاور نزدیك توبینگن» ــ مؤسسۀ جغرافیایی دانشگاه توبینگن آلمان ــ چاپ و منتشر شد، نام ۵۷ گروه قومی آمده است. بررسیهای قومی در سالهای پیش از حمله و اشغال نظامی افغانستان (۱۹۷۹ م)، به بیش از ۲۰۰ قوم و قبیله و حدود ۳۰ زبان مختلف در این سرزمین اشاره دارد (سانلیور، ۱۹۹، ۲۲۲). امروزه، تركیب قومی و شمار جمعیت هریك از اقوام افغانستان درهم ریخته است و گروههای بزرگی از اقوام و قبایل آن به كشورهای دیگر، بهویژه پاكستان و ایران، مهاجرت كردهاند (برای آمار مهاجرت گروههای قومی، نك : همو، ۲۰۵-۲۱۰).
تشخیص و تعیین دقیق خاستگاه نژادی هریك از گروههای قومی افغانستان بهسبب كمبود و ضعف پژوهشها و دادههای علمی انسانشناختی دربارۀ آنها دشوار است و این کاستیها پژوهشگر را در بیان نظری آشكار به احتیاط وامیدارد. مردم افغانستان را از ۴ خاستگاه یـا عنصر افغانی، ایـرانی، ترك ـ مغول و آریاییِ هندوكش دانستهاند، اما در نتیجۀ آمیختگی آنها با یكدیگر، بهویژه با عناصر ایرانی و پشتو، امروزه تمیز آنها از هم تا اندازهای دشوار مینماید (I / ٢٢٤ EI٢,؛ نك : جمالزاده، ۴۰).
براساس خصوصیاتی چون رنگ پوست، شكل و رنگ مو، شكل و ساخت سر و بینی و قامت، ۳ سنخ نژادی قفقازیوار، مغولوار و «سیاهوار استرالیایی تغییرشكلیافته» را در میان اقوام افغانستان تشخیص دادهاند. مثلاً اقوام پشتون، تاجیك، بلوچ و نورستانی را از سنخ قفقازیوار؛ اقوام هزاره، ایماق، تركمن، ازبك و قرقیز را از سنخ مغولوار؛ و براهوییهای دراویدیزبان را از سنخ سیاهواران استرالیایی شمردهاند (برای اطلاع بیشتر، نك : دوپری، ٦٥ -٥٧ ؛ نیز ایرانیكا، I / ٤٩٥-٤٩٦).
این اقوام به زبانها و گویشهای گوناگونی صحبت میکنند كه به ۳ یا ۴ خانواده از زبانهای عمدۀ هندوایرانی، اورالی ـ آلتایی، دراویدی و احیاناً سامی تعلق دارند. دو زبان اصلی مردم افغانستان، فارسی دری و پشتو، از خانوادۀ هندوایرانیاند (دوپری، ٦٦). فارسی دری زبان حدود ۳/ ۲ مردم افغانستان، بهویژه مردم شهرهای شمالی و مركزی آن است (بنونیست، ٢٣٧).
مسكن گروههای كوچنده در افغانستان عموماً چادر است. دو نوع چادر، یكی یورت ــ چادر مدور یا «اوی» و «آلاچیق» ــ و دیگری سیاهچادر در میان كوچندگان كاربرد همگانی دارد. یورت بیشتر در میان اقوام ترك شمال افغانستان، مانند تركمن، ازبك و قرهقرقیز و گروههای قومی كوچكتر، مانند قزاق در شمال، عرب و برخی تاجیكها و چند قبیلۀ ایماق به كار میرود. در نیمۀ جنوبی افغانستان، قبایل فارسیزبان پشتو، و شماری از بلوچها، گروه كوچكی از براهوییها، عربهای فارسیزبان شرق افغانستان و گروههای تایمانی و تیموری و زوری ــ از تشكل قومی ایماق ــ در سیاهچادر زندگی میكنند (فردیناند، ۱۷- ۱۸).
بیشتر مردم افغانستان مسلماناند. پیروان تسنن حنفی و پس از آنها، شیعۀ امامیه بیش از پیروان مذاهب دیگر هستند. مذهب شیعه بیشتر میان قومها و قبایل ایرانیتبار فارسیزبان رواج دارد. مذاهب هندو، اسماعیلی و سیك نیز، بهترتیب شمار پیروان، از مذاهب متداول در میان مردم افغانـستان هستند (نك : علیآبادی، ۲۹).
گروههای قومی
پَشْتون، یا پَخْتون: این قوم را در پاكستان، هندوستان و بریتانیا پَتان مینامند («اقوام[۱]... »، ٦٢٢ ؛ كلیفرد، ۵۰). پشتونها از شاخههای اقوام آریایی، و احتمالاً از بازماندگان قوم پكتویه یا پكتیهاند كه هرودت از آنها در ناحیۀ درۀ پیشاور كنونی یاد میكند (نك : همو، ۵۱؛ بلیو، «افغانستان [۲]... »، ٢١٨).
قوم پشتون را فارسیزبانان افغانستان، افغان (ه م) مینامند («اقوام»، همانجا؛ حیاتخان، ٥٤؛ ایرانیكا، I / ٤٨١). قوم پشتون یا افغان پرشمارترین اقوام افغانستان است. جمعیت آنها را در حدود ۶۰٪ مردم این سرزمین تخمین زدهاند (یزدانی، ۱ / ۱۳۵؛ اسعدی، ۱ / ۶۸). پشتونها به زبان پشتو، از گروه شرقی زبانهای ایرانی سخن میگویند (آكینر، ٣٦٤؛ ایرانیكا، I / ٥٠٤) و زبان فارسی دری را میدانند و به این زبان شعر میسرایند و كتاب مینویسند (افشار، ۱ / ۱۱۸).
تاجیك: تاجیكها قومی ایرانیتبار و از اقوام فارسیزبان یكجانشین افغانستان هستند که در دو سوی مرز ایران و افغانستان به پارسیوان یا فارسیبان، و در شرق و جنوب افغانستان به دهقان و دهوار (بلیو، همان، ٢٢٣؛ نیزEI٢, I / ٢٢٤ ؛ كلیفرد، ۵۴-۵۵) مشهورند (نیز نك : ه د، تاجیك).
تاجیكان را نمایندۀ فرهنگ، صنعت و بازرگانی ایران به شمار آوردهاند (بارتولد، گزیده ... ، ۳۲۲) و بهجز شماری از آنان كه در مناطق دوردست زندگی میكردند و سازمان و نظام ایلی ـ عشایری داشتند، بقیه فاقد سازمان ایلی بودند (EI٢، همانجا). شمار تاجیكها را از ۲ میلیون (آكینر، ٣١٣) تا ۵ / ۳ میلیون («اقـوام»، ٧٣٩؛ نیز نك : دوپری، ٥٩) نوشتهاند. برخی مانند حیاتخان (ص ٢٩٩) و كارلس (ص ۱۵۳) مذهب تاجیكان را، بهجز تاجیكان بامیان، سنی حنفی (نیز نك : «اقوام»، همانجا)، و برخی دیگر (آكینر، همانجا؛ نیز نك : كلیفرد، ۵۵) مذهب تاجیكهای كوهستانی را شیعه، و مذهب دشتنشینان را سنی حنفی نوشتهاند.
چند هزار تن از تاجیكهای كوهستانی كه در بدخشان و واخان زندگی میكنند، به گَلْچه یا پامیری معروفاند. این گروه به گویشهای پامیری، از گروه گویشهای ایرانی شرقی سخن میگویند (آكینر، ٣٧٨؛ دوپـری، ٦١؛ نیز نك : ایرانیكا، I / ٤٩٩). شمـاری از مردم گلچه اسماعیلیمذهب هستند (آكینر، ٣٧٩؛ دوپری، همانجا).
فارسیوان یا پارسیبان: فارسیوان از اقوام ایرانی و فارسیزبان هستند كه در نزدیكی مرز ایران در هرات، قندهار، غزنه و شهرهای دیگر جنوبی و غربی افغانستان زندگی میكنند. برخی فارسیوانها را از قوم تاجیك انگاشته، و آنها را تاجیك نامیدهاند. فارسیوانها شیعۀ امامیهاند. شمار آنها به حدود ۶۰۰ هزار تن میرسد (همو، ٥٩؛ ایرانیكا، I / ٤٩٧؛ اسعدی، ۱ / ۶۹).
بلوچ
بلوچ قوم دیگر ایرانی است كه عمدتاً در جنوب و شمال غربی افغانستان و در ولایت هیلمند (هیرمند) زندگی میکنند (دوپری، ٦٢؛ ایرانیكا، I / ٤٩٩؛ نیز نك : اریوال، ۲۱۸؛ یزدانی، ۱ / ۱۳۶). مردم بلوچ به زبان بلوچی كه شاخهای از گروه زبانهای ایرانی شمال غربی است، سخن میگویند («اقوام»،٩٢ ؛ آكینر، ٣٦١) و زبانشان را عامل تعیینكننده در تشخیص و جداسازی هویت قومی بلوچ از دیگران میدانند (اریوال، ۲۲۳).
ازبك
ازبك بزرگترین تشكل قومی تركزبان افغانستان است. احتمالاً ازبكان اولیه از اجزاء سپاهیان مغولی ترك، معروف به اردوی زرین، بودهاند كه از سدۀ ۱۳ تا ۱۵ م بر روسیه و سیبری غربی تسلط داشتند. این قوم نام خود را بنابر دیدگاههای سنتی از نام ازبكخـان (حك ۷۱۲-۷۴۲ ق / ۱۳۱۲-۱۳۴۲ م)، رئیس اردوی زرین، گرفته است («اقوام»، ٨٣٤؛ آكینر، ٢٦٧؛ نیز نك : دبا، ۷ / ۷۳۹-۷۴۰). با فروپاشی اردوی زرین در سدۀ ۱۵ م، ازبكهای كوچنده بهسوی جنوب حركت كردند و در میانۀ همین سده در بستر پایین رودخانههای سیردریا و آمودریا استقرار یافتند.
زبان ازبكی شمار زیادی گویش و خردهگویش دارد كه میتوان آنها را به دو گویش تقسیم كرد: یك دسته گویشهایی كه هماهنگی واكهای ویژۀ زبان تركی دارند، و دستۀ دیگر گویشهای ایرانیشدهای كه هماهنگی واكهای ندارند («اقوام»، ٨٣٣؛ نیز نك : آكینر، ٢٨١).
تركمن
قوم ترکمن یكی دیگر از اقوام تركزبان افغانستان است. از سدۀ ۱۷ م، قبیلههایی از تركمن به سرزمین افغانستان كوچیدند و تا آغاز سدۀ ۱۸ م به كوچ خود ادامه دادند (لوگاشوا، ۱۹). امینالله گلی (ص ۲۰۸- ۲۰۹) به حضور برخی از قبایل تركمن در شمال افغانستان در سدۀ ۱۰ ق / ۱۶ م اشاره میکند، یعنی حدود یك سده پیش از كوچی كه خبرش را لوگاشوا داده است.
زبان تركمنها متعلق به گروه زبان تركی جنوب غربی یا اغوز است و قرابت بسیاری با تركی آذربایجانی و تركی جدید دارد. این زبان با واژههای فراوان فارسی و عربی آمیخته است («اقوام»، ٨٠٥؛ آكینر، ٣٢٢-٣٢٣). زبان تركمنی دارای شماری گویش است كه به دو گروه عمده و چند زیرگروه تقسیم میشود و در میان مردم قبیلهها و طایفههای مختلف رواج دارد (همانجا).
مغول
مغول گروهی قومی، حدود ۱۰ هزار تن («اقوام»، ٥٢٨) و احتمالاً از قبایلی با خاستگاه ترك و مغول و از تبار سپاهیان چنگیز خاناند (دوپری، ٦٠).
این گروه قومی یكی دو نسل است كه هویت مغولی خود را از دست دادهاند و دیرزمانی است كه دیگر به زبان مغولی سخن نمیگویند («اقوام»، همانجا). امروزه، طایفههای مغول ساكن در غور و هرات به زبان فارسی دری، و طایفههای دیگر مغول در مناطق جنوبی افغانستان به زبان پشتو سخن میگویند (همان، ٥٢٩). با اینكه بیشتر مغولها خود را با نام مغولی قبیلهشان میشناسانند، اما در خانه با یكدیگر به فارسی صحبت میكنند و زبان كهن مغولی اجدادی را بهجز سالخوردگان، كسی به خاطر نمیآورد (دوپری، همانجا).
هزاره
هزاره از بزرگترین قومهای افغانستان است. نام این قوم احتمالاً از واژۀ فارسی «هزار» گرفته شده كه قبلاً به دستۀ بزرگ و مهمی از سپاه مغول اطلاق میشده است. برخی قوم هزاره را نیز از بازماندگان نیروهای سپاهی چنگیز خان مغول انگاشتهاند (بارتولد، تذكره ... ، ۱۳۳-۱۳۴؛ كلیفرد، ۵۸؛ آكینر، ٣٧٢؛ پژواك، ۸۸- ۸۹).
روبرت كنفیلد، مردمشناس آمریكایی، اصل و خاستگاه هزارهها را مبهم، و آنها را از نسل دو گروه قومی متفاوت میداند: یكی گروه اصیل هندوایرانی ساكن منطقۀ هندوكش، و دیگری گروههای مغول و ترك كه در سدههای ۱۳ و ۱۴ م بر این منطقه سلطه یافتند. او مینویسد: اصطلاح هزاره خود بـه آمیزۀ ایرانی ـ مغولی آن اشاره دارد؛ چه این واژه كه در فارسی معنای هزار میدهد، معادل واژۀ مغولی منگن[۳]، یعنی هزار، است. زمانی، مغولها منگن را به یك واحد جنگی اطلاق میكردند كه یك واحد خویشاوندی با هزار سواركار را در بر میگرفت و درحقیقت، به معنای «ایل» یا «قبیله» بود. احتمالاً هنگامی كه مغولهای هندوكش زبان فارسی را آموختند، واژۀ هزار فارسی جایگزین منگن در مغولی شد. در سدۀ ۱۵ م، هزاره «ایل كوهستانی» معنی میداد، مدتی بعد اختصاصاً به گروهی اطلاق شد كه اكنون هزاره خوانده میشوند («اقوام»، ٣٢٨).
كنفیلد بنابر ظاهر جسمانی و نظام خویشاوندی و دستگاه زبانی مردم هزاره، پیوستگی میان این قوم با مغول را چنین توجیه میكند: ۱. پیوستگی زبانی: زبان سنتی هزارهها گویش دری، یعنی فارسی افغانی، است كه با واژههای مغولی آمیختگی بسیاری دارد. هزارهها این گویش را از راه ارتباط دائم خود با شهر و بازار آموختهاند؛ ۲. پیوستگی نظام خویشاوندی: در نظام خویشاوندی قوم هزاره برادران و خواهران بزرگتر و كوچكتر را با اصطلاحهای متفاوتی كه در میان مغولها كاربرد دارد، از هم متمایز میكنند. او همچنین معتقد است كه هزارهها بهتدریج و با گذشت چند سده خصوصیات ایرانی یافتهاند. این دگرگونی را زبان و مذهب كنونی هزارهها نشان میدهد. بیشتر هزارهها شیعۀ اثناعشری، و شمار بسیار اندكی از آنها اسماعیلی، و برخی هم سنی هستند (همان، ٣٢٧-٣٢٨).
اَیماق یا اویماق
ایماق اصطلاحی تركی ـ مغولی، و به معنای قبیله و طایفه است كه در افغانستان به چند تشكل قبیلهای دربرابر تشكلهای غیرقبیلهای تاجیك و فارسیوان اطلاق میشود («اقوام»، ١٤). مردمقبیلههای وابسته به ایماق خود را با نام قبیلهای میشناسانند كه به آن تعلق دارند، مانند قبیلههای تیموری، تایمنی (یا تیمنی)، زوری، فیروزكوهی، جمشیدی و جز آنها (نك : همان، ١٥).
یك گروهبندی اداری مركب از ۴ ایل نیمهكوچنده در میان ایلات و قبایل ایماق شكل یافته كه به «چاراُیماق» معروف است. حیاتخان (ص ٣٠٣) چارایماق را اصطلاحی رایج میان مردم هزاره برای گروه ایماق میداند که از ۴ ایل تایمنی، هزاره (منظور هزارۀ ایماق است)، زوری و تیموری تشکیل شده است. برخی چارایماق را مركب از ۵ ایل تایمنی (در جنوب هریرود)، فیروزكوهی (شمال هریرود)، جمشیدی (در كوشك)، تیموری (در غـرب هرات و در ایران) و هزاره (در قلعهنو) آوردهاند (نك : EI٢, I / ٢٢٤). حیاتخان (ص ٣٠٤) ایلهای جمشیدی و فیروزكوهی را از هزارۀ ایماق، و بلیو («تحقیقی [۴]... »، ٣٤) از هزارۀ تیموری میشمارد.
جمشیدیها مدعیاند كه از نسل جمشید، شاه پیشدادی ایران، هستند و گوهر ایرانی خود را حفظ كرده، پاكتر از گروههای دیگر ایماق ماندهاند (همانجا). فیروزكوهی را برخی (نك : «اقوام»، ۱۴) برگرفته از نام فیروزكوه، پایتخت غوریان در سدههای ۱۲ و ۱۳ م در بخش علیای هریرود، و برخی دیگر (بارتولد، تذكره، ۱۳۳) از قلعۀ فیروزكوه، در سرحد مازندران، میدانند و میگویند كه تیمور این قلعه را در ۱۴۰۴ م تسخیر كرد و مردم آنجا را به هرات كوچاند.
ایلهای چارایماق در سدههای ۱۰ و ۱۱ ق / ۱۶ و ۱۷ م از گروههای قومی گوناگون با خاستگاههای متفاوت، مانند ترك جغتایی، ازبك، قبچاق، بلوچ و ایرانی شكل یافتند («اقوام»، همانجا).
شماری از مردم ایماق سنی حنفی، و شماری دیگر شیعهمذهباند، و به گویشهای دری نزدیك به فارسی خراسان شرقی و فارسی هراتی سخن میگویند كه با واژههای تركی آمیخته است (همانجا؛ دوپری، ٦٠؛ بلیو، همان، ٣٣). شمار مردم ایماق افغانستان را ۴۷۸ هزار، و ایماق ایران را ۱۲۰ هزار نوشتهاند («اقوام»، همانجا).
نورستانی
نام نورستانی به اقوامی كوهنشین اطلاق میشود كه در منطقۀ آبپخشان جنوبی سلسلهكوههای هندوكش در شمال شرقی افغانستان و درههای بزرگ كُنار، پیچ و الینگر [۵]زندگی میكنند (كارلس، ۱۵۳-۱۵۴). از آنجا كه ساكنان سرزمین نورستان تا اوایل سدۀ ۱۴ ق اسلام نیاورده بودند، این سرزمین كافرستان نامیده میشد.
مردم نورستان را از اعقاب اقوام هندوآریایی نوشتهاند (كلیفرد، ۵۶؛ نیز EI٢, I / ٢٢٤) كه تا پیش از گرویدن به دین اسلام، مذهب مشترك هندوآریایی داشتند. نظام اعتقادی آنها از مجموعۀ نمادها، شعایر و مناسك و باورهایی شكل یافته بود كه با مذاهب هندوایرانی كهن همانندی داشت («اقوام»، ٦٠١). آنها جهـان را مطابق با تقـسیمبنـدی میان خدایان و میرندگان ــ مردم كه زندگی جاودانه ندارند ــ به دو قلمرو پاك و ناپاك تقسیم میكردند و باور داشتند كه خواست خدایان با واسطۀ شمنها به میرندگان ابلاغ میشود (برای آگاهی بیشتر از دین و آیین مردم كافرستان، نك : همان،٥٧٢ -٥٧١ ؛ رابرتسن، ٣٧٦-٤٣٣).
مردم نورستان براساس قرابتهای فرهنگی و زبانی، به ۳ گروه قومی تقسیم میشدند كه به ۶ زبان نامكتوب و نامفهوم با یكدیگر سخن میگفتند. ۵ زبان از این زبانها، گروه زبانهای نورستانی را تشكیل میدهند كه شاخهای از خانوادۀ زبانهای هندوایرانی به شمار میرود. زبان دیگر زبان پشایی یا پاشایی است كه در غربیترین منطقۀ نورستان بدان تكلم میشود.
مردم نورستان در ۱۳۱۴ ق / ۱۸۹۶ م بهدست امیر عبدالرحمان خان، امیر افغانستان، به دین اسلام گرویدند (كلیفرد، ۵۵؛ «اقوام»، ٥٦٩) و نام سرزمینشان از كافرستان به نورستان تغییر یافت. تا ۳ دهۀ پیش، حدود ۶۰ تا ۱۰۰ هزار تن از آنان در سراسر نورستان زندگی میكردند (همان، ٥٦٩-٥٧٠). حدود ۲ تا ۳ هزار تن از كافرها كه در چیترال پاكستان به سر میبرند، هنوز به دین كهن اجدادی خود باقی ماندهاند ( ایرانیكا، I / ٤٩٨؛ دوپری، ٥٧). مردم نورستان از راه كشاورزی و گلهداری زندگی میگذرانند. در میان این قوم، صنایع دستی چوبی رواج فراوان دارد ( ایرانیكا، همانجا).
پَشایی یا پاشایی
قوم پشایی یك گروه از اقوام كوهنشین نورستان است كه مردم آن به زبان پشایی، از گویشهای زبان دردی[۶] از خانوادۀ هندوآریایی، سخن میگویند. مردم پشاییزبان بیشتر در شمال رود كابل، در قلمرو گستردهای از ناحیۀ گلبهار رود پنجشیر در شمال غربی تا مجاورت چگاسرایی در شرق، زندگی میكنند («اقوام»، ٦٠٠؛ ایرانیكا، I / ٤٩٩). این قوم را از بازماندگان هندو و بودایی كهن كاپیشه و نگرهاره [۷]دانستهاند (EI٢، همانجا).
پشاییزبانان در معرفی خود به دیگران، بهویژه به جلگهنشینان، خود را «كوهستانی» یا «كوهی» مینامند (اوسن، ۱۳۲). در برخی جاها، مردم آنها را «دهقان» (EI٢، همانجا)، یا صفی ــ كه نام یك قبیلۀ پشتوزبان در درۀ كُنار است ــ میخوانند. گاهی هم آنها را با نورستانیها دریك گروه طبقهبندی كردهاند («اقوام»، ٦٠١).
شمار مردم پشایی را حدود ۶۰ هزار ( ایرانیكا، همانجا) تا نزدیك به ۱۰۰ هزار تن («اقوام»، ٦٠٠)، و مذهبشان را حنفی نوشتهاند. پشاییها عموماً به زراعت و گلهداری اشتغال دارند و بز نقش مهمی در اقتصاد و فرهنگ آنها دارد. تقسیم كار در جامعۀ پشایی از قدیم به این شیوه بوده است كه مردان مسئولیت فعالیتهای مربوط به گلهداری، و پشمچینی از بزها و نخریسی، و زنان مسئولیت كارهای سنگین زراعی و امور دیگر را داشتهاند (اوسن، ۱۳۳- ۱۳۵؛ «اقوام»، ٦٠٢). در ارتفاعات كم و نیز در دهكدههایی كه گلهداری اهمیت ندارد، این الگوی تقسیم كار مصداق پیدا نمیكند و مردان به كارهای كشاورزی میپردازند (همانجا).
چند گروه قومی كوچك دیگر مانند جَت، قزلباش، قرقیز، هندو، سیك، براهویی، عرب و یهود نیز در مناطق مختلف افغانستان پراكندهاند كه هریك جامعهای با ساخت اجتماعی و فرهنگ ویژۀ خود دارد:
جَت
جتها یك گروه ناهمگون قومی ـ زبانی از نژاد آریایی یا هندوایرانی هستند كه در ایران و هند به همین نام، و در میان مورخان و جغرافینگاران اسلامی با نام زُطّ شناخته میشوند (ایوانف، ٤٤٠؛ «اقوام»، ٣٥٦). جتهای ساكن در افغانستان و شرق ایران را شاخهای از قوم جت هندوستان میدانند كه در گذشتههای دور از آن قوم جدا شدند، به قومهای دیگر پیوستند (ایوانف، همانجا)، با پیوستن به هر قوم، زبان و گویش مردم آن قوم را آموختند و به مذهب آنها درآمدند (نك : «اقوام»، ٣٥٥).
بیشتر مورخان عقیده دارند كه جتها در ۲ یا ۳ هزار سال پیش، همزمان با مهاجرتهای بزرگ قومی، از آسیای مركزی به شبهقارۀ هندوستان مهاجرت كردهاند. گروهی از جتها از دوران پیش از اسلام و از زمانی كه در دشتها و كوهستانهای شرق ایران میزیستند، در سرزمین افغانستان نیز بهطور پراكنده به سر میبردند (همان، ۳۵۵-۳۵۶, ۳۵۸).
حیاتخان جتها را از طوایف هندكی میداند (ص ۳۱۱). هندكی مردمی از نژادها و قوم و قبیلههای مختلف هستند كه در خاك افغانستان پراكندهاند (بلیو، «افغانستان»، ۲۲۴؛ حیاتخان، همانجا). جگدال را نام دیگر جتها در بلوچستان دانستهاند (الفینستون، ۲۹۳؛ حیاتخان، همانجا).
جتهای افغانستان بیشتر به فارسی دری یا پشتو سخن میگویند. درگذشته، از راه زمینداری، شتربانی یا شترداری و كاروانسالاری زندگی میگذراندند. برخی نیز از راههای دیگر در میان قندهار و كابل در شرق، و هرات و مشهد در غرب زندگی میگـذراندند (برای توضیـح بیشتر، نك : «اقوام»، ۳۵۹؛ ایرانیكا، I / ۴۹۹). امروزه، جتها دستههای كولیوار خنیاگر، بندزن، سوداگر و پیشگو را شكل دادهاند (همانجا).
شمار جتهای خنیاگر افغانستان را حدود ۱۳ هزار تن تخمین زدهاند («اقوام»، همانجا). چَنگر، موصلی و چَلو را گروههایی از جت دانسته، و نام جت در شمال افغانستان را گوجور نوشتهاند ( ایرانیكا، همانجا).
قزلباش
این قوم گروهی از بازماندگان سپاه قزلباش هستند كه به فرمان نادر شاه شماری از آنها پس از فتح قندهار در ۱۱۵۰ ق / ۱۷۳۷ م در این شهر، و شماری دیگر در كابل («اقوام»، ۶۳۹) و هرات (I / ۲۲۴ , EI۲) ماندند.
قزلباش از طایفههای مختلفی از اقوام ترك، تركمن، كرد و لر تركیب یافته بود. محلههایی كه طایفههای قزلباش زندگی میكردند، به نام محلۀ كردها، لرها و خوافیها شهرت داشت (یزدانی، ۱ / ۱۳۷- ۱۳۸). تركمنهای فارسیزبان ساكن كابل و شهرهای دیگر را نیز از همین طایفه دانستهاند ( دایرةالمعارف... ، ۲۰۴۸).
در آغاز، افراد هر گروه قومی قزلباش به زبان مادری خود صحبت میكردند. زبان فارسی دری بهتدریج جایگزین زبان تركی و زبانهای دیگر شد. بسیاری از تركزبانان قزلباش هنوز زبان تركی را حفظ كردهاند و در میان خود به این زبان سخن میگویند («اقوام»، ۶۴۰ ؛ حیاتخان، ۳۱۰).
شمار قزلباشها را حیاتخان (همانجا) حدود ۲۰ هزار خانوار، و دوپری میان ۲۰۰ تا ۳۰۰ هزار تن («اقوام»، ۶۳۸) نوشتهاند. قزلباشها شیعه هستند. امیر عبدالرحمان خان بسیار كوشید تا آنها را به قبول مذهب تسنن وادارد، اما جز شمار اندكی از آنان كه از راه تقیه مذهب حنفی را پذیرفتند، بقیه به مذهب شیعه باقی ماندند (همان،۶۴۱ ؛ دوپری، ۵۹).
تیمور شـاه درانی (سل ۱۱۸۶-۱۲۰۷ ق / ۱۷۷۲-۱۷۹۳ م) كه زبان فارسی و رفتار و آداب ایرانی در دربارش معمول بود، مشاوران و خدمتگزاران دربارش را از میان قزلباشها برگزیده بود («اقوام»، ۶۴۰). پس از آن نیز بسیاری از قزلباشها به كارهای دولتی و اداری مانند صندوقداری، مستوفیگری و منشیگری، و شماری به كار صنعت و بازرگانی در شهرها اشتغال داشتهاند (حیاتخان، دوپری، همانجاها؛ كلیفرد، ۶۱؛ یزدانی، ۱ / ۱۳۸).
قرقیز
قرقیزها گروهی از اقوام ترك مغولی هستند كه به زبان تركی قپچاقی (دوپری،۶۱ )، یـا قرقیزی ـ قپچاقی (آكینر، ۳۳۵)، از گروه زبانهای تركی شمال سخن میگویند. در حدود میانۀ سدۀ ۱۸ م، زیستگاه قرقیزها سلسلهكوههای پامیر ـ آلتایی بود. حدود دو هزار قرقیز تا ۱۳۵۷ ش / ۱۹۷۸ م در كوهستان پامیر افغانستان در دالان وَخان میزیستند. در این سال، پس از كودتای كمونیستی در كابل، بیش از نیمی از آنها به پاكستان گریختند («اقوام»، ۴۰۵). تا آن زمان، قرقیزها شكل معیشت سنتی را در كوچنشینی، و سازمان اجتماعی خود را بدون نفوذ و تأثیر اجتماعات بیرون از جامعۀ خود حفظ كرده بودند (همان، ۴۰۷).
هندو و سیك
قومهای هندو و سیک از اقوام هندو هستند و در مراكز شهری افغانستان زندگی میكنند. زبان مادریشان هندیی پنجابی است و به زبان دری یا پشتو هم صحبت میكنند. مذهب هندوها و سیكها، سیك یا هندویی است (دوپری،۶۴ -۶۳ ؛ الفینستون، ۲۹۳-۲۹۴؛ نیز نك : ایرانیكا، I / ۴۹۹).
هندوها و سیكها در شهرها به بازرگانی، صرافی و زرگری اشتغال داشتند و در كابل گروههای بانفوذ كوچكی تشكیل داده بودند (دوپری، همانجا؛ حیاتخان، ۳۱۱). گروهی از هندوها در ناحیۀ كوه دامن، در شمال كابل، به باغبانی و گلكاری میپرداختند (EI۲, I / ۲۲۴). شمار هندوها را حدود ۲۰ هزار، و سیكها را حدود ۱۰ هزار تن تخمین زده بودند (دوپری، همانجا).
براهویی
براهوییها گروهی قومی هستند كه خود را شاخهای از بلوچ میدانند و در جنوب غربی افغانستان زندگی میکنند. زبان مادریشان براهویی (دراویدی) است و به زبانهای پشتو و بلوچی آشنایی دارند. طایفههای مهم براهویی عبارتاند از: ایدوزی، لاوَرزی، یاگیزی، زِركندی و مَهمَسانی ( ایرانیكا،I / ۴۹۸ ؛ دوپری، ۶۲).
شمار براهوییها را حدود ۱۰ هزار (همانجا) تا ۱۸ هزار تن («اقوام»، ۱۷۷) تخمین زدهاند. بیشتر براهوییها كشاورز و گلهدارند و با كار روی زمینهای اجارهای و نگهداری و چراندن دامهای خانهای پشتون و بلوچ زندگی میگذرانند (دوپری، ایرانیكا، همانجاها).
یهود
یهودیان گروه كوچكی بودند كه در كابل، قندهار و هرات و برخی شهرهای تركنشین افغانستان زندگی میكردند (كلیفرد، ۶۲؛ دوپری، ۶۴). شمار اندكی از آنها به عبری، و بقیه به زبان فارسی دری یا پشتو سخن میگفتند. یهودیان از راه بازرگانی و صرافی زندگی میگذراندند (دوپری، همانجا). حیاتخان (ص ۳۱۳) از ۴۰ خانوار یهود در كابل و هرات یاد میكند كه بیشتر به كار ساخت و فروش شراب مشغول بودند. شمار یهودیان را از ۱۵۰ خانوار (نك : علیآبادی، ۲۹) تا چند هزار تن (نك : دوپری، همانجا) تخمین زده بودند. در چند دهۀ اخیر، بسیاری از یهودیان افغانستان را ترك كردهاند.
عرب: عربها گروهی بودند كه ظاهراً در زمان سامانیان (سل ۲۶۱- ۳۸۹ ق / ۸۷۴ - ۹۹۹ م) از خراسان فعلی به افغانستان مهاجرت كردند. شماری از آنها بخشی از نیروی پادگان بالاحصار را تشكیل میدادند و شماری دیگر در جلالآباد و میان راه كابل به پیشاور میزیستند. با اینكه عربها در جامعهای جدا از گروههای قومی دیگر زندگی میكردند، بیشترشان زبان عربی را از یاد برده بودند (نك : الفینستون، ۲۹۷- ۲۹۸) و به دری یا پشتو، و برخی به فارسی آمیخته با واژههای عربی صحبت میكردند (دوپری، ۶۳؛ نیز: ایرانیكا، I / ۴۹۹).
مآخذ
اُریوال، اروین، «قومیت بلوچ در افغانستان»، ترجمۀ منیر حسینیون (نك : هم ، افغانستان: اقوام ـ كوچنشینی)؛ اسعدی، مرتضیٰ، جهان اسلام، تهران، ۱۳۶۶ ش؛ افشار یزدی، محمود، افغان نامه، تهران، ۱۳۵۹ ش؛ افغانستان: اقوام ـ كوچنشینی، مجموعه مقالات، به كوشش محمدحسین پاپلی یزدی، مشهد، ۱۳۷۲ ش؛ الفینستون، مونت استوارت، افغانان: جای، فرهنگ، نژاد، ترجمۀ محمدآصف فكرت، مشهد، ۱۳۷۶ ش؛ اوسن، ژان، «محیط و تاریخ در جهانبینی قبیلۀ پاشایی»، ترجمۀ محمد عباسپور (نك : هم ، افغانستان: اقوام ـ كوچنشینی)؛ بارتولد، و. و.، تذكرۀ جغرافیای تاریخی ایران، ترجمۀ حمزه سردادور، تهران، ۱۳۰۸ ش؛ همو، گزیدۀ مقالات تحقیقی، ترجمۀ كریم كشاورز، تهران، ۱۳۵۸ ش؛ پژواك، عتیقالله، غوریان، كابل، ۱۳۴۵ ش؛ جمالزاده، محمدعلی، «افغانستان»، وحید، تهران، ۱۳۴۴ ش، س ۳، شم ۱؛ دایرةالمعارف فارسی؛ دبا؛ سانلیور، پیر، «نقشۀ جدید قومی افغانستان»، ترجمۀ ابوالحسن سروقد مقدم (نك : هم ، افغانستان: اقوام ـ كوچنشینی)؛ علیآبادی، علیرضا، افغانستان، تهران، ۱۳۷۲ ش؛ فردیناند، كلاوس، «كوچنشینی در افغانستان»، ترجمۀ حسن خباززاده (نك : هم ، افغانستان: اقـوام ـ كوچنشینی)؛ فیلد، هنری، مردمشناسی ایران، ترجمۀ عبدالله فریار، تهران، ۱۳۴۳ ش؛ كارلس، هیو، «تاجیكهای درۀ پنجشیر جبال هندوكش»، ترجمۀ حسن مسعودی، مردمشناسی، تهران، ۱۳۵۵ ش، س ۱، شم ۴- ۵؛ كلیفرد، مری لوئیس، افغانستان، ترجمۀ مرتضى اسعدی، تهران، ۱۳۶۸ ش؛ گلی، امینالله، تاریخ سیاسی و اجتماعی تركمنها، تهران، ۱۳۶۶ ش؛ لوگاشوا، بیبی رابعه، تركمنهای ایران، ترجمۀ سیروس ایزدی و حسین تحویلی، تهران، ۱۳۵۹ ش؛ یزدانی، حسینعلی، پژوهشی در تاریخ هزارهها، قم، ۱۳۷۲ ش؛ نیز:
Akiner, Sh., Islamic Peoples of the Soviet Union, London, ۱۹۸۳; Bellew, H. W., Afghanistan and Afghans, Lahore, ۱۹۷۹; id, An Inquiry into the Ethnography of Afghanistan, Graz, ۱۹۷۳; Benveniste, E., «Les Langues de l’ Afghanistan», La Civilisation iranienne, Paris, ۱۹۵۲; Dupree, L., Afghanistan, New Jersey, ۱۹۷۳; EI۲ ; Hayat Khan, M., Afghanistan and its Inhabitants, tr. H. Priestley, Lahore, ۱۹۸۱; Iranica ; Ivanow, W., «On the Language of the Gypsies of Qaināt», Journal of the Asiatic Society of Bengal, ۱۹۱۴, vol. X, no. ۲; Muslim Peoples, ed. R. V. Weekes, Westport, ۱۹۸۴; Robertson, G. S., The Kafirs of the Hindukush, Oxford, ۱۹۷۴.
علی بلوكباشی (دبا)
IV. ادبیات فارسی در افغانستان
پس از قتل نادر شاه افشار (۱۱۶۰ ق / ۱۷۴۷ م)، احمدشاه دُرّانی (د ۱۱۸۶ ق / ۱۷۷۲ م) بـهسوی شرق ایـران رفـت (نك : ابوالحسن گلستانه، ۵۸ بب ) و سرانجام قندهار را تختگاه حكومتی قرار داد كه پس از او، در دورۀ فرزندش تیمور شاه (د ۱۲۰۷ ق / ۱۷۹۳ م) با پایتختی كابل ادامه یافت. در عصر تیمور شاه هنوز سنتهای دیوانی و آرایهها و پیرایههای دربارهای پیشین رعایت میشد (نك : فیض محمد، ۱ / ۶۱؛ الفینستون، ۱۹۹). او با تكیه بر تاجیكها، قزلباشها و عناصر شهری و آنان كه به هویت ایرانی خویش پایبند بودنـد، كشور را اداره میكـرد (فیض محمد، ۱ / ۵۰، ۵۳؛ نیز نك : ایرانیكا، I / ۵۴۸).
تیمور شاه به شعر و شاعری علاقۀ بسیار داشت (نك : فوفلزایی، ۱ / ۵۸ - ۵۹)، و به پیروی از حافظ، بیدل و صائب غزل میگفت. وی انجمنی از شاعران عصر خود تأسیس كرده بود كه شعر عبدالقادر بیدل را در آنجا تحلیل و تفسیر و تتبع میكردند. علاقۀ تیمور شاه به شعر و ادب فارسی دری بهحدی بود كه امور دیوانی و كشورداری را در گوشهوكنار كشور به شاعران عصر واگذار كرده بود. محمدرضا برنابادی، الله ویردی حیرت و میر هـوتك افغان از شاعران و ادیبـان ایـن عصر، و صاحـب مناصب و سمتهای دولتی بودند (نك : همو، ۲ / ۴۶۶؛ بب ؛ نائل، سیری ... ، ۱۰).
آوازۀ شعردوستی و شاعرپروری تیمور شاه بهحدی بود كه برخی از سخنوران فارسیگوی از ایران، بهقصد پیوستن به دربار او روانۀ كابل شدند. میرزا محمد فروغی اصفهانی از این گروه سخنـوران است كه به گفتۀ الفینستون (همانجا) اشعار تیمور شاه را تصحیح میكرده است (نیز نك : فیض محمد، ۱ / ۶۱).
وضع ادبی عصر تیمور شاه در دورههای اخلاف او نیز ادامه داشت. در سالهای ۱۲۵۵- ۱۲۵۸ ق / ۱۸۳۹-۱۸۴۲ م كه شاه شجاع سدوزایی با پشتیبانی انگلیسیها حكومت را در دست داشت، بهسبب علاقۀ شدید او به غزلیات حافظ و صائب، تقلید و تتبع از شعر آنان در میان سخنوران كشور رواج یافت. شاه شجاع خود به تتبع دیوان حافظ میپرداخت و به اسلوب غزلهای او غزل میساخت (نك : شاه شجاع، سراسر کتاب). او نثر را هم ساده و بیپیرایه مینوشت. كتاب واقعات او نمونۀ نثر ساده و مرسل این دوره محسوب میشود.
مداخلات آشكار دولت انگلیس در امور كشور در عهد شاه شجاع، روح حماسی را در سخنوران بیدار كرد، بهطوریكه شاعران این دوره به ساختن منظومههای حماسی توجه كردند و رشادتها و سلحشوریهای رجال ملی و احساسات وطنخواهانه را در شعر مطرح ساختند. ازجملۀ آن منظومهها ست: جنگنامۀ محمدغلام غلامی كوهستانی (كابل، ۱۳۳۶ ش)؛ اكبرنامه مشتمل بر شرح جنگ اول افغان و انگلیس، به وزن و سیاق شاهنامۀ فردوسی (كابل، ۱۳۳۰ ش)؛ محاربۀ كابل و قندهار، اثر قاسم علی (آگره، ۱۲۷۲ ق) (برای اطلاع از دیگر منظومههای حماسی این دوره، نك : حبیب، ۴۹-۶۴).
در میانۀ سالهای ۱۲۸۵-۱۲۹۶ ق / ۱۸۶۸- ۱۸۷۹ م كه امیر شیر علیخان برای دومین بار بر مسند قدرت قرار گرفت، مقدمات اصلاح و تجدید حیات فرهنگی در افغانستان فراهم آمد. در ۱۲۹۰ ق، برای نخستین بار چاپخانه در كشور تأسیس شد و نشریۀ شمس النهار (كابل، ۱۲۹۰ تا ۱۲۹۵ ق) انتشار یافت. بیشتر سخنوران در این دوره با دربار و درباریان وابستگی داشتند؛ اما شاعرانی هم بودند كه دور از دربار، مناسب و مطابق مذاق مذهبی و اعتقادی خود شعر میگفتند. احمد نقشبندی (د ۱۳۱۵ ق / ۱۸۹۷ م) به پیروی از نظامی گنجوی، گلشن حیرت را در وصف حضرت رسول (ص)، و گلشن مجددی را دربارۀ صحابه و صوفیان نقشبندی نظم كرد. او در غزل نیز از حافظ پیروی میكرد (نائل، سیری، ۱۹۱ بب ). میرزا محمدابراهیم گوهری هروی (د ۱۳۲۳ ق / ۱۹۰۵ م) در منقبت و نیز تعزیت ائمۀ اطهار(ع) قصیده میسرود. او مدتی در مشهد زیست و كتاب ذریعة الرضویه را در ۱۳۲۱ ق در آنجا تألیف كرد. طغیان البكاء و سفرنامه نیز ازجملۀ آثار او ست (ریاضی هروی، ۱۱۵-۱۱۶، ۱۶۲؛ خسته، یادی ... ، ۱۰۱-۱۰۲).
در دورههای یادشده، شعر عبدالقادر بیدل در میان سخنوران و فضلای افغانستان بهعنوان دلنشینترین گونۀ شعر فارسی تلقی میشده است؛ اما باآنكه شعر او در یكونیم سدۀ اخیر بر سنتهای فكری، هنری و حتیٰ بر عواطف و روابط اجتماعی مردم افغانستان تأثیر گذارده است (نك : مولایی، «بازگشت ... »، ۶۰ بب ؛ بچكا، ۵۰)، تنها منبع مورد توجه سخنوران معاصر افغانستان به شمار نمیآید، بلكه شاعران این دیار همواره در سرودن شعر به استادان سبكهای خراسانی و عراقی در شعر فارسی، خاصه حافظ، مولوی و فردوسی، نیز نظر داشتهاند (قس: مولایی، برگزیده ... ، ۹). بیتردید، رویكرد سخنوران نواحی غرب افغانستان مانند هرات و حوالی آن به اسلوب شعر شاعران دورۀ بازگشت در ایران نیز همراه با توجهی خاص بوده است، بهویژه آنكه یكی از طرفداران مشهور این سبك، یعنی فتحالله خان شیبانی، در حدود ۱۲۷۳ ق / ۱۸۵۷ م، در اردوی ایران در هرات به سر میبرد (آرینپور، ۱ / ۱۳۳ بب )، و حضور او در هرات بیگمان در معطوفكردن نظر سخنوران آن خطه به شعر سبك خراسانی و طرز عراقی مؤثر بوده است. همانندی شعر بسیـاری از سخنوران نیمۀ نخست سدۀ ۱۴ ق / ۲۰ م ــ كه پروردۀ انجمن ادبی هرات بودهاند، یا با اهالی آن انجمن حشرونشر داشتهاند ــ مانند اسماعیل سیاه، عبدالحسین توفیق، لطیف ناظمی و دیگران با شعر استادان سبكهای خراسانی و عراقی، حاكی از تأثیر این سبكها بر سخنوران آن خطه است. حتى خلیلالله خلیلی ــ كه شعرش در حوزۀ مختصات سبكهای یادشده قابل بررسی است ــ بدان سبب كه چندی در هرات به سر برد، متأثر از نفوذ شعر استادان سبك خراسانی و طرز عراقی در آن خطه بوده، و مانند شاعران مركز افغانستان به خصایص شعر بیدل وابسته نشده است.
امیر حبیبالله (حک ۱۳۱۹- ۱۳۳۷ ق / ۱۹۰۱- ۱۹۱۹ م) که افغانستان را با مرزهای مشخص و آرامش نسبی از پدرش، امیر عبدالرحمان تحویل گرفت، به شیوۀ كشورهای غربی مدرسۀ عالی دایر كرد، و طب و پزشكی نوین را در كشور رواج داد (نك : ایرانیكا، I / ۵۵۴ ؛ كلیفرد، ۱۷۴ بب ). درست است كه در عصر پدر امیر حبیبالله، آثاری چون دیوان عایشۀ درانی، شاعر عصر تیمور شاه (كابل، ۱۳۰۵ ق) و دیوان میر هوتك افغان (كابل، ۱۳۰۳ ق) به چاپ رسید و تاریخی كه توسط میر منشی سلطان محمد خان در احوال امیر عبدالرحمان در لندن چاپ شده بود (۱۹۰۰ م)، به نام تاج التواریخ ترجمه، و در بمبئی منتشر شد (آهنگ، ۱۶-۱۷)، اما اینها همه در سطحی محدود بود و تأثیری جدی بر ادب و فرهنگ افغانستان نداشت؛ در صورتی كه در عهد امیر حبیبالله كار نشر ادب و فرهنگ بهجد دنبال میشد. او به ثبت وقایع تاریخی روزگار خود علاقه نشان میداد. سراج التواریخ فیضمحمد كاتب ــ كه تاریخ مدون و بسیار سودمند افغانستان از عصر احمد شاه درانـی تـا عهد امانالله خـان محسوب میشود ــ با مساعدت او منتشر شد (كابل، ۱۳۳۱-۱۳۳۴ ش). یكی دیگر از وقایعنگاران ادیب این عصر كه بیرون از مرزهای افغانستان، در مشهد مقیم بود، محمدیوسف ریاضی (۱۲۹۰-۱۳۳۰ ق) است (نك : فیض محمد، ۳(۱) / ۲۸۷؛ فكرت، ۱-۱۰). او افزون بر دیوان غزلیات و منبع البكاء (مراثی شهیدان كربلا)، وقایع تاریخ افغانستان را از عهد احمد شاه تا ۱۳۲۴ ق در عین الوقایع با نثری روان و ساده نوشته است (همۀ آثار منظوم و منثور او به نام بحرالفوائد در مشهد در ۱۳۲۴ ق چاپ سنگی شده است). پیش از اینها نیز تواریخ افاغنه نوشتۀ یعقوب علی خوافی در ۱۳۰۷ ق (چ كابل، ۱۳۳۶ ش)، و تتمة البیان فی تاریخ الافغان، نوشتۀ سید جمالالدین اسدآبادی (قاهره، ۱۳۱۸ ق)، دربارۀ تاریخ معاصر افغانستان تدوین شده بود.
انتشار سراج الاخبار كه ازجملۀ نشریات مؤثر و مفید در حوزۀ ادب، فرهنگ و سیاست محسوب میشود، در عصر امیر حبیبالله آغاز شد. این نشریه، نخست در ۱۳۲۳ ق / ۱۹۰۵ م به مدیریت مولوی عبدالرئوف خان، مدرس مدرسۀ شاهی، با نام سراج الاخبار افغانستان انتشار یافت، اما درپی انتشار نخستین شماره براثر فشار دولت انگلیس توقیف شد (آهنگ، ۲۸). ۶ سال بعد، انتشار سراج الاخبار (بدون ذكر كلمۀ افغانستان) به كوشش محمود طرزی آغاز شد و به مدت ۸ سال، بیوقفه و فعالانه ادامه یافت. سراج الاخبار بهسبب مبارزه با استعمار بریتانیا، دفاع از آزادی زنان، نشر ادبیات فارسی و زبانهای انگلیسی، فرانسه و آلمانی و كمك به رشد پدیدۀ ترجمه در افغانستان، یكی از جراید ممتاز منطقه به شمار میآید و تأثیر آن بر فارسیزبانان آسیای میانه، شبهقارۀ هندوستان و حتیٰ تركیه محقق مینماید. این نشریه در پرورش حس وطنخواهی و «ملیت افغان» نیز مؤثر بوده است. تغییر نام سراج الاخبار به سراج الاخبار افغانیه (از شم ۶، س ۱ بب )، و نیز تغییر نام مدیر مسئول آن از محمود طرزی به محمود افغانی، گویای گرایش وطنخواهانۀ این نشریه و تأثیر آن در تعالی و رشد «ملیت افغان» است.
نوآوریهای عصر امیر حبیبالله در حوزۀ آموزش و فرهنگ، البته محدود بود و نمیتوانست تغییری عمده در ادب و فرهنگ ایجاد كند. خود امیر هم دوران نوجوانی را در بخارا، آن هم در مركز فعالیت ادیبانی كه ادب را در شعر بیدل خلاصه میكردند، سپری كرده بود (نك : شهرستانی، ۱۸)؛ به این اعتبار، وی كه شعر بیدل میخواند و آن را میپسندید، خواه ناخواه به ادبیاتی كه به رنگ و گونۀ هندی شعر و ادب فارسی برمیآمد، توجه میكرد. با اینهمه، ظهور محمود طرزی در قلمرو ادب و فرهنگ این دوره، نقطۀ عطفی به شمار میرود كه تحول و تجدد نسبی را در حوزۀ ادب و فرهنگ كشور در دهههای پس از ۱۳۲۰ ش معطوف به خود كرده است.
محمود طـرزی در ۱۳۰۲ ق با پدرش غلام محمد طرزی ــ كه از افغانستان تبعید شده بود ــ به بغداد، استانبول و سپس به دمشق رفت، مدتها در آن سرزمینها زندگی كرد و ضمن آموختن زبانهای تركی و فرانسه، با ادب و فرهنگ غربی، عربی و تركی آشنا شد. او در عصر امیر حبیبالله به كابل بازگشت و فعالیتهای فرهنگی خود را پی گرفت. از محمود طرزی چندین اثر ادبی، سیاسی، جغرافیـایی و دینـی بـازمانده است (نك : روان فرهادی، ۱۲ بب ؛ آهنگ، ۷۵- ۷۸).
مقالههای محمود طرزی در سراج الاخبار ازجملۀ پیشزمینههای اندیشۀ تجددطلبی در افغانستان محسوب میگردد (روا، ۳۳). او كه از اعضای گروه «اخوان افغان» بود، همراه با دیگر جوانان افغانستان به زمینههای تجدد در ایران و تركیه نظر داشت و رواج زمینههای مدنی تركیه و ایران را در افغانستان آرزو میكرد (نك : آهنگ، ۴۵).
درپی به حكومت رسیـدن شـاه امانالله (حك ۱۲۹۸- ۱۳۰۸ ش)، كه به كوشش جمعی از نخبگان فرهنگی تحقق یافت، آرزوهای «اخوان افغان» مورد توجه قرار گرفت. در دورۀ امانالله، نزدیك به ۲۳ روزنامه، مجلۀ هفتگی، ماهنامه، فصلنامه و سالنامه در سرتاسر كشور منتشر میشد. امان افغان از مهمترین آنها بود كه در كابل به چاپ میرسید. افزون بر آن، نشریات اصلاح، طلوع افغان، اتفاق اسلام، الغازی، ابلاغ، ارشاد النسوان، آیینۀ عرفان، نوروز و امثال آنها در مركز و مراكز استانهای كشور نشر مییافت (نك : مایل، معرفی ... ، ۴ بب ؛ نیز نك : جاوید، ۱۴۲-۱۵۶؛ غبار، ۷۸۹). نشریۀ دوهفتگی انیس به مدیریت محییالدین انیس، نخستین نشریۀ سیاسی، فرهنگی و اقتصادی كشور به شمار میآمد كه پس از مدتی، به روزنامه تبدیل شد (آهنگ، ۸۳ -۸۴). در بعضی از نشریههای این دوره میزان قابل توجهی شعر از اشعار معاصران به چاپ رسیده است، مانند حقیقت كه میتوان مجموعۀ دورههای آن را تذكرة الشعرایی به شمار آورد كه شعر آن روزگار را در بر دارد (نك : مایل، همان، ۶۴- ۶۵؛ آهنگ، ۱۸۱).
آنچه در دورۀ مورد بحث، قابل ملاحظه و تأمل بسیار مینماید، مطرحشدن گونۀ افغانستانی زبان پشتو بهعنوان زبان ملی كشور است. روزنامههای اتحاد مشرقی، حقیقت و امثالِ آنها در این دوره، پارهای از رخدادهای سیاسی، و گاهی هم قصیده یا غزلی را به زبان پشتو منتشر میكردند (همو، ۱۱۱، ۱۸۱). از مطالب و اشارات انتشاریافته در سراج الاخبار افغانیه چنین برمیآید كه توجه به زبان پشتو، در حوزۀ نظام ارتشی افغانستان، در عهد امانالله مطمح نظر بوده است (نك : مایل هروی، تاریخ ... ، ۵۳). پیش از آن نیز در حدود سال ۱۲۹۰ ق / ۱۸۷۳ م فرهنگنامهای حاوی اصطلاحات نظامی، از زبان انگلیسی به پشتو ترجمه شده بود (همان، ۵۲ -۵۳؛ نائل، سیری، ۲۱)، اما در دورۀ مورد بحث توجه به گونۀ افغانستانی زبان پشتو، صبغۀ سیاسی یافت و برخی نشریات مانند مجلۀ پَشتونْ ژَغ دقیقاً با هدف احیای زبان پشتو، با طرح رواج دوزبانگی در افغانستان منتشر شد (نك : آهنگ، ۱۹۱- ۱۹۲). تغییر نام مجلۀ پیام تندرستی به معادل پشتوی آن روغْتِیا زِیرِی (همانجا) هم با توجه به طرح مزبور صورت گرفت.
تجددطلبی امانالله خان، خصوصاً پساز سفر هفتماهۀ او به غرب (۱۳۰۶ ش / ۱۹۲۷ م)، آشنایی تحصیلكردههای افغانستان را با زبانها و ادبیات غربی بیشتر كرد. شاعران و نویسندگان این دوره به مضامین و مسائل اجتماعی روی آوردند و در دفاع از استقلال ملی و ملیت سرودند و نوشتند؛ بااین همه، در این دوره، نه صُوَری جدید از شعر مجال طرح یافت، و نه جانی تازه در كالبد شعر سنتی و رایج كشور دمیده شد. بعضی از شاعران این دوره چون محمود طرزی فقط توفیق یافتند تا در نظم جای كلمات شاعرانۀ می، پیاله، لاله و خط و خال شعر كهن را با واژههای ناشاعرانۀ توپ، تفنگ، الكتریك، تلگراف و جز آنها پر كنند (نك : طرزی، ۱۱۱؛ نیز نك : ژوبل، ۵۰ -۵۳؛ كهزاد، ۳۷۸- ۳۷۹). همین مقدار دگرگونی هم در شعر روزگار امانالله، گامی به پیش تصورمیشد. شاعرانی چون عبدالعلی مستغنی (۱۲۵۲-۱۳۱۲ ش) هواخواه رأی و نظر محمود طرزی در شعر بودند و مسائل روز را وارد شعر كلاسیك كردند (نك : دیوان، كابل، ۱۳۳۴ ش؛ نیز نك : ژوبل، ۵۰ بب ؛ صدقی، ۱۳). مستغنی با ملكالشعرا بهار و شعر وی آشنایی داشته، و ظاهراً متأثر از وی بوده است. بهار نیز مستغنی و مدایح او را در ستایش پیامبر اكرم (ص) و پیشوایان دین میشناخته، و در سوگ او مرثیه گفته است (نك : ۲ / ۱۲۷۷- ۱۲۷۸). از دیگر شاعران ممتاز و دارندۀ دیوان شعر در این دوره میتوان از عبدالهادی داوی، متخلص به پریشان نام برد كه به پیروی از سبك عراقی، قصیده میگفت. وی اشعار اقبال لاهوری (به زبان اردو) را با عنوان لآلی ریخته به نظـم فارسی ترجمـه كرد (نك : خسته، معاصرین ... ، ۸۴ -۸۷؛ كهزاد، ۳۸۱؛ حنیف، ۱۸۴). حافظ عبدالله قاری (د ۱۳۲۲ ش / ۱۹۴۳ م) نیز از دانشمندان ادیب عصر امانی است كه در شعر، خود را «شیفتۀ طرز بیدل و كلیم» معرفی میكرد (دیوان، كابل، ۱۳۰۲ ش).
در میان ادیبان نقاد و طنزنویس این دوره باید از محمد اسماعیل سیاه، متخلص به گوزك، یاد كرد. او شاعری مردمی بود و طنزهایش به نظم و نثر ورد زبان مردم افغانستان است. وی افزون بر دیوان (هرات، ۱۳۴۸ ق) مطایباتی دارد كه به پیروی از عبید زاكانی، البته فراخور عصـر و زمانۀ خود، ساخته است (نك : آرزو، ۵۷؛ حنیف، ۶۴۸- ۶۵۰). مهمترین اثر منظوم او مثنوی سگ و شغال (۱۳۴۸ ق) است كه زمینههای تجددطلبی عصر امانالله را مورد نقد و ایراد قرار داده است (نك : ص ۲۱۶ بب ).
انتقادهایی از نوع یادشده از یكسو، و تسلطیافتن حبیبالله كلكانی از تاجیكان افغانستان بـر كابل (۱۳۰۷ ش) از سوی دیگر، مجموعۀ تجددطلبیهای عصر امانالله را بـه فراموشی سپرد (نك : ایرانیكا، I / ۵۵۵). با قـدرتیافتـن نادر شـاه (سل ۱۳۰۸-۱۳۱۲ ش) درهای اصلاحطلبی بر روی مردم بسته شد و با آمدن محمدظاهر شاه (سل ۱۳۱۲-۱۳۵۲ ش) با آنكه افغانستان بهعنوان كشوری بیطرف در جهان سوم شناخته میشد، ضعف دولت مركزی و ناتوانیهای اقتصادی، به حیثیت ملی كشور لطمه وارد كرد. در عرصۀ ادب و فرهنگ نیز در سالهای نخست حكومت ظاهر شاه چیزی جز تقلید و تتبع عرضه نمیشد. بااین همه، بعضی از نویسندگان و ادیبان كشور كه به اصلاحطلبی و تجددخواهی كشورهای همسایه و دیگر فرهنگهای جهان نظر داشتند، همچنان به مبارزۀ قلمی و فرهنگی ادامه دادند.
در میان سالهای ۱۳۳۰-۱۳۳۴ ش، عبدالحی حبیبی در پاكستان حزب سیاسی آزاد افغانستان را تأسیس كرد. این حزب كه به ریاست وی اداره میشد، نشریۀ آزاد افغانستان را در پیشاور پاكستان منتشر میكرد. در این نشریه از اوضاع جهان، مسائل جهان اسلام و روابط فرهنگی ایران و افغانستان سخن میرفت، ادبیات گذشتۀ فارسی معرفی و تبلیغ میشد و با نشر اشعار طنزآمیز و شعر مقاومت و انقلابی به زبانهای فارسی و پشتو از اختناق و بیقانونیهای حكومت انتقاد میشد (نك : آزاد ... ، شم ۱، ص ۸، شم ۳، ص ۵) و دولتمردان به درك اصول حقوق بشر و رعایت دموكراسی و رواج آزادی در كشور فراخوانده میشدند (نك : همان، شم ۸۰، ص ۱).
در این دوره، طریقههای صوفیانه و خانقاهی در افغانستان ادب صوفیانه را بهصورت سنتی و تكرار تجربههای عرفانی مشایخ گذشته، چونان خواجه عبدالله انصاری، سنایی، جامی و بهندرت مولوی، پی میگرفتند. در افغانستان این دوره كه سلسلههای چشتیه، قادریه، نقشبندیه و مجددیه، حلقههای صوفیانه را رسمیت میدادند (نك : روا، ۷۰-۷۴)، صوفی عبدالحق بیتاب (نقشبندی) شعر صوفیانه میسرود و تصوف را در دانشگاه كابل تدریس میكرد (نك : ژوبل، ۲۶-۲۷؛ خسته، همان، ۷۲)؛ محمد سرور دهقان هم بهتبع سعدی و حافظ نظم صوفیانه میساخت (نك : همان، ۱۰۸- ۱۰۹)؛ صوفی غلام نبی عشقری (د ۱۳۵۸ ش) نیز به پیروی از بیدل، صائب، حافظ و مولوی، تجربههای عارفانۀ خود را به نظم میكشید (نك : وجودی، ۱۳ بب ؛ خسته، همان، ۱۰۹).
بااین همه، ۳ رخداد مهم در این دوره، سبب رشد و قوام تحقیقات ادبی، تاریخی و فرهنگی در زبان فارسی دری شد:
رخداد نخست تأسیس «انجمن تاریخ افغانستان» بود كه در ۱۳۲۱ ش در كابل آغاز به كار كرد. این انجمن كه در زمینۀ ادب، تاریخ و فرهنگ افغانستان تحقیق میكرد، در سالهای نخست، توسط احمدعلی كهزاد (۱۲۸۷-۱۳۶۲ ش) اداره میشد؛ سپس، عبدالحی حبیبی سرپرستی آن را برعهده گرفت. انجمن تاریخ تا واپسین سالهای دهۀ ۱۳۶۰ ش به فعالیتهای خود ادامه داد. عدهای از ادیبان، مورخان و هنرمندان خبیر كشور در آنجا به تحقیق و پژوهش میپرداختند. درواقع، منشأ رواج مبانی و مبادی تحقیقات دانشگاهی در زمینۀ ادب و فرهنگ همین مركز بود. رئیـس سالهای نخـست آن ــ احمدعلی كهزاد ــ از جملۀ مورخان ادبشناس كشور به شمار میآمد. وی تاریخ ادبیات افغانستان (كابل، ۱۳۳۰ ش) را با همكاری میرغلام محمد غبار و دیگران تألیف كرد. تاریخ افغانستان مشتمل بر دو جلد (كابل، ۱۳۲۳- ۱۳۲۵ ش) ازجملۀ آثار او ست (برای آگاهی از دیگر آثار او، نك : نائل، كهزاد ... ، ۱۳- ۸۸). عبدالحی حبیبی نیز از مورخان كتابشناس این دوره بود كه افزون بر تحقیقات تاریخی، ادبی و هنری، اهتمام وی در تصحیح چندین متن دیرینۀ فارسی مانند طبقات الصوفیۀ خواجه عبدالله انصاری (كابل، ۱۳۴۱ ش)، طبقات ناصری (كابل، ۱۳۲۵ ش) و فضائل بلخ (تهران، ۱۳۵۰ ش) پایۀ تحقیق متون را در افغانستان استوار ساخت. فصلنامۀ آریانا كه نزدیك به ۳ دهه از سوی انجمن تاریخ انتشار یافت، تحقیقات ادبی، تاریخی و هنری محققان و ادیبان این دوره را به جهان معرفی میكرد.
رخداد دیگر برقراری روابط دوستانه و پیوندهای بسیار صمیمانه میان ادیبان و محققان ایران و افغانستان بود، بهطوریكه این روابط سبب آمدورفت آنان به كشورهای همدیگر، و تبادل رأی و نظر در میان آنان شد و زمینۀ اهدا و اتحاف آثار موردنظر را در میان آنان فراهم آورد. این پیوندهای دوستانۀ فرهنگی كه در میان ادیبان و دانشمندان ایران و افغانستان بسیار صمیمانه مینمود، نهتنها در پیشرفت تحقیقات ادبی و تاریخی در افغانستان مؤثر افتاد، بلكه به ذهنیت وطن فرهنگی فارسیزبانان در این دوره مجال طرح داد. همكاری فرهنگی دولت ایران با دولت ظاهرشاهی هم صورتی یافت كه بیشتر نشریات هفتگی ایران در سطحی گسترده، در بازار مطبوعات كابل عرضه میشد. رایزنی فرهنگی سفارت ایران در كابل نیز روابط فرهنگی ادیبان و دانشمندان دو كشور را پخته، استوار و سازنده گردانیده بود. نشر برخی از تحقیقات ادیبان و محققان افغانستان در فصلنامههای منتشرشده در تهران مانند راهنمای كتاب، یغما، وحید، سخن و هنر و مردم، نیز انتشار بعضی از آثار ادبی، تاریخی و هنری ادیبان و محققان افغانستان توسط بنیاد فرهنگ ایران و دانشگاه تهران، در رشد و شكوفایی ادب و فرهنگ در افغانستان عصر مورد بحث مؤثر و مفید بود.
پیوند فرهنگی دو کشور با اشتغال به تحصیل شماری از دانشجویان افغانستانی در دانشگاههای ایران، از دهۀ ۱۳۴۰ ش به كمال مطلوب رسید. این دانشجویان در دانشگاههای ایران، بیشتر در زمینۀ علوم انسـانی ــ اعم از ادبیـات فارسی و تـاریخ ــ به تحصیل اشتغال داشتند. آنان افزون بر آنكه خاطرات تاریخ یگانۀ دو كشور را احیا كردند، در انتقال تجربههای ادبی، پژوهشی و آموزشی ایران به افغانستان كوشیدند و اكثر آنان در زمینههای ادب و تاریخ، آثاری تحقیقی پدید آوردند و منتشر كردند.
اما رخداد سوم این دوره آزادی نسبتاً مطلوبی بود كه در ۱۳۴۴ ش در حوزۀ مطبوعات اتفاق افتاد. با فاصلۀ اندكی، مطبوعات آزاد حزبی در كشور شروع به كار كرد. نشریۀ خلق و سپس پرچم ازسوی احزاب كمونیست كه با حزب تودۀ ایران نیز رابطه داشتند، منتشر شد. نشریۀ هفتگی افغان ملت هم توسط عدهای كه در پی ملیت افغان بودند، انتشار یافت. شعلۀ جاوید نیز نشریهای حزبی به همین نام بود كه از آرمانهای چین كمونیست دفاع میكرد. در كنار اینها، دولت هم نشریاتی به نامهای انیس، اصلاح و كابل تایمز (به زبان انگلیسی) منتشر میكرد (نك : دوپری، ۵۹ -۶۶؛ مشعوف، ۷۰). آنچه در میان نشریات ایدئولوژیك دولتی و آزاد در واپسین سالهای دهۀ ۱۳۵۰ ش جلب توجه میكرد، هفتهنامۀ هنری و طنزآمیز ترجمان بود كه چون به ابتكار ادیب معاصر، علیاصغر بشیر هروی، فراهم میآمد، سهم آن در رشد ادبیات سیاسی در افغانستان قابل تقدیر است (نك : دوپری، ۶۶). نشریههای یادشده از یكسو، و مجلههای فصلی و ماهیانه مانند كابل، عرفان، ادب، پیام حق، ژُوِنْدون (زندگی) و پُشتون ژَغ (آواز پشتون) از سوی دیگر، و نیز تألیف، ترجمه و انتشار دائرةالمعارف آریانا (كابل، ۱۳۲۸- ۱۳۴۸ ش) سطح تحقیقات و اطلاعات ادبی و فرهنگی را در كشور گستردهتر كرد و رویكردهای ادبی جدید و تازهای در حوزۀ ادب فارسی در افغانستان فراهم آورد.
شعر نو كه در ایران، پیشاز ۱۳۲۵ ش، توسط نیما یوشیج مجال ظهور یافت، بعضی از شاعران دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ ش را در افغانستان تحتتأثیر قرار داد. البته در افغانستان ادیبانی بودند كه با شعر نو در زبانهای انگلیسی، فرانسه و شاید عربی و تركی نیز آشنایی داشتند، بااین همه، در دو دهۀ یادشده سخنورانی مانند خلیلالله خلیلی، عبدالحسین توفیق، غلامرضا مایل و دیگران كه در شعر نو كلاسیك تجربههای موفق شاعرانه داشتند، به شعر نو نیمایی روی آوردند (برای نمونههای شـعر نو آنان، نك : مولایی، برگزیده، ۵۹؛ مایل، امواج ... ، ۱۸، ۳۲، جم ؛ غواص، ۱۳ بب ؛ مایل هروی، سایه ... ، ۶۹ -۷۰)، البته رویكرد آنان به شعر نو ابتدایی و نارسا بود. به همین سبب، برخی از آنان مانند خلیلی بهسوی شعر سنتی و كلاسیك فارسی بازگشتند و عدهای دیگر به هر دو گونه شعر، سنتی و نو فارسی، پرداختند. شاعرانی كه از اواخر دهۀ ۱۳۴۰ ش و تمام دهۀ ۱۳۵۰ ش سرودن شعر نو را تجربه میكردند، موفق شدند كه اینگونۀ شعر فارسی را در حوزۀ ادبیات افغانستان به پیش ببرند و شعر نو را در آن كشور شكوفا سازند. بارق شفیعی از ۱۳۳۵ ش به بعد، نمونههای استواری از این نوع شعر عرضه داشت (ستاك، كابل، ۱۳۴۲ ش؛ شهر حماسه، كابل، ۱۳۵۸ ش). محمود فارانی ( آخرین ستاره، كابل، ۱۳۴۲ ش؛ رؤیای شاعر، كابل، ۱۳۴۶ ش)؛ غلام مجدد لایق (بادبان، كابل، ۱۳۶۰ ش) و واصف باختری (در كوچههای سرخ شفق، كابل، ۱۳۶۰ ش) ازجملۀ نوپردازانی هستند كه در عرصۀ تجربههای شعر نو فارسی دری در این دوره، سهمی چشمگیر و درخور توجه دارند.
گفتنی است كه تجربۀ شعر نو در افغانستان به هیچ روی تا پایان دورۀ ظاهر شاه، همسنگ و هموزن شعر سنتی و كلاسیك فارسی نشد. هیچگونه نظریۀ شعرشناسانهای هم دربارۀ شعر نو ــ كه باعث رهیافت دقیق سخنوران و ادیبان آن كشور به این موضوع شود ــ عرضه نگردید. از این روی، شعر سنتی با همان حدود شناختۀ كهن و با موازین پذیرفتۀ پیشین، معیار شاعری و سخنوری تلقی میگردید. انبوهی از شاعران این دوره با شناختهای عادی همچنان به تقلید و تتبع آثار استادان پیشین شعر فارسی، خصوصاً سعدی، حافظ، مولوی، جامی، بیدل، صائب، پروین اعتصامی، رهی معیری، ملكالشعرا بهار و جز آنها، غزل ساختهاند كه نام و نشان آنان را میتوان در تذكرههای ادبی، مانند پر طاووس (تدوین حنیف بلخی)، سیماها و آواها (تدوین نعمت حسینی)، معاصرین سخنور و یادی از رفتگان (تدوین خستۀ بخارایی) بازیافت. از این خیل گستردۀ شاعران، بعضی نه بهاعتبار دفترهای منظومشان، كه بهسبب ورودشان به قلمروهای تحقیق و ترجمه، در تاریخ ادب و پژوهشهای ادبی و فرهنگی درخور طرحاند و آثارشان مورد توجه است؛ از این جملهاند: خال محمد خستۀ بخارایی؛ صلاحالدین سلجوقی مترجم اخلاق ارسطو (كابل، ۱۳۴۶ ش) و مؤلف نقد بیدل (كابل، ۱۳۴۳ ش)؛ عبدالغفور روان فرهادی مترجم گیت آنجلیِ رابیندرانات تاگور به نظم (كابل، ۱۳۵۴ ش)، سرگذشت پیر هرات اثر دو بوركوی (كابل، ۱۳۵۰ ش) و قوس زندگی منصور حلاج اثرِ لویی ماسینیون (كابل، ۱۹۵۲ م)؛ عبدالرئوف فكری سلجوقی مؤلف خیابان (هرات، ۱۳۴۴ ش)، گازرگاه (هرات، ۱۳۴۵ ش) و ذكر برخی از خوشنویسان و هنرمندان (كابل، ۱۳۴۹ش)؛ رضا مایل مؤلف شرح حال و زندگی و مناظرات امام فخر رازی (كابل، ۱۳۴۳ ش)، میرزایان برناباد (كابل، ۱۳۴۷ ش)، اصطلاحات فن كتابسازی (تهران، ۱۳۵۳ ش) و طریق قسمت آب قلب هرات (تهران، ۱۳۴۸ ش)؛ و محمدعلی كهزاد كه پیشتر به آثارش اشاره شد.
البته در میان این گروه از شاعران، كسانی هم بودند كه هرچند در حوزۀ نقد ادبی و پژوهشهای تاریخی اهتمام كردند، اما شعر و شاعری را ركن ركین زندگی فرهنگی خویش محسوب میداشتند و شعر سنتی را با جان و روان نو میسرودند. خلیلالله خلیلی به این مناسبت، بزرگترین شاعر این دوره به شمار میرود كه شعر سنتی فارسی را در افغانستان به سطح شعر نوكلاسیك ارتقا داد. تجربههای شاعرانۀ او در قصیده، غزل و مثنوی ــ كه متأثر از ویژگیهای شعر استادان سبك خراسانی و مشخصههای شعر مولوی است ــ به دوام و استمرار حیات شعر سنتی و كهـن فارسی در افغانستان كمك كرده است (نك : مایل هروی، برگ ... ، ۸۳۰؛ خلیلی، ۳۶ بب ).
در ۱۳۴۳ ش، قانون اساسی افغانستان نوشته شد (نك : كلیفرد، ۱۸۴ بب ). رجال سیاسی پشتون به سرپرستی رِشتِین كوشیدند تا زبان پشتو را بهعنوان یگانه زبان رسمی كشور در متن قانون اساسی به تصویب رسانند، اما اعتراض جدی مردم از یكسو، و دفاع نمایندگان فارسیزبان قانونگذار از دیگرسو، از اینامر جلوگیری كرد. سرانجام، پشتونها پذیرفتند كه رسمیت زبانهای دری (فارسی) و پشتو را در قانون اساسی بگنجانند (فرهنگ، ۱(۲) / ۷۲۱، ۷۲۲، ۷۲۵). بدینترتیب، افغانستان كشوری دوزبانه شد و امكانات محدود مربوط به زمینههای آموزش و پرورش و نیز قابلیتهای مطبوعاتی و استعدادهای فرهنگی به دو نیم گردید. نیمۀ نخست و سنگینتر آن به رشد زبان و ادب پشتو اختصاص یافت و نیمۀ واپسین و سبكتر آن در راه ادامۀ حیات زبان و ادب فارسی دری صرف شد.
تا پیشاز ۱۳۴۳ ش، زبان پشتو در قلمرو زبان فارسی دری بهعنوان یكی از زبانهای هندوآریایی مورد توجه بود. پشتوزبانان در قلمروهای سیاسی افغانستان و پاكستان، با استفاده از آثار استادان زبان و ادب فارسی به نظم و نثر زبان پشتو میپرداختند. آنانكه در ادوار نخستین عهد اسلامی، به طورطبیعی، گذر زبانی كرده، و فارسی دری را بهعنوان زبان فرهنگی، دینی و اجتماعی خـویش برگزیـده بودنـد (نك : مایل هـروی، تاریخ، ۱۰۷-۱۱۰)، آنگاه كه بـه زبان مـادری خویش هم میسرودند و مینوشتند، بـه تجربهها و آثار ادبی و فرهنگی استادان زبان فارسی نظر داشتند. رحمان بابا از شاعران مشهور پشتون، سخت تحتتأثیر حافظ قرار داشت (الفینستون، ۱۹۱؛ رحمان بابا، ۱۹ بب ). خوشحال خان خَتَك هم برپایۀ غزلیات سعدی و حافظ، غزل میساخت (هیواد مل، ۳۴- ۳۵). ادیبان پشتون با چنین نگاهی نهتنها ادب و زبان پشتو را در قلمرو فارسی دری به پیش بردند، بلكه خود در شكوفاكردن حیات ادبی فارسی دری سهیم شدند و آثاری به نظم و نثر به زبان فارسی ساختند و پرداختند (نك : همو، ۷ بب ، ۷۱ بب ، ۱۵۹ بب ).
تا زمانی كه زبان پشتو بهعنوان یكی از زبانهای محلی در نواحی شرق افغانستان، كاركرد ادبی داشت و ادبیات قومی پشتونها را به دور از هیاهوی سیاسی در گسترۀ زیستی آنان تحمل میكرد و رواج میداد، بعضی از فارسیزبانان افغانستان نیز آثاری به آن زبان مینوشتند؛ چنانكه آخوند درویزه، كه تاجیك و فارسیزبان بود، بهاعتبار آنكه بیشتر پیروان سلسلۀ روشنیه پشتون بودند، شماری از آثارش را در رد و طرد فرقۀ یادشده به پشتو تألیف كرد (نك : الفینستون، ۲۰۷- ۲۰۸) و شاعران فارسیگوی آن كشور، همچون عبدالعلی مستغنی و حاذقۀ هروی، پیرو شعر پروین اعتصامی، به پشتو شعر گفتند (ژوبل، ۵۵؛ غواص، ۱۳-۱۴).
از هنگامی که دو زبان فارسی و پشتو زبان رسمی شد، درحقیقت قابلیتها و استعدادهای محدود اقتصادی، ادبی و فرهنگی كشور، صرف طرح و عرضۀ مفهومی واحد با دو صورت زبانی گردید و نتیجۀ آن رخداد، این شد كه از یك سوی، ادب فارسی دری سیر طبیعی و معمولی خود را از دست داد و از دیگر سوی، پارهای از استعدادهای واژگانی فارسی در افغانستان مختل گردید و از قوه به فعل نرسید، واژههای پشتو بر آن تحمیل شد و وجه زیباییشناختی آن مخـدوش و مغشوش گردید (نك : مایل هروی، سایه، ۱۴۰-۱۴۱).
بااین همه، تحقیقات علمی و نقد ادبی در زمینههای گوناگون فرهنگی ادامه یافت. میرغلام محمد غبار، عبدالحی حبیبی، فوفلزایی و دیگران تحقیقات تاریخی را پیش بردند. محمدحنیف بلخی، محمداعلم غواص، حسین نائل، پویا فاریابی، اسدالله حبیب و دیگران به تحقیق در تاریخ ادبیات دری همت گماشتند.
ادبیات داستانی به اسلوب غربی در افغانستان كه با ترجمۀ فاجعههای پاریس (اثر مونته پن) توسط محمود طرزی آغاز شد و با نوشتن نخستین داستان به نام جهاد اكبر (اثر محمدحسین) ادامه پیدا كرد (نك : بیژند، نخستین ... ، ۴، «هفتاد ... »، ۱۲۷؛ گل كوهی، ۱- ۸)، در دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ ش سامان یافت. اكرم عثمان، اسدالله حبیب، رهنورد زریاب، روستا باختری، ظریف صدیقی و بهاءالدین مجروح از داستاننویسان مشهور این دوره به شمار میآینـد (نك : بیژند، همان، ۱۳۶).
با روی كار آمدن كمونیستها در ۷ اردیبهشت ۱۳۵۷، امنیت نسبی عصر محمدزایی ــ آن هم در هیئت جمهوری محمد داوود خان ــ فرو پاشید. جوانان حزبی به نشر ادب كمونیستی ــ كه از زبـان و اندیشههای حـزب تـودۀ ایـران متـأثر بـود ــ پـرداختند. نویسندگان محقق، ادیب و مورخ كشور در آكادمی علوم افغانستان جمع شدند و «اتحادیۀ شاعران و نویسندگان» در كابل به نشر گستردۀ متون فارسی و دفترهای شعرا و داستانهای نویسندگان معاصر پرداخت. زبان فارسی دری در دهۀ ۱۳۷۰ ش پارهای از واژههای دخیل و بیگانۀ تحمیلشده را ترك كرد. در این دوره، از یكسو ادبیات داستانی شكوفا شد و داستاننویسانی چون ببرك ارغند، اسدالله حبیب، عالم افتخار، سالم شایق، كامله حبیب، سپوژمی زریاب، جلال نورانی و دیگران به انتشار داستانهای محلی و ملی اهتمام كردند (نك : همان، ۱۳۶-۱۴۱)؛ و از دیگر سو، شعر نو با نگاه به شعرهای فروغ فرخزاد، نادر نادرپور، توللی، احمد شاملو و دیگران بیشتر تجربه شد. شاعران جوان چون رازق رویین، عبدالقهار عاصی، محمد عاقل بیرنگ كوهدامنی، عارف پژمان، لطیف پدرام و دیگران از شاعران نامدار این دورهاند (برای نمونۀ شعر این دوره، نك : دركوچههای سرخ شفق، گزینۀ شعر امروز، كابل، ۱۳۶۰ ش).
عدم موفقیت كمونیستها در كشورداری و ورود ارتش سرخ به افغانستان (۱۳۵۸ ش)، امواج مهاجران این كشور را به سوی ایران، پاكستان و كشورهای آمریكایی و اروپایی سرازیر ساخت. ادیبان، محققان و نویسندگان كشور در دوران مهاجرت به تحقیقات ادبی، تاریخی، زبانشناختی و جز آنها توجه كردهاند و زمینههای فرهنگی را خصوصاً در ایران، پاكستان و آمریكا، و در سالهای اخیر در تاجیكستان و آلمان نیز، ادامه دادهاند.
مآخذ
ابوالحسن گلستانه، مجمل التواریخ، به كوشش محمدتقی مدرس رضوی، تهران، ۱۳۵۶ ش؛ آرزو، عبدالغفور، سیاه سپید اندرون، تهران، ۱۳۷۷ ش؛ آرینپور، یحییٰ، از صبا تا نیما، تهران، ۱۳۵۱ ش؛ آزاد افغانستان، پیشاور، ۱۳۳۰ ش، شم ۱، ۱۳۳۱ ش، شم ۳، ۱۳۳۳ ش، شم ۸۰؛ الفینستون، مونت استوارت، افغانان: جای، فرهنگ، نژاد، ترجمۀ محمدآصف فكرت، مشهد، ۱۳۷۶ ش؛ آهنگ، محمدكاظم، سیر ژورنالیسم در افغانستان، به كوشش ق. عارفی، كابل، ۱۳۴۹ ش؛ بچكا، یرژی، ادبیات فارسی در تاجیكستان، ترجمۀ محمود عبادیان و سعید عبانژاد هجراندوست، تهران، ۱۳۷۲ ش؛ بهار، محمدتقی، دیوان، به كوشش مهرداد بهار، تهران، ۱۳۶۸ ش؛ بیژند، فرید، نخستین داستانهای معاصر دری، كابل، ۱۳۶۵ ش؛ همو، «هفتاد سال داستانپردازی نوین در افغانستان»، ادبیات معاصر دری افغانستان، به كوشش شریفحسین قاسمی، دهلی، ۱۹۹۴ م؛ جاوید، احمد، نگاهی بر نقش فرهنگی افغانستان در عهد اسلامی، كابل، ۱۳۵۵ ش؛ حبیب، اسدالله، «جنبش جنگنـامهسـرایی در شعـر دری سدۀ نُزده افغانستان»، خـراسـان، كـابل، ۱۳۶۰ ش، س ۲، شم ۱؛ حنیف، محمد، پر طاووس، كابل، ۱۳۶۴ ش؛ خستۀ بخارایی، خال محمد، معاصرین سخنور، كابل، ۱۳۳۹ ش؛ همو، یادی از رفتگان، كابل، ۱۳۴۴ ش؛ خلیلی، خلیلالله، كلیات اشعار، به كوشش عبدالحی خراسانی، تهران، ۱۳۷۸ ش؛ دوپری، لویس، «ركن چهارم»، ترجمۀ علیاحمد راسخ، درّ دری، ۱۳۷۷ ش، س ۲، شم ۶ - ۸؛ رحمان بابا، دیوان، پیشاور، ۱۹۸۷ م؛ روا، الیویه، افغانستان، اسلام و نوگرایی سیاسی، ترجمۀ ابوالحسن سروقد مقدم، مشهد، ۱۳۶۹ ش؛ روان فرهادی، عبدالغفور، مقالات محمود طرزی در سراج الاخبار افغانیه، كابل، ۱۳۵۵ ش؛ ریاضی هروی، محمدیوسف، عین الوقایع، به كوشش محمدآصف فكرت، تهران، ۱۳۶۹ ش؛ ژوبل، محمد حیدر، نگاهی به ادبیات معاصر در افغانستان، كابل، ۱۳۳۷ ش / ۱۹۵۸ م؛ شاه شجاع درّانی، خُمستان، به كوشش میراخیخان و محمدنیاز علی كاتب، دهلی، ۱۳۰۸ ق؛ شهرستانی، شاهاكبر، «ادبیات معاصر زبان فارسی دری در افغانستان»، ادبیات معاصر دری افغانستان، به كوشش شریف حسین قاسمی، دهلی، ۱۹۹۴ م؛ صدقی، محمدعثمان، سیر ادب در افغانستان، كابل، ۱۳۴۰ ش / ۱۹۶۱ م؛ طرزی، محمود، ادب در فن، كابل، ۱۳۳۳ ق؛ غبار، غلاممحمد، افغانستان در مسیر تاریخ، كابل، ۱۳۲۶ ش؛ غواص، محمداعلم، شعرای معاصر هرات، هرات، ۱۳۲۰ ش؛ فرهنگ، محمدصدیق، افغانستان در پنج قرن اخیر، قم، ۱۳۷۱ ش؛ فكرت، محمدآصف، مقدمه بر عین الوقایع (نك : هم ، ریاضی هروی)؛ فوفلزایی، عزیزالدین، تیمورشاه درّانی، كابل، ۱۳۴۶ ش؛ فیضمحمد، سراج التواریخ، تهران، ۱۳۷۲- ۱۳۷۳ ش؛ كلیفرد، مری لوئیس، سرزمین و مردم افغانستان، ترجمۀ مرتضیٰ اسعدی، تهران، ۱۳۶۸ ش؛ كهزاد، احمدعلی و دیگران، تاریخ ادبیات افغانستان، كابل، ۱۳۳۰ ش؛ گل كوهی، حسین، داستانها و دیدگاهها، پیشاور، ۱۳۷۴ ش / ۱۹۹۶ م؛ گوزك، محمداسماعیل سیاه، مثنوی سگ و شغال، به كوشش عبدالغفور آرزو، مشهد، ۱۳۷۷ ش ؛ مایل، رضا، امواج هریوا، كابل، ۱۳۴۲ ش؛ همو، «سرودگری از زمین داور»، خراسان، کابل، ۱۳۶۲ ش، س ۳، شم ۳؛ همو، معرفی روزنامهها، جراید و مجلات افغانستان، كابل، ۱۳۴۵ ش؛ مایل هروی، نجیب، برگ بیبرگی، تهران، ۱۳۷۸ ش؛ همو، تاریخ و زبان در افغانستان، تهران، ۱۳۶۲ ش؛ همو، سایه به سایه، تهران، ۱۳۷۸ ش؛ مشعوف، میرمحمد یعقوب، «نگاهی گذرا به تاریخ مطبوعات افغانستان»، درّ دری، مشهد، ۱۳۷۷ ش، س ۲، شم ۶ - ۸؛ مولایی، محمد سرور، «بازگشت ادبی در افغانستان»، سخن، تهران، ۱۳۴۸ ش، شم ۱؛ همو، برگزیدۀ شعر معاصر افغانستان، تهران، ۱۳۵۰ ش؛ نائل، حسین، سیری در ادبیات سدۀ سیزدهم، كابل، ۱۳۶۵ ش؛ همو، كهزاد و پژوهشهای او، كابل، ۱۳۶۶ ش؛ وجودی، حیدر، مقدمه بر از خاك تا افلاك عشق غلام نبی عشقری، كابل، ۱۳۷۰ ش؛ هیواد مل، زلمی، رشد زبان و ادب دری در گسترۀ فرهنگی پشتو زبانان، پیشاور، ۱۳۷۶ ش / ۱۹۹۷ م؛ نیز:
Iranica.
نجیب مایلهروی (دبا)