شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٩٩ - اشكال ديگر
١ـ اشكال نخست: اينكه اگر عقل فعّال با نفس متحد شود، ديگر هيچكس نبايد آن را تعقل نمايد. زيرا، آن در نفسِ تعقّل كننده جاى گرفته و با آن يكى شده، جاى ديگرى نيست تا عاقلِ ديگرى آن را تعقل كند.
٢ـ اشكال دوّم: اشكال دوّم اين است كه وقتى نفس آدمى با تعقّلِ عقل فعال، خود، به عقل فعال تبديل شود، لازمهاش آن است كه همه دانشهاى عقل فعّال را بداند. در حالى كه اينچنين نيست. نفس آدمى تنها ماهيت عقل فعال را درك مىكند و هيچيك از معقولات و معلوماتِ عقل فعال را نمىداند. بنابراين، معلوم مىشود كه نفس، به عقل فعّال تبديل نمىشود و با آن اتحاد نمىيابد.
بنابراين، عقل فعال، ذاتى مجرّد دارد و حقيقت آن، صورت نفسِ انسانى نمىشود. زيرا، اگر عقل فعال، صورت براى نفس انسان مىشد و با آن اتحاد مىيافت، بايد نفس هم ماهيات همه اشياء را مىدانست. چه، درعقل فعال «صورة الكل» وجود دارد؛ وقتى نفس با چنين موجودى اتحادپيدا كند، بايد همه معقولات آن را در خود داشته باشد. از سوى ديگر،چون اين نفس با عقل فعال اتحاد يافته، نفوس ديگر نبايد بتوانندعقل فعال را تعقّل كنند. زيرا، پس از اتحاد، چيزى باقى نمىماند تانفوس ديگر نيز با آن اتحاد پيدا كنند، و عقل فعّال را صورت خود قراردهند.
وَالَّذي يُقالُ: اِنَّ شَيئاً واحِداً بِالْعَدَدِ يَكُونُ صُورَةً لِمَوادَّ كَثيرَة لا بِاَنْ يُؤْثِّرَ فيها، بَلْ بِاَنْ يَكُونَ هُوَ بَعَيْنِهِ مُنْطَبِعاً في تِلْكَ الْمادَّةِ وَفي اُخْرى واُخْرى، فَهُوَ مُحالٌ يُعْلَمُ بِاَدْنى تَأَمُّل. وَقَدْ اَشَرْنا اِلىَ الْحالِ في ذلِكَ عِنْدَ كَلامِنا فِى النَّفْسِ، وَسَنَخْرُجُ مِنْ بَعْد اِلى خَوْض في اِبانَةِ ذلِكَ.
فَاِذَنْ تِلْكَ الاَْشْياءُ اِنّما تَحْصُلُ فِى الْعُقوُلِ الْبَشَريَّةِ مَعاني ماهِيّاتِها لا ذَوَاتُها، وَيَكُونُ