شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٦٧٠ - پاسخ بخش دوم مسئله در كلام شيخ
كه «قطاعش» را نشناختهايم. پاسخ اين سؤال، آن است كه هر جزئى از مقوّمات شىء نيست، آن اجزائى در حدّ شىء قرار مىگيرند كه از مقوّمات شىء به شمار آيند.
ب ـ ديگر آنكه چگونه در پارهاى از موارد اجزا را به وسيله كلّ مىشناسيم؟ و پاسخ اجمالى اين است كه اينگونه موارد از باب «زيادة الحدّ علىالمحدود» است.
پاسخ بخش دوم مسئله در كلام شيخ
«لكنها اذا...» اگر جزئى داشته باشيم كه جزء ماهيت شىء و مقوّم آن نبود بلكه جزئى از مادّه شىء بود آن هم نه از اجزاى ماده به طور مطلق، بلكه اجزاى اين ماده به خاطر اين صورت؛ در چنين موردى اگر بخواهيم اجزاء را تعريف كنيم، بايد خود شىء را در تعريف آن اخذ كنيم. زيرا وقتى بخواهيم چيزى را به عنوان «جزء مادّه» معرفى كنيم بايد به مضافاليه جزء اشاره كنيم: و چون مادّه به صورت مطلق (هيولا) مورد نظر نيست بلكه به عنوان مادّه صورت خاصى است ناچار بايد صورت را هم ذكر كنيم و مجموع مادّه و صورتْ نوع را تشكيل مىدهد و از اين رو است كه نوع در تعريفْ اخذ مىشود.
توضيح مطلب: «اصبع»، جزء براى ماده به طور مطلق يا جزء جسم به طور مطلق نيست. بلكه جزء آن مادّه و جسمى است كه صورت انسانى يا حيوانى به آن تعلّق مىگيرد.
همچنين عروض حادّه براى قائمه و نيز عروض «قطعه» براى دايره به خاطر ماده است امّا نه هر مادّهاى بلكه سطحى كه زاويه و دايره در آن تحقّق مىيابد. اكنون سؤال مىشود كه آيا سطح از آن رو كه سطح است، معروض حادّه و قطاعِ دايره مىشود؟ يا از آن رو كه سطحى است كه شكل زاويه و دايره در آن تحقق مىيابد؟