شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٥٠ - فرض ها و معانى قلب و انقلاب
ب. و يا چنان است كه وجودش وابسته بدان موضوع نيست؛ بنا بر اين اگر فرض كنيم وجود اين عرض در اين موضوع، معلول ذات موضوع و متعلق به آن نيست؛ بلكه سببى ديگر، آن عرض را در اين موضوع پديد آورده است؛ در اين صورت هيچگونه رابطه وجودى نخواهند داشت. زيرا، امرى از خارج موجب گرديده كه اين سواد به طور مثال در اين موضوع پديد آيد. و اين سبب، مقوّم شخص عرض نيست.
و هر گاه وجود يك عرض در يك موضوع خاص به واسطه يك سبب خارجى تحقق پذيرد امكان زوال هم خواهد داشت. زيرا، سببى كه در ذات جوهر نيست، مىتواند زائل گردد. حتى اگر مجموعهاى از اسباب به طور متناوب موجب پيدايش عرض در موضوع خاص شده باشد؛ در اين صورت چنانچه عَرَض، در قوام خود احتياج به اين موضوع نداشته باشد، با زوال سبب، عرض هم از آن موضوع زائل مىگردد؛ ولى مقتضاى زوال سبب، آن نيست كه اين عرض به جاى ديگر منتقل شود. تنها اقتضاى اين دارد كه عرض از اين موضوع برود؛ امّا، سبب وجود اين عرض در موضوعى ديگر نخواهد بود. بنابراين، اكنون كه سبب مذكور وجود ندارد، پس، عرض در اين موضوع خاص، نبايد باشد؛ نه اينكه لازم است به موضوع ديگر انتقال يابد.
حاصل آنكه: زوال سبب نخستين تنها، موجب زوال اين عرض از اين موضوع مىشود. امّا براى وجود عرض در موضوع ديگر، نياز به سبب ديگرى است.
البته، در اينجا يك استثناء هم وجود دارد؛ و آن اينكه طبق فرض، گفته مىشود سبب نخستين از بين نمىرود مگر آنكه سببى ديگر براى وجود عَرَض در موضوع ديگر پديد آيد. گرچه در اين صورت، تحقق دو سبب، متلازم مىنمايد؛ امّا، به نظر مىرسد اين تلازم، يك تلازم اتفاقى است؛ و استثناء، استثناء متصل نيست. بنابراين سبب اوّل،