شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٦٦٢ - تقدّم شناخت اجزا بر كل؛ و برعكس
تقدّم شناخت اجزا بر كل؛ و برعكس
مىدانيم كه اجزا، تقدم بالطبع بر كل دارند. و طبعاً بايد براى معرفت كل، از اجزا استفاده شود. يعنى نخست بايد اجزا را شناخت؛ آنگاه به وسيله اجزا، كل شناخته شود. امّا در بعضى از جاها مىبينيم براى شناختن جزء، بايد كل را بشناسيم؛ يعنى در تعريف جزء، از كل استفاده مىكنيم، مانند اين مثالها:
١. هرگاه بخواهيم «قطعة الدايرة» را تعريف كنيم. خواه منظور از آن، قطعهاى باشد كه از يك قوس و يك وتر به وجود مىآيد كه اصطلاح معروفِ قطعه در عصر ما همين است؛ و خواه منظور، «قطاع» دايره باشدكه جزئى از دايره است كه محدود به دو شعاع باشد. (يعنى وصل به مركز دايره باشد) يا منظور از «قطعة الدايره»، قطعهاى از محيط دايره باشد. چنانكه جناب صدرالمتألهين «قطعة الدايره» را به قوس، تفسير كرده است از آن جهت كه دايره، خط منحنى است كه دورمىزند؛ و قوس هم قطعهاى از آن خط، خواهد بود. به هر حال، اگر بخواهيم قطعهاى از دايره را به يكى از معانى سهگانه تعريف كنيم،بايد نام «دايره» را بياوريم و تا پاى دايره را در ميان نياوريم، شناخته نمىشود.
٢. و هرگاه بخواهيم انگشتان دست انسان را تعريف كنيم بايد آن را با «انسان» تعريف كنيم، يعنى بايد بگوييم جزئى از انسان است.
٣. و هرگاه بخواهيم زاويه «حادّه» را تعريف كنيم كه خود، جزئى از قائمه است؛ بايد مفهوم قائمه را در تعريف آن اخذ كنيم. و اين در حالى است كه در تعريفِ اجزاى مقوّم شىء و اجزاى وجود شىء هيچگاه از كل استفاده نمىكنيم؛ ولى، كل را با اجزا و مقوّمهايش مىشناسيم.خواه كل، ماهيت باشد؛ خواه صورت حقيقى شىء باشد كه شيئيّتِ شىء به آن است.