شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٦٣١ - درباره حدّ
بايد يكبار جوهر را به عنوان اينكه جنس براى جسم است اخذ كنيد، از آن رو كه در تعريف هر ماهيتى جنسِ آن، بايد اخذ شود و جنس الاجناسِ جسم، جوهر است، پس بايد آن را هم در تعريف اخذ كرد.
پس وقتى جسم به عنوان مجموع مركب از ماده و صورت، تعريف مىشود بايد اشاره شود به اينكه جسم در خارج، مركّب از مادّه و صورت است. و صورت، چيزى است كه حالّ در «جوهر» ديگرى است.
بنابراين، يكبار براى اينكه صورت را تعريف كنيد بايد جوهر را در آن اخذ كنيد، و يكبار هم براى اينكه جوهر، جنسِ براى خود جسم است. پس، هرگاه بخواهيد مجموع ماده و صورت را به عنوان امرى مركّب از جوهرين، تعريف كنيد؛ بايد دوبار مفهوم جوهر را در آن اخذ كنيد: يكى به عنوان اينكه جنسش است و يكى هم به عنوان اينكه وجود «احد الجزئين» آن يعنى صورت، مرتبط به مادّه و حالّ در مادّه يعنى در جوهر ديگرى است.
به طور فرض، اگر مركّبى داشته باشيم كه از جوهر و عرضْ تركيب يافته باشد (البته، چنين تركيبى حقيقى نخواهد بود و طبعاً تعريف حقيقى هم نخواهد داشت.) طبق اين فرض، اگر بخواهيم جسم ابيض را تعريف كنيم، مجموع جسم و بياض را كه از يك جوهر و يك عَرَض، تركيب مىيابد بايد تعريف كنيم. و در اين تعريف، يك بار بايد جوهر را از آن جهت كه جنسِ جسم است اخذ كنيم و يك بار از آن جهت كه محلّ عرض است، و بياضْ حالّ در آن و متعلّق به آن است.
ولى، البته اين تعريف، تعريف حقيقى نخواهد بود. زيرا، تركيب جوهر و عَرَض، تركيب حقيقى نيست و از تركيب ميان جوهر و عرض ماهيت واحدى بدست نمىآيد، زيرا از دو ماهيّت مستقل كه تحت دو مقوله هستند ماهيّتِ سوّمى به وجود نمىآيد.
به هر حال، گاهى واژه حدّ بر چنين تعريفى نيز اطلاق مىشود. به طور