شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٥٩ - امتناع اتّصاف شىء واحد به وحدت و كثرت
اينجا مصنف توضيح بيشترى مىدهد و چنين مىافزايد: گاهى جزئى، خودش از كلّيات محسوب مىشود؛ يعنى جزئى اضافى است. مانند نوع«انسان» كه خود يكى از انواع و از جزئيّات «حيوان» است. در اينجا، اين جزئى (نوع) از يك جنس و فصل تشكيل مىشود. و منظور از «جنس» جنس قريبى است كه بعد از آن اجناس بالاترى وجود دارد. بنابراين، «حيوانيّت» به اضافه «نطق»، انسانيّت را مىسازد. پس، «طبيعة الانسان» مركّب از دو طبيعت ديگر است؛ كه آن دو همان طبيعت جنسى و فصلى مىباشند. از اين رو، هر يك از دو طبيعت، چه طبيعت جنسى و چه طبيعت فصلى، جزئى از آن جزئى (نوع) هستند.
جزئى در اينجا «نوع» است. پس، كلّى كه عبارت باشد از جنس و فصل، لاجَرَم جزئى از آن نوع خواهند بود؛ كه خودِ نوع يكى از جزئيّاتِ آن جنس است. (البته، در مورد فصل مقدارى مسامحه وجود دارد. امّا، در مورد جنس، مسئله روشن است.)
حاصل آنكه: جزئيّات از دو حال خارج نيستند: الفـ يا انواع هستند كه در اين صورت از طبيعت دو كلّى مانند جنس و فصل، قوام مىيابند. در نتيجه، جنس نسبت به نوع، جزئى از ماهيّت نوعيّه است. در حاليكه نوع از جزئيّاتِ آن است. بـ يا رابطه كلّى و جزئى راميان نوع با اشخاص در نظر مىگيريم، از آنرو كه اشخاص، جزئيّات نوع هستند. از سوى ديگر مىبينيم كه وجود شخص از طبيعت انسان به اضافه عوارضِ مشخصه در خارج تحقّق مىيابد. در اين صورت، مجموعه كلّيّاتى كه داخل در حقيقت نوع هستند، به اضافه طبيعت اعراضى كه طبيعت نوعيه را در بر گرفتهاند، اجزاء شخص هستند و حقيقت آن را مىسازند.
٥ـ فرق ديگر اين است كه «كل» را بر هر يك از اجزاء نمىتوان اطلاق كرد. يعنى نمىتوان گفت هر يك ازجزءها عين «كل» هستند؛ و كلّ بر آنها حمل مىشود! به طور مثال: نمىتوان به دست انسان گفت كه همان انسان است. يا