شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٩٠ - محال بودن چيزى كه قوّه وجود ندارد
اساس چنين عقيدهاى، قوّه تنها با فعل پديد مىآيد. پس، آدمى كه قدرت بر قيام ندارد چگونه برمىخيزد؟! معلوم مىشود كه مىتواند و قوه برخاستن را دارد كه بلند مىشود. مصنف با طرح چنين سؤالهايى بطلان عقيده مزبور را واضح و روشن مىسازد.
مصنف در مثالى ديگر مىگويد: اگر چنين است كه چوب قوّه و امكان تراشيده شدن را ندارد و تنها در صورتى قوّه تراشيدن در چوب پديد مىآيد كه تراشيده شود و در يا صندلى از آن ساخته شود! پس چگونه در آغاز تراشيده مىشود؟!
مثال ديگرى كه بطلان عقيده مزبور را بيشتر واضح مىكند: گوينده سخن فوق، آنگاه كه چيزى را نمىبيند، بايد در يك روز بارها كور باشد و قدرت بر بينائى نداشته باشد چون هميشه در حال ديدن نيست و در پارهاى از اوقات چشمها را بر هم مىنهد. بنابراين، در آن حال كه نمىبيند، قوّه ديدن ندارد، پس بايد در آن حال كور باشد!
بدينسان مصنف سخن فوق را با چنين مثالها و سؤالهايى كه مطرح مىكند، واضح البطلان مىسازد.و پس از آن به يكى از مسائل مهمّ فلسفه مىپردازد. و آن اينكه: چيزى كه اكنون موجود نيست، و قوّه وجود را هم ندارد محال است كه موجود شود.
محال بودن چيزى كه قوّه وجود ندارد
در اين بخش از مباحث، مصنف به بيان اين نكته مىپردازد كه اگر چيزى اكنون موجود نباشد و قوّه وجود را هم نداشته باشد؛ اساساً محال است كه وجود پيدا كند. و در مقابل، هر چيزى كه ممكن است وجود پيدا كند، هم اكنون بايد قوّه آن موجود باشد. بنابراين، هر چيزى كه ممكنالوجود است و در زمانى موجود مىشود، قبل از آنكه وجود يابد، قوّهاش هماينك بايد