شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٦٣ - توضيح فرض نخست
هم جوهرى است كه ذرّه ذرّه و اندك اندك از جسم جدا مىشود؛ به گونهاى كه چشم ما توان ديدن آن ذرّات را ندارد، ولى اين ذرّات، همان حالت جسمانى را كه قبلا داشتند اكنون نيز دارند با اين تفاوت كه اكنون قابل رؤيت نيستند.
اين فرض دو اشكال دارد:
اشكال نخست اين است كه لازمه چنين فرضى، پذيرفتن خلأ است. زيرا، طبق فرض بايد بياضى كه جوهر است وقتى از محلّ خود خارج مىشود در خلأ جاى گيرد. چون اگر بگوييد اين بياض به هواى مجاور يا به يك شىء ديگر كه مجاور آن بود انتقال يافت، همان فرض پيشين تحقق يافته است؛ كه طبق آن، بياض از جسمى به جسم ديگر انتقال مىيابد. امّا، طبق اين فرض، از جسم اوّل خارج مىشود و در جسم ديگرى حتى در هواى مجاور هم حلول نمىكند. در نتيجه بايد خلائى را فرض كرد، كه وقتى بياض از محلّ خودش خارج شد در آن خلأ تحقّق يابد. و حال آنكه وجود خلأ محال است. و در عالم اجسام نمىتوان قائل به خلأ بود.
فلاسفه طبيعى وجود خلأ را از راههاى گوناگونى ابطال كردهاند. بنابراين، فرض نخست به دليل آنكه لازمهاش پذيرفتن خلأ مىباشد، ابطال مىگردد.
اشكال دوم: آن است كه آيا بياضِ خارج شده از محلّ خود بدون آنكه در جسم ديگرى حلول كند قابل اشاره حسّيه است يا نه؟ اگر، قابل اشاره حسيه باشد. داراى «وضع»[١] و نيز داراى «مقدار» مىباشد. زيرا، نمىتوان بياضى را تصوّر نمود كه در عين مادّى بودن هيچ مقدارى نداشته باشد. اگر بياضِ جدا شده از جسم، پيش از جدا شدن در خارج يك متر مربع، سطح داشته است، اكنون نيز همان مقدار را خواهد داشت! منتهى اكنون پراكنده شده است. ولى
[١] «وضع» در اينجا به معناى معروفش مىباشد كه از مقولات است. و در مورد مثال فوق به معناى بالا يا پائين يك جسم بودن يا طرف راست و طرف چپ آن قرار داشتن است.