شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٦٣٠ - درباره حدّ
قالب يك مثال مشهور بيان مىدارد. از جمله اينكه در تعريف «افطس»، در پاسخ به سؤال كسى كه مىپرسد «افطس» چيست؟ گفته مىشود: افطس، بينى داراى فرورفتگى است. به بينى از آن رو كه يك گودى و يك فرو رفتگى در وسطش وجود دارد «افطس» مىگويند. و آن عَرَضى است كه به اين موضوع خاص تعلّق دارد.
به هر حال، وقتى بخواهيد افطس را تعريف كنيد بايد بگوئيد: «الانف الذى فيه تقعّر». زيرا، هر تقعّرى، فطوست نيست. اگر تقعّر در ساق پا يا در جاى ديگر باشد به آن فطوست گفته نمىشود. فقط در مورد بينىِ، فطوست گفته مىشود.
بنابراين، هرگاه بخواهيد آن را تعريف كنيد بايد مفهومى زائد بر خودِ فطوست را كه يك مفهوم عرضى است در تعريف آن اخذ كنيد و آن، مفهومِ «انف» است كه يك مفهوم جوهرى است. پس، در تعريف چنين عرضى بايد جوهر را اخذ نمود! زيرا، وجودِ عرض، قائم به وجود جوهر است و وجودش تعلّقى و ارتباطى است. از اين رو، بايد به طرف ارتباط و تعلّق آن هم اشاره كرد. چنانكه در تعريف «عرض» بايد گفت: عرض، چيزى است كه در جوهر (در موضوع) پديد مىآيد. «ماهية اذا وُجدتْ، وُجدت فى الموضوع». موضوع، همان جوهرى است كه عَرَض در آن حلول مىكند. بدينسان، در تعريف. بايد مفهومى را اخذ كنيم كه مطابَقى در محدود ندارد. محدود، فقط عرض است ولى وقتى شما مىخواهيد خود عرض را تعريف كنيد بايد مفهوم جوهرى كه موضوع آن است را نيز اخذ كنيد.
همچنين در تعريف صورت. اگر بخواهيد صورتى را كه حالّ در مادّه است تعريف كنيد، نمىتوانيد تنها به بيان ماهيّتِ خودِ صورت، اكتفا كنيد. زيرا، وجودِ صورت، وجود در «محل» است. صورت، منطبع در مادّه است. از اين رو، بايد به «منطبع فيه» هم اشاره كنيد.
چنانكه اگر بخواهيد مركّب از مادّه و صورت (= جسم) را تعريف كنيد،