شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٨ - فرض ها و معانى قلب و انقلاب
اساس آن يك چيز معدوم مىشود و چيز ديگرى بجاى آن مىنشيند. هيچ رابطه وجودى ميان شىء سابق با شىء لاحق نيست، تا بگوييم: «صار هذا ذاك»
بنابراين، اگر بخواهيم انقلاب را با معنايى در نظر بگيريم كه واقعاً يك رابطه وجودى بين «منقلب» و «منقلب اليه» يا بين «مبدّل» و «مبدّل اليه» برقرار باشد بايد امر مشتركى ميان آندو، وجود داشته باشد. يعنى چيزى باشد كه بگوييم اين چيز صفتِ فلان را داشت و اكنون اين صفتش از بين رفته و همان چيز داراى صفت ديگرى شده است. به عبارت ديگر، لازم است موصوفى بين دو حالت باقى بماند، موصوفى كه يك صفتش از بين مىرود و صفت ديگرى به جاى آن مىنشيند. در اين صورت مىتوان گفت انقلاب با يك فرض صحيح تحقق يافته؛ چنانكه مىگوييم «صار الماء بخارا»، يعنى آب تبديل به بخار گشت.
امّا، اين فرض در مورد انتقال رنگ، صادق نيست. زيرا، وقتى رنگ سفيد به طور مثال از بين مىرود، يك چيز مشتركى ميان سفيدى و سياهى غير از خودِ جسم كه موضوع است و گاهى متصف به سفيدى و گاهى متصف به سياهى مىشود، وجود ندارد. در خارج رنگ مشتركى نداريم كه گاهى متصف به سياهى و گاهى متصف به سفيدى شود. رنگ، يك مفهوم عامّى است كه از مصاديق گوناگون انتزاع مىشود. در خارج يك امر مشترك ميان رنگِ سياه و رنگِ سفيد وجود ندارد. (يتعاقبان على موضوع واحد) بنابراين، امر مشتركى بين آنها باقى نمىماند.
ثُمَّ هذا لا يَصِحُّ اَلْبَتَّةَ، لاَِنَّهُ لا يَخْلُو اِمّا اَنْ يَكُونَ الَّذي وُجِدَ في مَوْضُوع ما تَتَعَلَّقُ ذاتُهُ الشَّخْصِيَّةُ بِذلِكَ الْمَوْضُوعِ الشَّخْصِىِّ، اَوْ لا تَتَعَلَّقُ:فَاِنْ كانَ تَتَعَلَّقُ ذاتُهُ الشَّخْصِيَّةُ بِذلِكَ الْمَوْضُوعِ الشَّخْصِىِّ فَمَعْلُومٌ اَنَّهُ لا يَجُوزُ اَنْ يَبْقى شَخْصُهُ اِلاّ في ذلِكَ الْمَوْضُوعِ الشَّخْصِىّ، وَاِنْ كانَ اِنَّما اَوْجَدَهُ في ذلِكَ الْمَوْضُوعِ سَبَبٌ مِنَ