شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٦٠٢ - اتحاد جنس و فصل
بنابراين، يكى از اقسام اتحاد آن است كه يكى از متحدين، بالقوّه، ديگرى است. به ديگر سخن، يكى از آن دو، قوّه اين را دارد كه ديگرى بشود. امّا، نه آنسان كه بپذيرد چيز ديگرى را كه بدان ضميمه شود. در مورد مادّه چنين است كه قوّه آن را دارد كه حامل صورت شود و صورت، به عنوان يك ماهيت ديگرى غير از خودش، در آن به وجود آيد. ولى جنس و فصل اينگونه نيستند. وقتى مىگوئيم جنس، قوّه آن را دارد كه به وسيله فصل تعيّن يابد، بدان معنا نيست كه چيز ديگرى بدان ضميمه مىشود و چنان نتيجهاى را ببار مىآورد. بلكه بدين معنا است كه قوهاى دارد كه بر اساس آن مىتواند خودش واضح و بىابهام بشود.
گاهى ذهن ما معنايى را درك مىكند كه آن معنى مبهم است و قابليّت آن را دارد كه مصاديق و انواع متعددى داشته باشد. يعنى خود همين يك معنى مىتواند چند چيز باشد. به طور مثال وقتى مىگوئيم: «درّاكيّت مىتواند حسّ باشد يا خيال يا عقل باشد» بدان معنا نيست كه حس مىتواند به درّاكيت ضميمه شود يا خيال به آن ضميمه شود. بلكه درّاكيت، همان اشياء كثيره است و هر كدام از آنها عينِ درّاكيت است.
پس، هرگاه عقل معناى مبهمى را درك كند و معناى ديگرى به آن افزوده شود، به گونهاى كه امر خارج از آن بشمار نيايد و عارضى بر آن محسوب نگردد. تعيّن مىيابد؛ به گونهاى كه همان معناى نخستين متضمّن آن باشد.
پس، اين كه مىگوئيم معناى ديگرى است، ديگر بودنش به اين است كه اين، متعيّن است و آن مبهم. فقط فرق و تغايرشان به ابهام و تعيّن است. نه اينكه يكى وجودش غير از ديگرى است. و البته، منظور از وجود هم وجود خارجى نيست. چون در عالم تعّقل هم وجود فصل، غير از وجود جنس نيست.
مثال ديگر: مثال ديگر در اينجا «مقدار» است. هنگامى كه آن را تصوّر مىكنيد، ممكن است خط باشد كه يك بعد دارد، ممكن است سطح باشد