شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٤٨ - شكل گيرى اصطلاح فلسفى قوّه
پس، وقتى سخن از مبدء به ميان مىآيد، معنايش آن است كه دارنده اين مبدء، مىتواند كارى را انجام بدهد و مىتواند انجام ندهد. كسى كه دارنده مبدء يك كارى مىباشد، ضرورتاً لازم نيست آن كار را انجام دهد. امّا، در اينجا دو حيثيت ملحوظ مىشود:
الف) يكى اينكه فاعل حالتى دارد كه مىتواند كارى را انجام بدهد يا ندهد.
ب) ديگر آنكه ممكن است آن كار را انجام بدهد و ممكن است انجام ندهد.
فلاسفه اين حيثيّتها را از عرف گرفته، تفكيك كردهاند و اصطلاحات متعدّدى در مقابل آنها وضع كردهاند. به طور مثال چنانكه گفتيم يكى حيثيّت اينكه مبدء فعل و مبدء تغيّر است. ديگرى هم اينكه امكان اين را دارد كه كار را انجام بدهد يا انجام ندهد. بنابراين، حيثيّت امكان را جداگانه و حيثيّت مبدئيتِ آن را نيز جداگانه لحاظ كردهاند.
و در نهايت، اطلاقات عرفى بدانجا رسيد كه قوّه را با قدرت، مساوى انگاشتند. و بدينسان يكى از معانى قوّه، همان شد كه واژه «قدرت» به جاى آن بكار مىرود. و قدرت بدين معنا است كه فاعل زنده و با شعورى بگونهاى باشد كه اگر بخواهد بتواند كارى را انجام دهد و اگر نخواهد انجام ندهد.
بنابراين، روند تحولاتِ مفهومىِ «قوه» بدان جا انجاميد كه با قدرت، مساوى گرديد. قوه، در معناى نخستين خود تنها به لحاظ انجام كارهاى شاقّ بكار مىرفت. امّا، در معناى نوين به لحاظ اينكه انسانِ حىّ و مختار، اگر بخواهد مىتواند كارى انجام بدهد يا ندهد، بكار مىرود. از اين رو، در يكى از اطلاقات خود با واژه «قدرت» مترادف گشته است.
فلاسفه، با توجه به تحوّلاتى كه كلمه قدرت در معانى مختلف پيدا كرده است، برخى از آنها را اخذ كرده، تصرّفاتى در آنها انجام دادهاند و اصطلاحات خاصى را در فلسفه بر اساس آنها جعل كردهاند.