شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٥٩٠ - پاسخ
ناطق است؛ مقصود ما آن نيست كه انسان دو جزء دارد: يك جزء آن حيوان است و جزء ديگرش ناطق. بلكه منظور ما اين است كه انسان، حيوانى است كه همان حيوان ناطق است. حيوان را به گونه يك مفهوم مبهم و لا متحصّل اخذ مىكنيم كه بواسطه ناطق تحصّل مىيابد. وقتى تحصّل يافت همان انسان خواهد بود.
بنابراين، وقتى مىگوئيم انسان، حيوان ناطق است. منظور آن است كه آن حيوان، همان حيوان ناطق است. نه اينكه حيوانيّتش يك جزء باشدو ناطقيتش جزء ديگر باشد. اصلا حيوان، خودش عيناً ناطق است. حتى از جهت مفهوم در ذهن نيز حيوانيّت با ناطقيّت اتحاد دارند. گويا حيوان خود به خود، امرى است كه تحصّل ندارد. يعنى ما وقتى حيوان را به صورت «لا بشرطى» اخذ بكنيم نه به صورت «بشرط لائى»، مفهومى خواهد بود كه خودش همچنان براى عقل بىتعيّن و مبهم است. زيرا، معناى حيوان جنسى يعنى حيوانيّتى كه بين انسان و فرس و بقر و...، مردّد است. و هنوز تعيّن نيافته است. عقل، در مورد چنين مفهومِ مبهمى مىتواند از تعيّن و تحصّل آن جويا شود. يعنى مىتواند بپرسد بالاخره اين چه مفهومى است؟ اين مفهوم كه مشترك بين چند نوع است، و حالت ابهامى دارد، كداميك از آنها است؟ جنس چنين معنايى است كه حالت ابهامى دارد و به واسطه فصل تعيّن مىيابد. و فصل همان است كه به صورت متعيّن در آمده؛ و تعيّن يك شىء، غير از خود شىء چيزى نيست. پس، مىتوان گفت اساساً جنس، عيناً همان فصل است؛ از اين رو، وقتى مىگوئيم حيوان موجودى است كه داراى نفس درّاكه است، برخلاف نبات كه نفس دارد امّا، نفسش درّاكه نيست؛ اين سؤال براى عقل، همچنان باقى مىماند كه بالاخره چگونه دركى براى نفس حيوانى، ثابت است؟ چون درك، انواع گوناگونى دارد: الف) درك حسى؛ ب) درك خيالى؛ ج) درك عقلى!