شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤١٩ - حاصل مباحث گذشته
الفـ يا اين است كه ويژگىِ حكايت از اشياء كثير را دارد كه در اين صورت كلّى است.
بـ ويا اين است كه چنين ويژگى در آن يافت نمىشود و مفهوم به گونهاى است كه نمىتواند وسيله حكايت از كثيرين باشد؛ كه در اينصورت، جزئى است.
به ديگر سخن، در مفهومْ حيثيّت اضافه و مقايسه، ملحوظ است؛ وگرنه، خودِ مفهوم هم از آنرو كه امرى موجود در ذهن است، كلّى نيست؛ بلكه يك امر شخصى و جزئى است. اساساً كلّى بودنِ مفهوم به اين است كه آن را حقيقتاً مفهوم بينگاريم و حاكى از كثيرين قرارش دهيم. اگر امكان حكايت از كثيرين داشته باشد آن را «كلّى» وگرنه آن را «جزئى» مىناميم. به هر حال، آنچه صدرالمتألهين در اين باب بيان داشته، در واقع متأثر از يك گرايش عرفانى بوده و با اين مباحث فلسفى چندان ارتباطى ندارد.[١]
حاصل مباحث گذشته
در فصل گذشته مطالبى درباره كلّى و جزئى بيان شد. نتيجه آن مباحث اين شد كه چيزى به عنوانِ «عامّ بالفعل» يا «كلّى بالفعل» در خارج، وجود ندارد. آنچه در خارج وجود دارد خاصّ است و شخص! البته، ممكن است در خارج چيزى داراى مشخصاتى باشد كه اگر مشخصاتش را حذف كنيم، در ذهن با وصفِ كلّيت وجود مىيابد. به اين معنا مىتوان گفت كلّى يا امرِ عامّ وجود دارد. امّا، عامّى كه بالقوه است؛ يعنى مىتوان آن را از خصوصياتش تجريد نمود و در ذهن به صورت كلّى و عامّ تصوّر كرد.
بنابراين، با توجّه به آنچه در فصل گذشته بيان شد، به اين حقيقت مىرسيم كه وقتى گفته مىشود چيزى كلّى است، مقصود مصداق آن، مفهومى است كه قابل صدق بر كثيرين است و تنها در ذهن وجود دارد.
[١] ر.ك: تعليقه استاد بر نهاية الحكمة، مرحله پنجم، فصل سوّم، شماره ٩٠.