شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٥٨٠ - معناى فصل مواطاتى
فَالْفَصْلُ الَّذى يُقالُ بِالتَّواطُؤِ مَعْناه شَىْءٌ بِصِفَةِ كَذا مُطْلَقاً، ثُمَّ بَعْدَ ذلِكَ عَلى سَبيلِ النَّظَرِ وَالتَّأَمُّلِ يُعْلَمُ أَنَّهُ يَجِبُ أَنْ يَكُونَ هذا الشَّىْءُ الَّذى بِصِفَةِ كَذا جَوْهَراً أَوْ كَيْفاً. مِثالُهُ أَنَّ النّاطِقَ هُوَ شَىْءٌ لَهُ نُطْقٌ. فَلَيْسَ فى كَونِهِ شَيْئاً لَهُ نُطْقٌ هُوَ أَنَّهُ جَوْهَرٌ أَوْ عَرَضٌ، إِلاّ أَنَّهُ يُعْرَفُ مِنْ خارِج أَنَّه لا يُمْكِنُ أَنْ يَكُونَ هذا الشَّىْءُ إِلاّ جَوْهَراً أَوْ جِسْماً.
معناى فصل مواطاتى
پس فصل مواطاتى معنايش اين است كه چيزى است كه فلان صفتى دارد و بس. چنانكه «ناطق» يعنى «شىء له النطق» و چيز ديگرى به عنوان جزء ماهيت در آن نيست. چنين نيست كه گفته شود: «جوهر له النطق» يا «عرض له النطق».
بعد با دقت و تأمل در مىيابيم كه چنين چيزى نمىتواند جوهر نباشد چنانكه نمىتواند در غير جسم باشد. و در ما نحن فيه انسان نمىتواند جز جسم باشد. يعنى جسمى است كه داراى نفس است و ناطقيت دارد.[١]
البته، اين مباحث از لحاظ ظرافت بسيار ظريف و دقيق و قابل تحسين است و ذهن وقّادى را مىطلبد كه اينگونه مطالب را با چنين دقتى تصور كند و ميان حيثيت «بشرط لا» و «لا بشرط» تفكيك كند و حمل اوّلى را از حمل شايع باز بشناسد. چنانكه حمل جوهر بر انسان حمل اوّلى است اما بر ناطق حمل اوّلى نيست.
اينها بحثهاى بسيار ظريف و ماهرانهاى است ولى همه آنها مبتنى بر يك اصول موضوعه است از جمله اينكه ما ماهيت شىء را مركب از جنس و فصل بدانيم و جنس و فصل را به عنوان دو مفهوم تحليلى از نوع در نظر بگيريم و اين امور را بر همهى ماهيات تعميم دهيم.
اما، اگر كسى در اين جهت تشكيك كرد و جنس و فصل را به اين شكل
[١] مرحوم صدرالمتألهين در مثال فوق مناقشه كرده است. ولى خواننده گرامى در مثال مناقشه نكند.