شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٥٧٩ - فصل الجوهر جوهر، و فصل الكيف كيف
مطرح كنيم و از آن «نفس ناطقه» را اراده كنيم در اين صورت بر «نفس ناطقه» جوهر به حمل اوّلى حمل مىشود. زيرا نفس از انواع جوهر است و از اين رو مىتوان گفت داخل در تحت جوهر است، و جوهر جزئى از ماهيت نفس به شمار مىآيد.
شايان ذكر است كه منظور از فصل حقيقى همان فصل مواطاتى است، و فصل اشتقاقى از نظر منطقى فصل نيست. نكته ديگر: چنين نيست كه هرجا فصل مواطاتى باشد بايد فصل اشتقاقى هم وجود داشته باشد. يعنى به طور مثال در انسان وقتى ناطقيت را به عنوان فصل حقيقى داريم يك مبدء اشتقاقى هم به عنوان نفس ناطقه داريم كه غير از بدن است و مفهوم ناطق از آن گرفته مىشود. امّا اين مطلبْ كلّيت ندارد و چنان نيست كه در هر نوعى امر خاصّى وجود داشته باشد كه مبدء فصل اشتقاقى قرار گيرد. مثلا اعراض كه موجودات بسيطى هستند ديگر ماده و صورت ندارند و چنان نيست كه جنس از مادّه، و فصل از صورتشان گرفته شود. همچنين مجرّدات تام مانند عقول كه جوهرْ جنس آنهاست جزء ديگرى ندارند كه فصل آنها از آنْ اخذ شود. وجود فصل متواطى براى آنها مستلزم آن نيست كه فصل اشتقاقى هم داشته باشند يعنى عقل هم ماده و صورتى داشته باشد كه از صورتش فصل مواطاتى گرفته شود و چون امر بسيطى است فصل اشتقاقى ندارد. هر فصلى براى عقل ذكر شود كه او را از ساير انواع جوهرى جدا كند آن فصل مواطاتى خواهد بود. زيرا موجود بسيطى است و داراى اجزاء نيست تا گفته شود يك جزئش مبدء اشتقاقى براى فصل است. پس لازمه هر نوعى آن نيست كه فصل اشتقاقى داشته باشد. بلكه تنها جواهر مركّب داراى اجزاء هستند، و يك جزء آن مىتواند مبدء اشتقاق براى فصل شود و فصل اشتقاقى را پديد آورد. اما اگر چيزى جوهر نباشد يا جوهر باشد ولى مركب نباشد (بسيط باشد) هرگز فصل اشتقاقى نخواهد داشت. زيرا جزئى ندارد كه مبدء اشتقاق براى فصلش باشد.