شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٥ - عدم تحقق عَرَض جداى از جوهر جسمانى
تَكُونُ لَها مُفارَقَةُ قِوام مُجَرَّد. فَاِنْ كانَتْ اِذا لَمْ تُوجَدْ في جِسْم وَكانَتْ فيهِ، فَاِنَّما يَكُونُ ذلِكَ بِاَنْ يَنْتَقِلَ اِلَى الاْخَرِ، فَيَجِبُ مِنْ ذلِكَ اَنْ يَكُونَ كُلُّ جِسْم فَسَدَ بَياضُهُ فَقَدْ اِنْتَقَلَ بَياضُهُ اِلى جِسْم يُماسُّهُ، اَوْ بَقِىَ مُجَرَّداً اِلى اَنْ يَحْصُلَ في جِسْم بَعيد، وَهُوَ غَيْرُ مُقارِن جِسْماً في مُدَّةِ قَطْعِ الْمَسافَةِ، وَلَيْسَ الاَْمْرُ كَذلِكَ.
عدم تحقق عَرَض جداى از جوهر جسمانى
اشكال دوّم: رنگ سياهى كه شما آن را جوهرى مىانگاريد كه در جسم موجود است، آيا مىتواند جداى از جسم هم وجود داشته باشد يا نه؟!
پاسخ اين سؤال طبق مبنا آن است كه رنگ، جداى از جسم نمىتواند وجود يابد؛ حال، اگر وجود آن به گونهاى است كه جداى از جسمْ موجود نمىشود، و وجودش در جسم نيز آنسان است كه جسم، موضوع آن قرار مىگيرد؛ يعنى از يك سو وجود آن در جسم به منزله جزء جسم نيست، و از سوى ديگر از جسم هم جدا نمىشود. بنابراين، نمىتوان گفت از قبيل وجود شىء در مكان است. و از اين مكان خارج مىشود و در مكان ديگرى جاى مىگيرد! اگر جزء بود ممكن بود جوهر باشد. زيرا، جزء الجوهر، نيز، جوهر است. و اگر قابلِ آن بود كه از جسم مفارقت كند و در مكان ديگرى جاى گيرد، باز هم ممكن بود كه جوهر باشد. امّا، وقتى وجودش فقط منحصر به اين است و فقط در اين جسم موجود است، به عنوان جزء آن هم محسوب نمىشود، به جاى ديگرى هم منتقل نمىگردد، معنا و مفهومش اين خواهد بود كه عرضى است حالّ در يك موضوع. جسم، موضوع است؛ و حالّ در آن، عرض است.
بنابراين، كيفيّات با ويژگىهاى ياد شده، عَرَض هستند و شما اسم جوهر