شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٦٦٥ - جايگاه اجزا در مجموعه مادّه و صورت
اجزاى بالفعلى داشته باشد، تا به وسيله آن اجزاء، آن را بشناسيم؛ لكن، اجزاء آن، هميشه بالفعل موجود نيستند. هر دايرهاى ضرورتاً قطعه مشخصى ندارد و اين ما هستيم كه با رسم دو شعاع، دايره را تجزيه مىكنيم و از تجزيه آن «قطاع» به وجود مىآيد، وگرنه در دايره، بالفعل قطاعى (يا قطعهاى) وجود ندارد. اينكه گفته مىشود ماهيت و صورت را با اجزا مىشناسيم چون اجزا، تقدم بالطبع دارند، در جايى است كه اجزاء بالفعلى وجود داشته باشد امّا در اينجا اساساً اجزائى بالفعل وجود ندارد.
برخلاف محيط دايره كه هيچگاه دايره بدون محيطْ تحقق نمىيابد. لذا، در تعريف دايره ناگزير از محيط استفاده مىشود؛ چنانكه مىگوييم: دايره، سطحى است كه محدود به يك خط منحنىِ مسدود مىباشد؛ و آن خط منحنىِ مسدود، همان محيط دايره است.
در مورد انسان و اصبع (انگشت) اين سؤال مطرح مىشود كه آيا شرط انسان بودن آن است كه ضرورتاً انگشت داشته باشد، و اگر انگشت نداشته باشد انسان نيست؟همچنين در مورد مثال زاويه حادّه و قائمه نيز اين سؤال مطرح مىشود كه آيا زاويه قائمه آن است كه ضرورتاً يك زاويه حادّه بالفعل داشته باشد؟ روشن است كه پاسخ هر دو سؤال، منفى است. نتيجه آنكه: در اين موارد، وجود اجزا بالفعل ضرورت ندارد تا بخواهيم كل را با اجزا بشناسيم.
جايگاه اجزا در مجموعه مادّه و صورت
در مورد انسان، واضح است كه «اصبع» جزئى از بدن انسان است كه در اثر شرايط خاصى، اَشكال گوناگون و اجزاى مختلفى را واجد مىشود امّا تعلّق نفس به بدن و تحقق صورت انسانى متوقف بر وجود همه اجزاء بدن نيست و ممكن است برخى از آن اجزا نباشند و نفس انسانى به مادّه تعلق گيرد و