شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٩١ - تغاير كلّى طبيعى با مُثُل افلاطونى
وَاِنْ كانَ غَيْرَ خاصٍّ كانَ شَىْءٌ واحِدٌ بِعَيْنِهِ بِالْعَدَدِ مَوْجُوداً فِى الْكَثْرَةِ، وَهذا مُحالٌ.
تغاير كلّى طبيعى با مُثُل افلاطونى
در پايان اين فصل جناب شيخ به بيان كيفيت كلّى طبيعى، مىپردازد و اينكه وجود كلّى طبيعى در مقابل قول به مُثُل افلاطونى است. و ما هرگاه وجود كلّى طبيعى و كيفيت وجود آن را در خارج درك كنيم، زمينه ابطال مُثُل افلاطونى فراهم مىشود. البته، اين مطلب را مصنف در آينده بيان خواهد كرد.
اكنون در اينجا به طور اشاره اين مطلب را مىآورد و به صورت يك سؤال و اشكال آنرا بيان مىكند. مىگويد: از يك سو، اين مطلب اثبات مىشود كه «حيوان بما هو حيوان» و «انسان بما هو انسان»، درخارج وجود دارد. بيان گذشته شيخ در اين باره آن بود كه ما وقتى شخص زيد و شخص انسانى را داريم، اين شخص عبارت است از عوارض، بعلاوه انسانيّت خالص؛ گو اينكه اين انسانيت توأم با اين عوارض است ولى اين، تنها اقتران با عوارض است نه اتحاد با عوارض! عوارض چيزى است و انسانيّت چيز ديگر. پس، انسانيّت خالص هم در اينجا موجود است ولى در كنار عوارض. از اينرو، مىتوان گفت «حيوان بما هو حيوان» و «انسان بما هو انسان»، يا هر ماهيّتِ كليّه ديگرى در خارج وجود دارد.
از سوى ديگر، ما وقتى اشخاص كليّات را در خارج مىبينيم، مىيابيم كه طبيعت خالص در آنها نيست. به طور مثال وقتى به زيد مىنگريم، نيك درمىيابيم كه نمىتوان گفت اين بخش از وجود او انسانيّت است و امور ديگر زوايد و اضافات است! پس، در اشخاص چيزى به نام انسان بما هو انسان يا حيوان بما هو حيوان، وجود ندارد.
و از ديگر سوى، شما خود اعتراف مىكنيد كه «انسان بما هو انسان» در