شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٥٩٥ - نماد فصل
كند. بدين معنا كه چيزى كه حسّاس است لازمهاش متحرك بالاراده هم مىباشد.
بنابراين، چون در مقام گفتمان همه اين امور را مىخواهيم به مخاطب منتقل كنيم، يكى از آنها را كه بالمطابقه بر لوازم دلالت دارد اسم و علامت براى فصل حقيقى، قرار مىدهيم؛ تا بالالتزام بيانگر اشياء و لوازم ديگر باشد.
ما پيش از اين نيز شبيه اين مطلب را گفتهايم.[١] از اين رو، در اينجا بر همان مطالب تأكيد مىكنيم كه «حسّ» حقيقتاً فصل حيوان نيست بلكه علامتى براى فصل است و در واقع، يكى از شُعَب و لوازم فصل است.
چيزى حقيقتاً فصل بشمار مىآيد كه مبدء نفسانى حيوان باشد. چنين فصلى، شعبى دارد: (حسّ، خيال و وهم و تحرك بالاراده) حسّ، يكى از لوازم آن است؛ نه عين ماهيّت آن.
به هر حال، نبودن اسامى از يك سو؛ و فهم اندكِ ما نسبت به حقيقت فصول، از سوى ديگر؛ ما را ناگزير مىسازد تا از دستيابى به حقيقت فصل، منصرف شويم و سراغِ لازم فصل برويم. و لازم فصل را بجاى حقيقت فصل قرار دهيم.
بنابراين، ما در دو جا از لوازم، براى بيان فصل استفاده مىكنيم:
الف) در جايى كه اسم مشخص براى فصل وجود ندارد.
ب) در جايى كه اساساً فصل حقيقى را نمىشناسيم. و تنها لوازم آن را درك مىكنيم. اينجا هم در مقام بيان، همان لازم را بكار مىبريم؛ و مىگوئيم آن چيزى كه حقيقتش را نمىشناسيم چنين علامتى دارد.
به هر حال ،اين امور همه مربوط مىشود به اينكه كجا مىشناسيم و كجا نمىشناسيم يا كجا اسم دارد و كجا اسم اسم ندارد. امّا بحث اصلى اين است كه فصل حقيقى در واقع و نفس الامر چه رابطهاى با جنس دارد؟ به ديگر سخن: چه نسبتى ميان حدّ و محدود برقرار است؟
[١] عمده اين مطالب را مصنّف در منطق شفا بيان كرده است.