شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٥ - استدلال فوق، قانع كننده نيست
خود جسم همواره موجود است و با تغيير رنگ و از بين رفتن آن، تغيير نمىكند؛ پس، چنين كيفياتى، از جمله اعراض مىباشند. زيرا، خودِ جسم هرگز كم و زياد نمىشود؛ امّا، رنگ آن بگونهاى است كه گاهى هست و گاهى نيست. پس معلوم مىشود كه رنگ عرض است؛ امّا، جسم كه همچنان بر جاى خود باقى است، جوهر است.
استدلال فوق، قانعكننده نيست
اين استدلال قانع كننده نيست. زيرا، منكران عرضيت كيفيات در برابر اين استدلال چنين پاسخ مىدهند كهرنگ سياه معدوم نمىشود، شما مىپنداريد كه آن نابود مىشود؛ بلكه آن به جاى ديگرى منتقل مىشود. پريدن رنگ، در واقع به منزله جدا شدن تدريجى آن از جسم است. گرچه ممكن است شما اين جدا شدن و انتقال را درك نكنيد؛ امّا، نظير آن در عالم اجسام قابل اثبات است. چنانكه جامهاى را با آب خيس مىكنيد، و بىترديد مىپذيريد كه جوهرى در جوهر ديگر داخل شده است. يعنى جاهايى كه در جسم خالى بود با آب پر مىشود. و اين جريان پس از يك ساعت با وزش باد، و خشك شدن لباس پايان مىپذيرد.
بدينسان، ملاحظه مىكنيد بودنِ خودِ پارچه؛ با آنكه آب در آن وجود ندارد دليل آن نيست كه آب عَرَض است. زيرا، آب با حفظ جوهريت خود، به جاى ديگرى منتقل شده است. بنابراين، بود و نبود رنگ در حالِ ثباتِ خودِ جسم، دليل بر عَرَض بودن رنگ نيست.
بر اين اساس، رنگ همانند آبى است كه وارد جسم مىشود، آنگاه به تدريج از جسم خارج مىگردد. در مورد آب، هيچ شكى نداريم كه آن جوهر است و با جوهر ديگرى ملاقات كرده و اينك از آن جدا شده است. امّا، جدايى در اين موارد به گونهاى انجام مىشود كه اجزاء آن شىء مفارق، با