شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٨٤ - طريقه تحليل
طبيعت، وجود دارد. (هو الانسان الطبيعى)[١] و ما مىتوانيم آن را در طبيعت مشاهده كنيم.
امّا هنگامى كه ما به اين شىء محسوس از آن جهت كه يك شىء محسوس است نظر نمىافكنيم، بلكه از آن جهت كه در اين شىء محسوس، حقيقتى به نام «انسانيت» وجود دارد. و تنها به انسانيّتِ آن، با صرفنظر از عوارضى كه در افرادِ گوناگون تغيير مىكند، توجه مىكنيم. (عوارضى همچون حيثيّتِ در مكان خاص بودن، در زمان خاص بودن، رنگ خاصى داشتن و شكل و قيافه خاص داشتن) چيزى جز انسان نخواهد بود، حتّى عام بودن يا خاص بودنِ آن را هم در نظر نمىگيريم. چه، صفت عموم داشتن يا صفت خصوص داشتن هم يك امرِ زائدى است. همچنين حيثيت واحد بودن يا كثير بودن، و بالفعل بودن يا بالقوّه بودن[٢] نيز امور زائدى به شمار مىروند.
حاصل آنكه: اگر تنها انسان را از جهت حدّ مفهومىاش در نظر بگيريم بدون آنكه به امور ديگرى كه با آن مقارن است التفاتى داشته باشيم؛ در اين صورت تنها انسانيت را درك كردهايم و غير از انسانيّت چيز ديگرى حتى عام بودن و خاص بودن هم در آن ملحوظ نخواهد بود.
وَاَمَّا الْحَيْوانُ الْعامُّ، وَالْحَيْوانُ الشَّخْصِىّ، وَالْحَيْوانُ مِنْ جِهَةِ اِعْتِبارِ اَنَّهُ بِالْقُوَّةِ، عامٌّ اَوْ خاصٌّ، وَالْحَيْوانُ بِاِعْتِبارِ اَنَّهُ مَوْجُودٌ فِى الاَْعْيانِ، اَوْ مَعْقُولٌ فِى النَّفْسِ،
[١] البته، مقصود از انسان طبيعى، كلى طبيعى نيست. بلكه مقصود، آن انسانى است كه در طبيعت موجود است نه آن انسانى كه در ذهن است؛ و نه آن انسانى كه تنها يك مفهوم تجريد شده است. [٢] درباره حيثيّت «بالقوه بودن» صدرالمتألهين توضيحى داده است كه چندان قابل دفاع نيست. به نظر ايشان، مفهوم كلى انسان به يك اعتبار بالقوه است. زيرا، مىتواند عوارض مشخصهاى بدان ضميمه شود و تبديل به يك فرد گردد. امّا، اين بالقوّه، من حيث انّه بالقوه نخواهد بود. جناب شيخ اين قيد «من حيث هو بالقوه» را مىافزايد تا آنگونه «بالقوهها» در نظر گرفته نشود. و گفته نشود كه اين مفهوم، بالقوه انسان خارجى است، چون مىتواند عوارض مشخصه بپذيرد و تبديل به فرد شود.