شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٩٥ - واكنش نفس در برابر عرضه مفاهيم نوع و جنس بر آن
را به خوبى درك كرده است. هرچند براى تعيّن خارجىِ آن در پى آن است كه به شخص خاصّى اشاره شود.
بنابراين، هرگاه معناى انسان را درست درك كند، دنبال چيز ديگرى نمىگردد. زيرا، حيوان ناطق، معناى تامّ و كاملى براى انسان است كه نفس آن را به عنوان يك مفهوم نوعى درك كرده است. البته، مىتواند بپرسد كه اين انسان، در خارج كدام است؟ پاسخ اين سؤال، همان اشاره به شخص است. امّا، اين چيزى زائد بر اصل معنا و ماهيت انسانى است. بر خلاف طبيعت جنس كه نفس حتى با تصوّر آن، به عنوان يك معنا هم قانع نمىشود. البته در جنس هم طلب اشاره مىكند؛ ولى نه تنها طلب اشاره مىكند بلكه طلب معناىِ محصَّل هم مىكند.
پس، وقتى مفهوم جنسى را به نفس عرضه مىكنيد درباره آن دو چيز را طلب مىكند:
الفـ يكى مصداق خارجىِ آن را مىخواهد.
بـ يكىهم چون هنوز معنا برايشتمام نيستدنبال معناىمتحصّلآن است.
بر خلاف معناى نوعى كه وقتى به نفس عرضه مىشود، از نظر معنا برايش تمام است؛ و تنها مصداقِ آن را مىخواهد؛ و اشاره به آن را مىطلبد.
به هر حال، وقتى مفهوم جنس را به نفس عرضه كنيد قبل از آنكه طلب اشاره به مصداق آن كند؛ از اساسْ مفهومى را طلب مىكند كه آن را متعيّن سازد. چه، بايد نخست معناى محصَّلِ آن را طلب كند؛ آنگاه، نفس مستعدّ شود براى اينكه طلب اشاره كند به يك شخص خاصّ. يعنى نفس مىتواند فرض كند كه مشار اليه آن «زيد» يا «عمرو» و يا فرد ديگر باشد. از اين رو، مىپرسد كه كداميك از اينها را اراده كردهايد؟ ولى اگر معنا تمام نشده باشد، نوبت به اين نمىرسد كه بگويد مشاراليه آن چيست؟
بنابراين، وقتى به طور مثال مفهوم «لون» يا مفهوم «جسم» را به عنوان