شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٥٦٧ - ذاتى بودن مفهوم جنس نسبت به نوع
ناطق، لازم باشد كه مفهوم جنس را درك كنيم. آرى، اگر بخواهيم انسان را درك كنيم، بايد از جنس عالى شروع كنيم و بگوييم «جسم»، «جوهر»، «ذو ابعاد ثلاثة»، «نام»، «حسّاس»، «متحرك بالارادة»، «ناطق»؛ آنگاه براى رعايت اختصار همه آنها را تحت مفهوم حيوان، جمع مىكنيم و مىگوييم «حيوان ناطق»؛ گرچه در مفهوم «حيوانيت»، جوهريّت هم نهفته است؛ امّا، فهميدن مفهوم «ناطق» نيازمند فهمِ «جسم»، «ذو ابعاد ثلاثة» يا «نامى متحرك بالاراده» نيست. «ناطق» يعنى چيزى كه نطق دارد. حال، آيا جوهر است يا نه؟ براى درك معناى ناطقيّت ضرورتى ندارد كه بدانيم جوهر است بلكه جوهر نسبت به آنْ يك مفهوم عَرَضى است كه خارج از مفهوم ناطق است و به صورت عَرَضى لازم بر آن حمل مىشود. يعنى از خارج مىفهميم چيزى كه مصداق ناطقْ جوهر است، جسم است، ذوابعاد ثلاثة است و حساس و متحرك بالاراده است. وگرنه، از خود مفهوم ناطق، جوهريت و جسميّت فهميده نمىشود.
وقتى جسم بر نوعى حمل مىشود به عنوان اينكه جزئى از ماهيّت آن است حمل مىشود يعنى ذاتىِ براى آن ماهيّت است. امّا، اگر جسم را بر فصل حمل كنيم و به عنوان مثال بگوييم «الناطق حيوان»، حيوانيّت را كه جنس است بر فصل حمل كردهايم؛ و اين، بدان معنا نيست كه جزء ماهيّت ناطق است.
انسان نوعى از حيوان است و حيوانيّت، جزء ماهيّت آن مىباشد. امّا همين حيوانيّت بر ناطق، از آن رو حمل مىشود كه لازمِ آن است، نه از آن رو كه جزء آن است. معناى ناطق عبارت است از چيزى كه نطق دارد. چنين چيزى ضرورتاً لازم نيست كه جوهر و حيوان باشد. چنين نيست كه در مفهوم و ماهيّت ناطقيّتْ جوهريّت نهفته باشد تا براى درك آن، جوهريّت به عنوان جنس و جزئى از ماهيّت ناطق، اخذ شود.