شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٤١ - ضرورت بحث درباره واژه هاى " تامّ" و " ناقص" و " فوق التمام"
مثلا عددى را در نظر مىگيريم كه به خاطر جهتى بايد خصوصيتى داشته باشد، يعنى نوع عددخاصى باشد، و مثلا عدد ٦ باشد؛ اگر به اين حدّ نرسيد عدد تامّ نخواهد بود.
آنگاه از اعداد به ذوات اعداد سرايت كرده و به طور مثال در مورد كم متّصل نيز بكار رفته است. چنانكه مىگوييم يك قواره پارچه بايد سه متر باشد؛ و اگر دو متر و نيم بود مىگوييم ناقص است.
اين جريان از كم منفصل به كم متصل ادامه مىيابد و به كيفيات هم مىرسد. از اينرو مىگويند: فلان چيز تامالقوه، تامالبياض، تامالحسن و تامالخير است. در اينگونه موارد هم واژه «تمام» را بكار مىبرند. به كسى «تام الخير» مىگويند كه گويا همه آنچه بايد از وجود خير در او جمع شود، جمع شده و ديگر چيزى بيرون نمانده است.
عرفْ گاهى واژه «فوق التمام» را هم بكار مىبرد. و آن در جايى است كه هم عدد و كميّتى را كه براى شيئى لازم مىدانند حاصل شده، و هم بيش از آنچه كه لازم است و منشأ خير و بركتى مىشود. در چنين موردى اگر از جنس وجود خودش چيزى بيش از آن اندازه لازم، تحقق يافته باشد به آن «فوق التمام» و «وراء الغاية» مىگويند.
امّا اگر هرگاه چيزى از جنس چيزى باشد و در هيچ ضرورت يا منفعتى و يا مانند آن، نيازى را بر نياورد، آنرا «زائد» مىانگارند و آن شىء را بدونِ آن، تامّ مىدانند؛ و امّا، اگر آن مقدارِ زايد، نفعى داشته باشد، آن شىء را «مافوق التمام» مىگويند.
وَكانَ الْجُمْهُورِ لا يَقُولُونَ لِذىِ الْعَدَدِ اِنَّهُ تامٌّ اَيْضاً اِذا كانَ اَقَلَّ مِنْ ثَلاثَة، وَكَذلِكَ كَأَنَّهُمْ لا يَقُولُونَ لَهُ كُلٌّ وَجَميعٌ. وَكَأَنَّ الثَّلاثَةَ اِنَّما صارَتْ تامَّةً لاِنَّ لَها مَبْدَأً وَواسِطَةً وَنَهايَةً، وَاِنَّما كانَ كَونُ الشيءِ لَهُ مَبْدَأٌ وَواسِطَةٌ وَنَهايَةٌ يَجْعَلُهُ تامّاً لاَِنَّ اَصْلَ التَّمامِ كانَ فِى الْعَدَدِ.