شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٦٦٩ - دفع دخل
مِنْ أَجْزاءِ الْحَدِّ أَلْبَتَّةَ. لكِنَّها إِذا كانَتْ أَجْزاءَ الْمادَّةِ، وَلَمْ تَكُنْ أَجْزاءً لِلْمادَّةِ مُطْلَقاً بَلْ إِنَّما تَكُونُ أَجْزاءً لِتِلْكَ الْمادَّةِ لاَِجْلِ تِلْكَ الصُّورَةِ، وَجَبَ أَنْ تُؤْخَذَ فى حَدِّها تِلْكَ الصُّورَةُ وَذلِكَ النَّوْعُ فَيَكُونُ أَيْضاً مَعَ الْمادَّةِ، مِثْلَما أَن الاِصْبَعَ لَيْسَ جُزْءاً مُناسِباً لِلْجِسْمِ مُطْلَقاً، بَلْ لِلْجِسْمِ الَّذي صارَ حَيْواناً أَوْ إنْساناً، وَكَذالِكَ اَلْحادَّةُ وَالْقِطْعَةُ لَيْسَ جُزْءاً لِلسَّطْحِ مُطْلَقاً، بَلْ لِلسَّطْحِ الَّذي صارَ قائِمَةً أَوْ دائِرَةً. فَلِذلِكَ تُؤْخَذُ صُورَةُ هذِهِ الْكُلاّتِ في حُدُودِ هذِهِ الاَْجْزاءِ.
ممكن است كسى اشكال كند كه شما در مورد دايره و زاويه و امثال آن توضيح داديد كه اينها بالفعل وجود ندارند. پس، چيزى كه بالفعل وجود ندارد نمىتواند از مقوّمات شىء باشد. اما، در مورد انسان، انگشت بالفعل وجود دارد، چرا نبايد از مقوّماتِ وجود شىء باشد؟مصنف در پاسخ مىگويد: آنچه مانند «اصبع» در انسان است نيز ازمقوّمات ماهيت انسان و صورت نوعيه انسان نيست. چنين عضوى براى مادّه انسان، ـ يعنى بدن انسان ـ مفيد است؛ اما، قوامِ انسانىِ انسانْ وابسته به آن نيست.
شيئيّت شىء، به چنين اجزائى كه به سبب مادّه، عارض شىء مىشوند بستگىندارد. اين مادّه شىء است كه براى بهترشدن حال خود نيازمند آن اجزا است.
به هر حال، قوام صورت و شيئيّت شىء به چنين اجزائى نيست و از اين رو، اينگونه اجزا، هيچگاه به عنوان جزء حدّ قرار نمىگيرند. يعنى در هيچ تعريف حدّى اينگونه اجزا اخذ نمىشود، و به همين جهت نمىتوان دايره را با «قطاع»؛ و زاويه قائمه را با «حادّه»، يا انسان را با «اصبع» تعريف كرد.
بدين ترتيب روشن شد كه چرا اينگونه اجزا، جزء حدّ واقع نمىشوند و «كل» به وسيله آنها شناخته نمىشود.
چنانكه ملاحظه مىكنيد مسئله دو بخش دارد: الف ـ يكى اينكه اگر هميشه بايد كل را به وسيله اجزا، شناخت؛ پس، چرا گاهى كل را مىشناسيم بدون آنكه اجزا را شناخته باشيم؟ به طور مثال: دايره را مىشناسيم در حالى