شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٦٦٨ - دفع دخل
است چنين به ذهن آيد كه دايره، خودش عرض است؛ و مادّه و صورت ندارد.
پاسخ، اين است كه مادّه در اينجا به اصطلاح معروفش به كار برده نمىشود. مادّه در اصطلاح معروف، در مقابل صورت است كه خود، به عنوان جوهر تلقى مىشود. آنچه در اينجا مطرح مىشود، اصطلاحى است كه در مورد اعراض هم به كار برده مىشود. بر اين اساس، سطح كه خود، عَرَض است مادّهاى براى شكل دايره انگاشته مىشود. اگر نبود اين سطحى كه شكل دايره، عارض آن مىشود، در دايره انقسام حاصل نمىشد. چون به نظر حكما و رياضىدانان، اَشكال رياضى بسيط هستند. از اين رو، اجزائى كه در آنها تصوّر مىشود، از آنِ موادّ آنها است. يعنى از آنِ سطحى است كه اين شكل، عارض آن مىشود.
البته، اين تجزيه حقيقتاً در خود جسم پديد مىآيد و به تبع آن در سطحش ظاهر مىشود، آنگاه از سطح به شكل سرايت مىكند. در اين مثالها كه آورديم، اجزا مقوّم شىء يا از لوازم آن نيستند بگونهاى كه كمال شىء متوقف بر آنها بود، هيچگاه براى تعريف آنها باشد.
اگر جزء به گونهاى بود كه استكمال مادّه شىء متوقّف بر آن بود، از لوازم لا ينفكّ شىء به شمار مىآمد، هرچند از مقوّمات آن شىء نبود. زيرا، وجود شىء، لوازمش را به دنبال دارد. امّا مثالهايى كه آورديم نهتنها از مقوّمات نيستند، بلكه از لوازم هم نيستند. و گاهى شىء، بدون آنها تحقق مىيابد، چنانكه گاهى انسان هست ولى انگشت ندارد؛ يا دايره، هست ولى بالفعل قطاعى ندارد.
وَما يَجْري مَجْرَى الاِْصْبَعِ أَيْضاً فَإِنَّهُ لَيْسَ يَحْتاجُ الاِْنْسانُ في أَنْ يَكُونَ حَيْواناً ناطِقاً إِلى إِصْبَع، بَلْ هذا مِنَ الاَْجْزاءِ الَّتي لِمادَّتِهِ لِيَحْسُنَ بِها حالُ مادَّتِهِ. فَما كانَ مِنَ الاَْجْزاءِ إِنَّما هُوَ بِسَبَبِ الْمادَّةِ، وَلَيْسَ تَحْتاجُ إِلَيْهِ الصُّورَةُ، فَلَيْسَتْ هِىَ