شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٥٣ - اصطلاح قوّه در نگاه فيلسوفان
اين رو، اگر طبيبى خودش را معالجه كند؛ در آغاز، چنين به نظر مىرسد كه خودش در خودش اثر كرده است. در حالى كه حقيقت چيز ديگرى است. حقيقت آن است كه طبيب از آن رو كه طبيب است در خودش از آن رو كه مريض است اثر كرده است. طبيب بودن در واقع وصفِ روح او است؛ ولى مريض بودن وصفِ بدن او است. پس، در حقيقت روح او در بدنش اثر مىگذارد. از اين رو، فاعليّت از آن روح است و منفعليّت از آن جسم.
بدينسان، انسانى كه خويشتن را حركت مىدهد، يا طبيبى كه خويشتن را معالجه مىكند، تغييرى را در خود پديد مىآورد. مبدء تغيير نيز از خودِ طبيب و در خود او است. مبدء تغيير بودن از آن جهتى كه قابل تغيير بودن است نيست. دو حيثيّت است: الفـ يك حيثيّت فاعل التغيير و فاعل الحركة است. بـ يك حيثيّت هم قابل التغيير و قابل الحركة است. حيثيّت فاعلى و قابلى دو تا است. شىء واحد از آن رو كه واحد است نمىتواند هم فاعل باشد و هم قابل! از اين رو، طبيبى كه خود را معالجه مىكند، حيثيّتِ معالجه كردنِ او غير از معالجه پذيرى او است. گويى اين موجود، داراى دو وجود است. روحش قوّه «أن يفعل» دارد؛ و بدنش قوّه «أن ينفعل»! گويا اين دو امر در دو جزء جداگانه از وجود او قرار دارند: قوّه محركيّت در يك جزء از وجودش (يعنى نفس) مىباشد. و قوّه متحركيّت كه قبول حركت مىكند در بدنش مىباشد. به تعبير ديگر: صورت، محرّْك و مادّه آن، متحرك است. بنابراين، شخص طبيب از آن رو كه معالجه مىشود و انفعال مىيابد غير از خودش است از آن رو كه معالجه مىكند. حيثيّت انفعالىِ او و معالجهپذيرىِ او، غير از حيثيّت فاعلى و معالجهكنندگى او است.
ثُمَّ بَعْدَ ذلِكَ لَمّا وَجَدُوا الشَّيْءَ الَّذي لَهُ قُوَّةٌ بِالْمَعْنىَ الْمَشْهُوْرِ ـ قُدْرَةً كانَتْ اَوْ شِدَّةَ قُوَّة ـ لَيْسَ مِنْ شَرْطِ تِلْكَ الْقُوَّةِ اَنْ يَكُونَ بِها فاعِلا بِالْفِعْلِ، بَلْ لَهُ مِنْ حَيْثُ