شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٥٨ - امتناع اتّصاف شىء واحد به وحدت و كثرت
است دست، وجود داشته باشد ولى انسان نباشد. همانطور كه وقتى دست كسى را مىبرند، دست او وجود خارجى دارد و تغييرى در كيفيّت آن عضو حاصل نمىشود. ولى «كلّى» اينگونه نيست. كلّى، مقوّمِ جزئيّاتش است. اگر كلّى را از جزئياتش حذف كنند، ديگر آن حقيقت باقى نمىماند. چنانچه اگر انسانيّت را از زيد بگيرند، ديگر آن حقيقت باقى نمىماند.
٤ـ فرق ديگر اين است كه طبيعتِ «كل» جزئى از اجزاء خودش نمىشود. امّا، طبيعتِ «كلى»، جزئى از طبيعتِ جزئياتِ خود مىشود، زيرا، طبيعت «كلى» يا از انواع است كه در اين صورت از دو طبيعت كلّى همچون جنس و فصل، تقوّم مىيابد، و يا از اشخاص است كه در اين صورت از طبيعت همه كلّيات و از طبيعت اعراضى كه همراه مادّه، آن طبيعت كلّى را فراگرفتهاند، تقوّم مىيابد.
توضيح مطلب: انسان، جزئى از اجزاء خودش نيست. يعنى هيچگاه انسان، جزء چشم يا جزء گوش يا جزء دست نيست. ولى برعكس آن، «كلّى» جزئى از يك جزئى است. يعنى طبيعت انسان (ماهيّت كلّى انسان) جزئى از فرد آن (مانند زيد) است. البته، جزء اصلى آن به شمار مىرود. زيرا، «زيد» مركّب است از انسانيّت به اضافه يك سلسله اعراض (طبق نظر قوم) و مجموع اين امور، حقيقت «زيد» را مىسازد: انسانيّت، بعلاوه مكان خاصّ، زمان خاصّ طول خاصّ، عرض خاصّ و كيفيّت خاص!
پس، انسانيّت، جزئى از زيد است. در حاليكه «كل»، جزئى از اجزاء خودش نيست. بلكه بر عكس، مجموع اجزاء «كلّ» را تشكيل مىدهند.
زيرا، اساساً معناى جزء آن است كه جزء كلّ به شمار مىرود و مجموعِ اجزاء، كلّ را مىسازد. پس ممكن نيست كه كلّ، جزئى از جزء خودش گردد. زيرا، لازمهاش تناقض است. امّا، طبيعتِ كلّى، اينگونه نيست. طبيعت كلّى، جزئى از جزئيّات است.