شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٩٨ - اشكال ديگر
بنابراين، آنها نيازمند آن نيستند كه عقل، آنها را همچون اشياء مادى تجريد كند تا صورت مجرّدى از آنها را درك كند.
نتيجه آنكه: در صورتى سخن ما موجب تناقض بود كه يكى از اين دو سخن را گفته باشيم:
الف ـ گفته باشيم آنگاه كه ما عقل فعال را تعقّل مىكنيم، در واقع معقول ما يا خودِ عقل فعال است، و يا مثلِ آن است.
اگر سخن ما اين باشد چنين سخنى، البته نامعقول و محال است. زيرا، از يك سو آنچه را ما تعقّل مىكنيم، عين عقل فعال نيست؛ بلكه مفهومى است از يك جوهر مجرّد بالذات كه در ذهن ما انعكاس يافته است. و از سوى ديگر مثلِ آن هم نمىباشد. يعنى چنين نيست كه فرد ديگرى از عقل فعال در ذهن ما به وجود آيد. چه، عقل فعال تعدد بردار نيست؛ داراى يك فرد است و هرگز مثلِ آن بوجود نمىآيد.
ب ـ يا گفته باشيم: اساساً هيچ علمى نسبت به عقل فعال، حاصل نمىشود. مگر آنكه خودِ آن (نه مفهوم آن) در نفس آدمى حاصل شود.
اگر چنين سخنى را هم گفته باشيم، باز سخن محال و نامعقولى گفتهايم. زيرا، دست كم يك علم به عقل فعال تحقق دارد و آن اينكه عقل فعّال نسبت به خودش علم دارد. در حالى كه وجودش در نفس ما نيست.
دليل آنكه، چنين سخنانى بىاساس و نامعقول است آن است كه عقل مجرّد، ذاتاً نيازمند آن نيست كه در نفس تجريد شود.
حال، اگر كسى چنين سخنى را بگويد آنچنان كه قائل به اتحاد عاقل و معقول مىگويد[١]، دو اشكال و تالى فاسد مهم را بدنبال خواهدآورد:
[١] قائل به اتحاد عاقل و معقول مىگويد: اگر كسى عقل فعال را تعقل كرد، خودش نيز عقل فعال مىشود. اين تفسيرى است كه مصنف از اتحاد عاقل و معقول، دارد.