شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٩٧ - اشكال ديگر
باشند. و اين يك تناقض آشكار است. زيرا، از يك سو مىگوييد آنها جوهر مجرّداند؛ و از سوى ديگر آنها را «كيف» قلمداد مىكنيد.
بنابراين، نمىتوان گفت هر علمى كيف نفسانى است. زيرا، جواهر مجرّد معقول بالذات هستند. و از اين رو، عين علم مىباشند. پس با اينكه علم و تعقّلْ عين ذات آنهاست جوهر مىباشند. در نتيجه، علمى وجود داردكه از مقوله «كيف نفسانى» نيست. بلكه جوهر مجرّد است. پس، سخن شماكه مىگوييد علم، همواره كيف نفسانى است نقض مىشود. پس يا بايد بگوييد جواهر مجرّده معقول بالذات نيستند، و يا بايد بگوييد علم هميشه كيف نفسانى نيست. و اين تناقض آشكارى است كه در سخن شما وجود دارد!
پاسخ: در سخن ما، تناقضى نيست. زيرا، معناى اينكه مىگوييم جوهرِ عقل فعّال ذاتاً معقول است، آن نيست كه براى همه چيز معقول است. بلكه بدان معنا است كه حتى اگر موجود ديگرى هم آن را تعقّل نكند؛ خودش، خودش را تعقل مىكند. و چيزى كه معقول قرار مىگيرد، خود بايد مجرد باشد. البته،اشياء مادى وقتى تعقّل مىشوند كه از علائق مادّى تجريد شوند.
امّا، عقول مجرّده نيازمند تجريد نيستند. آنها به خودى خود از علائق مادّى مجرّد مىباشند و از اين رو، معقول واقع مىشوند.
مطلب مذكور بر اساس مبناى معروف مشائيان است كه تعقّل را عبارت از درك شىء پس از تقشير و تجريد از عوارض، مىدانند.
بنابراين «معقوليت لذاته» طبق ديدگاه مشائيان دو معنا دارد:
الف ـ اينكه آنها خود، خويشتن را تعقل مىكنند. هر چند عاقل ديگرى وجود نداشته باشد.
ب ـ اينكه آنها خود به خود تعقّل مىشوند؛ بدون آنكه احتياج به تجريد از علائق مادى داشته باشند.