شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٥٣٣ - بحث دوّم
تشكيل مىشود؛ امّا، جنس بر كلِّ انسان حمل مىشود. چنانكه مىگوئيم: «الانسان حيوان» و نمىگوئيم: «جزء الانسان حيوان». اكنون با توجّه به اينكه هر يك از جنس و فصل جزئى از ماهيّت نوع را تشكيل مىدهند اين سؤال مطرح مىشود كه چگونه حيوانيّتى كه مفهومى غير از ناطق دارد و از مجموع آنها انسان به وجود مىآيد به گونهاى با يكديگر اتحاد مىيابند كه هر كدام از آنها بر كلّ انسان، اطلاق مىشود؟
مصنف براى توضيح مطلب در اينجا از يك مثال استفاده مىكند و مىگويد: يك موجود مشاراليه (موجود مشخصى كه بدان اشاره مىكنيد) را فرض كنيد مثلا «زيد» را؛ اين موجود غير از جنسِ جسميت كه دارد، فصول زيادى هم دارد. به طور مثال: تغذّى، احساس، اراده و ناطقيت دارد. اينها فصولى هستند كه «زيد» آنها را دارد. علاوه بر اين، اعراضى هم دارد. مانند: رنگ، قد، شكل، زمان و مكان. به مجموعه اين امور «زيد» اطلاق مىشود. حال، آيا به اين مجموعهاى كه از جنس و فصول و اعراض تشكيل شده مىتوان «جسم» را اطلاق كرد و گفت: «هذا جسم»؟ يا بايد گفت: «بعضه جسم»؟ اگر جسم را به معناى مادّه بگيريم معناى «بشرط لايى» است و نمىتوان آن را بر كلِّ آن اطلاق كرد. بلكه بايد گفت: «له جسمٌ و له فصل (= له صورة حيوانية وله صورة انسانية)». يعنى بايد «جسم» را به عنوان «ماده» اخذ كنيم و بايد بگوييم: «بعضه جسم».
امّا، اگر آن را به معناى «لا بشرطى» لحاظ كنيم، يعنى مفهوم جسم را به گونهاى كه هنوز تمام نيست و چيزهاى ديگرى[١] هم مىتوان بدان افزود تا به صورت يك مفهوم تامّ درآيد لحاظ كنيم، قابل اطلاق بر كلّ خواهد بود.
زيرا، چنانكه پيش از اين نيز اشاره كرديم بين جنس و نوع همين فرق
[١] چيزهاى ديگرى كه مىتوان بدان افزود امورى از قبيل ناطقيت، حساسيّت، متحرك بالاراده بودن و... مىباشد كه با ضميمه شدن آنها همين شكل به طور متحصّل درخواهد آمد.