شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٦٥١ - ناممكن بودن حدّ حقيقى براى شخص
«بشخصه» شناخته است، يعنى هم نوعيّت آن را دانسته و هم خود عقل مىفهمد كه اين نوع، منحصر به فرد است. بهويژه آنكه برهان عقلى نيز بر انحصار به فرد وجود داشته باشد؛ مانند مجردات تامّ كه حكما بر منحصر به فرد بودن آنها برهان اقامه كردهاند.
در اين موارد به يك معنا مىتوان گفت كه عقل هم طبيعت نوعيه را شناخته و هم شخص را شناخته است، زيرا طبيعت نوعيه، بيشتر از يك شخص ندارد. امّا حقيقت اين است كه در همين موارد هم، آنچه عقل شناخته، مفهوم كلى است و شخص «بما انه شخص» مورد شناخت عقل، قرار نگرفته است. يعنى عقل از يكسو ماهيت نوعيه را شناخته، و از سوى ديگر، از راه برهان خاصّى دانسته است كه اين ماهيّتْ بيش از يك فرد ندارد، ولى خود فرد (وجود خارجىِ شخص) را درك نكرده است، و چنين دركى تنها از راه حس يا علم حضورى حاصل مىشود.
اكنون ببينيم آيا مىتوان به وسيله مفاهيم عَرَضى كه در رسم اخذ مىشود، مشكل تعريف شخص را حل كرد؟ مخصوصاً با توجّه به مفاهيمى كه در مثالِ پيشين (سقراط) مطرح شد مفاهيم عَرَضى بودند. مانند: «ابن فلان»، «قتل فى يوم كذا»، اين سؤال مطرح مىشود كه آيا عقل مىتواند به وسيله رسم كه مشتمل بر مفاهيم عرضى است، شخص را بشناسد يا نه؟پاسخ اين است: در خصوص نوع منحصر به فرد، عقل مىتواند فرد را از راه تعريف ماهيّت نوعيه بشناسد زيرا نگرانى ندارد از اينكه آنچه را شناخته وضعيتش در خارج دگرگون شود و به چيز ديگرى مبدّل گردد. زيرا، در اين موارد كه نوع، منحصر به فرد است، هيچگاه فردش فاسد نمىشود؛ خواه از مجرّدات تام باشد كه در آنها «كَون» و «فساد» راه ندارد و چه از عالم افلاك باشد كه بر اساس نظر حكماى پيشين در آنها هم خرق و التيام، و كون و فساد رخ نمىدهد و از اين رو، ازلى و ابدى خواهد بود. در اين موارد، عقل مطمئن