شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٦٥٠ - ناممكن بودن حدّ حقيقى براى شخص
باشد، زيرا افراد متعدّدى دارد، براى اينكه تخصّص پيدا كند واژه «دَيِّن» (= ديندار) را بر آن مىافزاييم و مىگوييم: سقراط فيلسوف متديّن است، امّا اين تعريف هم قابل صدق بر غير سقراط خواهد بود؛ چون فيلسوفان متديّنى غير از سقراط هم بوده و هستند. اگر قيد ديگرى بر آن بيفزاييم و بگوييم: سقراط، فيلسوف متدينى بوده كه مظلومانه كشته شده است، باز مىبينيم كه اين مفهوم هم عام و قابل صدق بر كثيرين است.
اگر بگوييد: سقراط فرزند فلان است. نقل كلام مىشود در فلان كه پدر سقراط است. پدر سقراط چگونه شناخته مىشود؟ اگر او هم با همين كليّات بايد شناخته شود، در اين صورت همان سخنان تكرار خواهد شد. و اگر با حسّ شناخته شود، از محل بحث خارج خواهد بود، زيرا، عنوانِ «حدّ = تعريف» بر آن صدق نمىكند. وانگهى، اين فرض كه دو فيلسوف، هر دو، فرزند فلان شخص باشند و هر دو در يك زمان و يك مكان كشته شده باشند، فرض محالى نيست.
مگر اينكه در تعريف، استناد به شخص خارجى لحاظ شود؛ ولى در صورتى پاى شخص به ميان مىآيد كه مشاهده و ادراك حسى يا مشاهده حضورى و باطنى، صورت پذيرد، و بدين ترتيب از موضوع بحث خارج مىشود.
حاصل آنكه: عقل، شخصشناس نيست. عقل، هميشه مفاهيم كلّى را مىشناسد. مگر اينكه حسّ، به كمك آن بشتابد؛ و وقتى پاى حسّ به ميان آيد، پاى «حد» از ميان مىرود.
حال، اگر فرض كنيم شخصى كه مورد استناد قرار مىگيرد تمام كمالات نوع را دارد و ديگر بخشى از آن كمالات براى فرد ديگرى باقى نمىماند و در نتيجه، شخص مزبور نظيرى نخواهد داشت، و به ديگر سخن، نوع مزبورْ منحصر در فرد خواهد بود. در اين صورت مىتوان گفت كه عقل، نوع را