شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٦٣٨ - توضيح عبارت متن درباره « حدّ»
٢. مطلب ديگر كه زائد بر مطلبِ پيشين است، اينكه هرگاه بخواهيد مركّب از جوهر و عَرَض را تعريف كنيد، علاوه بر اينكه در تعريفِ عَرَض، «زيادة الحدّ على المحدود» وجود داشت، در تعريف اين مركّب نيز به گونه ديگرى تكرار و زيادت، وجود دارد. اشكالى كه در مطلب پيشين مطرح بود كه چگونه مفهوم جوهر در حوزه مفهومى عَرَض راه پيدا مىكند؟ امّا اين سؤال درباره تعريف چيزى كه مركّب از جوهر و عَرَض است مطرح نمىشود. زيرا، طبق فرض، جوهر، جزئى از تعريف خواهد بود. امّا، در اينجا اشكالِ ديگرى پيش مىآيد و آن اينكه جوهر دوبار تكرار مىشود: يكبار به عنوان اينكه جزئى از مركب است. و بايد در تعريف، آن را لحاظ كرد. يكبار هم از آن جهت كه «افطس»، عبارت است از «فطوسة الانف» و «انف» جوهر است. لا محاله بايد در تعريف «افطس»، جوهر را اخذ كرد، و آشكارا تكرار يك مفهوم در تعريف، لازم مىآيد.
امّا، آيا تعريف مذكور، حقيقتاً «حد» است؟ حقيقت اين است كه تعريف فوق، «حد» نيست. زيرا، «حد» اساساً از آنِ ماهيت حقيقى است. و در ماهيّت حقيقى اگر تركيبى راه داشته باشد، تركيب از دو امرى است كه از تركيب و اتّحاد آنها ماهيّت سومى به وجود مىآيد، مانند تركيب مادّه و صورت. امّا، تركيب جوهر و عرض، حقيقى نيست. بلكه تركيب آن دو، اعتبارى است. تركيب «الانف الافطس» به عنوان امرى كه مركب از جوهر و عرض باشد، حقيقى نيست و از تركيب آنها ماهيّت جديدى به وجود نمىآيد، پس اطلاق «حد» بر اينها به اصطلاح ديگرى است و نمىتوان چنين تعريفى را «حدّ منطقى» دانست. و اساساً نبايد بر هر چيزى كه لفظى را شرح دهد، حدّ اطلاق كرد. منظور از «حد» به اصطلاح خاصِّ منطقى تعريفى است كه ماهيّت مجهولى به وسيله آن شناخته شود. وگرنه، اگر بخواهيم بر هر شرح الاسمى اطلاق حدّ كنيم، لازمهاش آن است