شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٤ - استدلالى قوى بر عَرَضيّت كيفيات
كه رنگ سياهى، هم اينك در هوا وجود داشته باشد و انتظار آن كشد تا جسمى را بيابد و بدان ملحق گردد. چه، اگر چنين باشد بايد رنگ سياه در فاصلهاى كه ميان جسم سياه كه رنگ آن پريده، با آن جسمى كه بنا است رنگ سياه بدان منتقل گردد، در هوا قابل رؤيت باشد؛ در حالى كه چنين نيست. رنگ سياهى كه از جسم مىپرد ديگر وجود ندارد.
نتيجه: نتيجه آنكه، به ناچار بايد گفت جوهرى در همين جسم وجود دارد كه تا هست در همين جسم است وقتى هم نيست به طور كلّى معدوم مىشود. امّا، به هر حال جوهر است كه چنين ويژگىهايى را مىپذيرد.
بررسى: حقيقت آن است كه شما بر ذات عَرَض، نام جوهر نهادهايد. زيرا، حقيقتى كه خود نمىتواند وجود مستقلّى داشته باشد و بايد قائم به شىء ديگر باشد، آنهم به گونهاى كه نمىتواند از آن انتقال يابد و به جاى ديگر برود و بايد حتماً در همين جسم باشد؛ چنين حقيقتى جز عَرَض نخواهد بود. چه، معناى عَرَض اين است كه شيئى حالّ در مكانى باشد كه آن مكان مستغنى از آن است.
بنابراين، حقيقت ياد شده نيز عَرَض خواهد بود، هر چند بر آن نام جوهر نهاده شود.
ثانياً، أَنَّهُ لا يَخْلُو اِمّا اَنْ يَكوُنَ كُلُّ واحِد مِنْ هذِهِ الْجَواهِرِ مِنْ شَأْنِهِ اَنْ يُوجَدَ مُفارِقاً لِلْجِسْمِ الَّذي يَكُونُ فيهِ، اَوْ لا يَكُونُ:فَاِنْ لَمْ يَكُنْ يُوجَد مُفارِقاً وَكانَ وُجُودُهُ فىِ الاَْجْسامِ عَلى اَنَّها مَوْضُوعاتٌ لَهُ، اِذْ لَيْسَتْ فيهِ كَالاَْجْزاءِ، وَلا هِىَ مُفارِقَتُهُ، وَالْجِسْمُ الْمَوْصُوفُ بِها مُسْتَكْمِلُ الْجَوْهَرِيَّةِ بِنَفْسِهِ، فَلَيْسَتْ اِلاّ اَعْراضاً، وَاِنَّما لَها اِسْمُ الْجَوْهَرِيَّةِ فَقَطُّ. وَإِنْ كانَتْ تُفارِقُ اَجْسامَها فَاِمّا اَنْ تَكُونَ مُفارَقَةً تَنْتَقِلُ بِها مِنْ جِسْم اِلى جِسْم مِنْ غَيْرِ اَنْ يَصِحَّ لَها قِوامٌ مُجَرَّد[١]، اَوْ
[١] مجرّد در اين عبارت، در مقابل مادّه نيست. بلكه معناى آن اين است كه كيفيت انتقال يافته به تنهايى و بدون جسم ديگرى نمىتواند قائم به شخص خودش باشد. اينچنين نيست كه كيفيتى از جسم جدا شود و به تنهايى وجود يابد.