تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٤٧ - آيه
روايت
تفسير ابيات
روايت « الدنيا سجن المؤمن و جنه الكافر . » [١] ( دنيا زندان مومن و بهشت كافر است ) تفسير ابيات اهل زندان در بارهء آن زندانى مفلس با وكيل قاضى شكايتها كردند و گفتند كه سلام ما را بقاضى برسان و آزارى كه ما از اين مرد پست مى بريم باز گو كن و بگو : اين مرد پست مدتى است در زندان مانده ، كارش ياوه سرايى و پر خورى و ضرر رساندن است ، هيچ يكى از زندانيان لقمهاى پيدا نمى كند مگر اين كه اين مفلس پست با صد حيله از دست او آن لقمه را مى ربايد . او كه گلويش مانند دوزخ است همواره هل من مزيد مى گويد .
با ديدن يك لقمه نان در پيش زندانى ، مى آيد و براى خود استدلالى هم مى كند و مى گويد خدا فرموده است : بخوريد اين شخص درست مانند مگسها است كه بدون اجازه و سلام با تمام وقاحت سر غذا حاضر مى شوند و مى خورند .
شكم بارگى اين مرد به آن اندازه است كه مى تواند غذاى شصت مرد را بخورد و اگر هم بخواهى بگويى بس است گوشش را كر كرده و نمى شنود . داد از اين قحطى سه ساله كه اين مرد مفلس در زندان ايجاد كرده است . به داد ما برس اى مولانا كه سايه تو بر سر ما پاينده باد .
دستور بده اين گاو ميش از زندان بيرون رود ، يا يك مقررى ديگر كه بشكم اين مفلس كفايت كند تعيين فرماى و داد ما را از اين مفلس پست بگير ، اى قاضى كه همهء مردم از زن و مرد در سايهء قضاوتهاى دادگرانهء تو در خوشى بسر مى برند ، مى خواهيم پناهندهء تو باشيم .
وكيل سوى قاضى مى رود و جريان شكايت زندانيان را باز گو مى كند . قاضى آن
[١] پاورقى نثر مثنوى ، ج ٢ ، ص ٣٩ . .