تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٧ - مسئله دوم - شخصيت فردى هر يك از دو شخصيت
٢٠ - « شهرها مردمى درنده به بار مى آورند ، زيرا - كه اشخاص فاسد پرورند . كوه ، دريا ، جنگل ، مردمى وحشى تربيت مى كنند ، جنبهء توحش را در آنان توسعه مى دهند بىآن كه جنبهء انسانىشان را تباه سازند . » [١] ٢١ - « حكم مجرميت ( ژان والژان ) اعلام شد ، مواد قانون مخوف بود . در تمدن ما ساعات مهيبى وجود دارد ، اين همان لحظات است كه قانون مجازات غرق شدن كسى را اعلام مى كند ، چه دقيقهء شومى است كه آن موقع كه هيئت اجتماع خود را كنار مى كشيد و دور افكندن جبران ناپذير يك موجود متفكر را به انجام مى رساند . » [٢] ٢٢ - « هنگامى كه - ميخ غلش ( ژان والژان ) را بر پشت گردنش با ضربات شديد چكش پر چين مى كردند مى گريست ، اشكهايش خفه اش مى كرد ، از حرف زدن بازش مى داشت و او گاهگاه فقط موفق مى شد بگويد : ( من در فاورول درخت تراش كن بودم ) سپس هق هق كنان دست راستش را بلند مى كرد و متدرجاً هفت دفعه مثل آن كه هفت سر نامساوى را پياپى لمس مى كرد فرود مى آورد و از اين حركت حدس زده مى شد كه كارى كرده و هر چه بوده براى پوشاندن و غذا دادن هفت طفل كوچك بوده است . » [٣] ٢٣ - « ژان والژان ناله كنان و لرزان وارد جبرگاه شده بود ، دل سخت از آن بيرون آمد ، مأيوس وارد آن شده بود و مخوف بيرون آمد ، آيا در اين جان ستمديده چه گذشته بود . » [٤] ٢٤ - « آن گاه از خود پرسيد ( ژان والژان ) : آيا او يگانه كسى بوده كه در اين ماجراى شوم تقصير داشته است ؟ آيا از يك طرف آن چه برايش پيش آمد طاقت فرسا نبود ؟ كارگر بود ، كار نمى يافت ، زحمت كش بود ، بىنان مى ماند . آيا از طرف
[١] بىنوايان ، ج ١ ، ص ٢٦٠ . .
[٢] بىنوايان ، ج ١ ، ص ٢٦٠ . .
[٣] بىنوايان ، ج ١ ، ص ٢٦٠ و ٢٦١ . .
[٤] بىنوايان ، ج ١ ، ص ٢٦٣ . .