تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٣٩ - حسد بردن حشم بر آن بندهء خاص
((١١١٢)) صد هزاران بار ببريدم اميد از كه از شمس اين شما باور كنيد ؟
((١١١٣)) تو مرا باور مكن كز آفتاب صبر دارم من و يا ماهى ز آب
((١١١٤)) ور شوم نوميد نوميدى من عين صنع آفتاب است اى حسن
((١١١٥)) عين صنع از نفس صانع چون برد ؟
عين هست از غير هستى چون چرد ؟
((١١١٦)) جمله هستىها از اين روضه چرند گر براق و تازيان ور خود خرند ليك اسب كور كورانه چرد مى نبيند روضه را ز ان است رد
((١١١٧)) وان كه گردشها از اين دريا نديد هر دم آرد رو به محراب جديد
((١١١٨)) او ز بحر عذب آب شور خورد تا كه آب شور او را كور كرد
((١١١٩)) بحر مى گويد به دست راست خور ز اب من اى كور تا يابى بصر
((١١٢٠)) هست دست راست اينجا ظن راست كاو بداند نيك و بد را كز كجاست
((١١٢١)) نيزه گردانيست اى نيزه كه تو راست مى گردى گه و گاهى دو تو
((١١٢٢)) ما ز عشق شمس دين بىناخنيم ور نه ما آن كور را بينا كنيم
((١١٢٣)) هان ضياء الحق حسام الدين تو زود دارويش كن كورى چشم حسود
((١١٢٤)) توتياى كبريايى تيز فعل داروى ظلمت كش و استيز فعل
((١١٢٥)) آن كه گر بر چشم اعمى بر زند ظلمت صد ساله را زو بر كند
((١١٢٦)) جمله كوران را دوا كن جز حسود كز حسودى بر تو مى آرد جحود
((١١٢٧)) مر حسودت را اگر چه آن منم جان مده تا همچنين جان مى كنم
((١١٢٨)) آن كه او باشد حسود آفتاب كور مى گردد ز بود آفتاب
((١١٢٩)) اينت درد بىدوا كور است آه اينت افتاده ابد در قعر چاه
((١١٣٠)) نفى خورشيد ازل بايست او كى بر آيد اين مراد او بگو ؟
((١١٣١)) باز آن باشد كه باز آيد به شاه باز كور است آن كه شد گم كرده راه