تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٧ - مسئله دوم - شخصيت فردى هر يك از دو شخصيت
ببيندش ، اين چه كسى بود ؟ دريغا ، كسى را كه مى خواست به اطاق خود راهش ندهد به درون آمده بود ، كسى كه مى خواست كورش كند نگاه مى كرد ، اين وجدانش بود ، وجدانش يعنى خدا . » [١] ٥٣ - « قطع نظر از هدفى محكم و دينى كه نقطهء توجه اعمالش بود هر آن چه تا آن روز كرده بود هيچ نبود جز حفرهاى كه براى دفن اسم خود ( ژان والژان ) حفر مى كرد ، چيزى كه هميشه در ساعات خم شدنش روى خويشتن در شبهاى بىخوابيش ، بيشتر موجب وحشتش بود اين بود كه روزى اين اسم را از زبان كسى بشنود ، با خود مى گفت كه اين برايش پايان همه چيز خواهد بود كه روزى اين اسم بار ديگر ظاهر شود پيرامون او زندگى جديدش را و نيز كه مى داند ، شايد در نهاد او جان تازه اش را نابود خواهد كرد . » [٢] ٥٤ - « به نظرش مى رسيد كه نمى دانم از چه خواب بيدار شده است و خود را بر سراشيبى در بحبوحهء ظلمت ايستاده ، مرتعش ، بىهوده در تلاش براى عقب كشيدن خود بر آخرين نقطهء كنارهء يك لجه مشاهده مى كرد . در خلال تاريكى آشكارا يك ناشناس ، يك غريبه مى ديد كه دست تقدير عوض اويش گرفته و به جاى او در مغاكش مى كشد . براى آن كه مغاك دو باره بسته شود لازم بود كه كسى در آن افتد ، او يا ديگرى . كارى نداشت جز آن كه بگذارد هر چه مى شود بشود . روشنايى فكرش به حد كمال رسيد و وى پيش خود چنين اعترافى كرد : كه وى كار خوبى كرده بود كه اين جاى خالى پيوسته در انتظارش بود كه دزدى از پتى ژروه مى توانست به آن جا كشاندش كه اين جاى خالى آن قدر منتظرش مى ماند . آن قدر سوى خود مى كشاندش تا در كام خويش جايش دهد كه اين امرى احتراز ناپذير و مقدر بود - آن گاه با خود گفت كه در اين لحظه جانشينى دارد و همچو پيدا است كه شخص موسوم به ( شان ماتيو ) به اين طالع شوم دچار گشته است و او كه پس از اين در جبرگاه در قالب شان ماتيو و بين
[١] بىنوايان ، ج ١ ، ص ٤٠٣ . .
[٢] بىنوايان ، ج ١ ، ص ٤٠٤ . .