تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٩٥ - نفس با دمسازى با نفس ديگر مى خندد ، در نتيجه در عالم عقل تاريكى پيروز مى گردد
مى دهد مطرح شود ، آن را با يقين و جزم انكار كنيم . سپس باز بخنديم .
چهره هاى بىنهايت انسانى در يك قيافه منحصر گشته ، اين قيافه كه از خود انسان بيگانه است ، فقط مى خندد ، او درد و اندوه نمى فهمد ، زيرا - آن قيافه از خود او نيست ، چنان كه يك فرد ديوانه چون عقل خود را از دست داده است مى خندد . گروهى از جانداران به نام انسان كه در امتداد زندگانى خويش نه خنده را مى شناسند و نه گريه را و نمى دانند كه اگر شادى در زير بناى زندگى ما نهفته است ، اندوه نيز يكى از عناصر اساسى آن بشمار مى رود ، بخندند يا گريه كنند چه تفسير معقولى مى تواند داشته باشد ؟ جبران خليل جبران در بارهء شادى و اندوه قطعهاى دارد كه براى تفسير خنده و گريه يا به طور عموم براى شادى و اندوه مى تواند بيان خوبى بوده باشد ، او مى گويد :
« سپس زنى پيش آمد و در بارهء شادى و اندوه سؤال كرد . پيامبر چنين جواب داد :
شادىهاى شما همان اندوه هاى شما است كه به شما لبخند سخريه مى زند . آن چاهى كه آب زلال خنده ها را از آن مى كشيد ، همان چاه است كه بارها از اشكهاى گرم شما لبريز شده است . » [١] مگر مى توان غير از اين وضع را در بارهء انسان تصور نمود ؟ هر اندازه كه وحشى درندهء اندوه چنگالهاى خود را در بدن شما فرو برد ، همان اندازه هم در ژرفاى درون شما شادىها افزايش خواهد يافت . آن ساغر را كه امروز به عنوان بادهء گوارا در دست گرفتهايد ، مگر همان كاسهء سفالين نيست كه پيش از اين در كورهء كوزه گران آتش سوزان ديده است ؟ مگر اين گيتارى كه امروز با نواختن آن روح شما شاد و خرم گشته است . همان چوب نيست كه پيش از اين با كارد و تبر تيز از درخت بريده شده است ؟ در هنگامى كه شادمانى سراپاى وجود شما را فرا گرفته است مقدارى در اعماق قلب خود به تفكر بپردازيد ، خواهيد ديد آن چه كه امروز
[١] پيامبر ( النَّبىّ ) ، جبران خليل جبران ، شادى و اندوه . .